پهلوی و مسئله ادبیات: تأملی در خودفراموشیِ تاریخیِ دانشجویان ادبیات

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان هیاهوی اعتراضات اخیر دانشجویی، ندایی از دانشکده‌های ادبیات دانشگاه‌های تهران برخاست که تأمل برانگیز بود: «رضا شاه روحت شاد» و «این آخرین نبرده، پهلوی بر می‌گرده». شعارهایی که اگرچه در ظاهر، طنینی اعتراضی دارند، اما در باطن، حامل نوعی دلتنگی برای دوران پهلوی اول هستند. این دلتنگی، پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: بازگشت تفکر رضاشاهی چه سرنوشتی برای فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم رقم می‌زد؟ برای پاسخ، نیازی به ورود به مناقشات رایج درباره استقلال یا وابستگی رضاشاه نیست. کافی است به قضاوت بی‌طرفانه‌ترین داور ممکن یعنی «تاریخ ادبیات» و به تعبیری دقیق‌تر، به روایت یکی از برجسته‌ترین چهره‌های زنده ادبیات فارسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، مراجعه کنیم.

ایشان در کتاب ارزشمند «ادبیات فارسی؛ از عصر جامی تا روزگار ما» (ص 87)، تصویری هولناک از وضعیت اهل قلم در دوره رضاشاه ترسیم می‌کنند. به دلیل اهمیت این روایت تاریخی برای دانشجویان ادبیات، عین عبارت استاد را در اینجا می‌آوریم: «حکومت رضاخان پس از به دست گرفتن کنترل اوضاع، اهداف خود را با شدت پی گرفت - و از آن‌جا که انگلیسیان که نبض اوضاع را در دست داشتند؛ با مهارت عمل می‌کردند؛ این فرآیند متوقف نشد. ادیبانی که در چنین وضعی از صحنه خارج شدند، عبارت بودند از عشقی، فرخی یزدی و بهار. اما سیداشرف (نسیم شمال) دیگر در پی سیاست نبود و در اواخر زندگانی‌اش از بیماری روانی رنج می‌برد، و روزنامه‌اش را از دستش گرفته بودند. بسیاری از مردم نتوانستند این نکته را دریابند که آن شاعر صمیمی و ساده، اکنون با آن روزنامه و اشعار خشک و رسمی که در آن چاپ می‌شود رابطه ندارد. لاهوتی نیز به نوبه خود گریخت و در شوروی پناهنده شد، و عارف که از کرده (اشعاری که در آغاز این دوره سروده بود) پشیمان گشته بود، و حد تاثیر سروده‌هایش را می‌دانست، در یکی از دره‌های نزدیک همدان، گوشه‌گیری اختیار کرد، و به جز سگی با کسی در ارتباط نبود و به این اعتقاد پیدا کرده بود که انسان‌ها موجوداتی دروغگو و شرور هستند. دهخدا نیز سیاست را بدرود گفت و سیاستمدارانی چون سید حسن مدرس که فعالیتش جنبه هنری و ادبی نداشت، روزگار بهتری نداشتند، از این قرار مغز و لُبّ شعر و ادب جنبش مشروطه به سیه‌روزی دچار شد.»

این فهرست، کارنامه شاعران و ادیبانی است که هر یک وزنه‌ای در تاریخ ادبیات معاصر ایران بودند: عشقی شاعر انقلابی که ترور شد، فرخی یزدی که در زندان جان باخت، بهار که سال‌ها خانه‌نشین شد، نسیم شمال که روزنامه‌اش را مصادره کردند و به انزوا کشیده شد، لاهوتی که ناچار به گریختن شد، عارف قزوینی که در تنهایی و بدبینی به انسان‌ها فرو رفت و دهخدا که سیاست را برای همیشه ترک گفت. آنچه رخ داد، نه یک حذف ساده، که «پاکسازیِ فرهنگیِ» هدفمندی بود که با «اتوریته استبدادی» رضاشاه، بساط شعر و ادب را چنان چید که مغز و لبّ شعر و ادب جنبش مشروطه به سیه‌روزی دچار شد.

اما جای خالی این بزرگان را چه کسانی پر کردند؟ استاد شفیعی کدکنی با صراحت از شاعرانی یاد می‌کند که امروز نه برای عامه مردم که برای جامعه ادبیاتی کشور نیز ناشناس‌اند: صادق سرمد، عبرت مصاحبی، غمام همدانی، عباس فرات، امیرالشعرای نادری و... . به تعبیر ایشان: «شمار این شاعران بسیار و ارزششان ناچیز بود و آنها رویکردی مسخره و خنده‌دار در باب معنی و شعر فارسی داشتند و به بالماسکه مهمل و مضحکی که می‌سرودند، شعر می‌گفتند.»

و اینجا نکته ظریفی نهفته است: دکتر شفیعی کدکنی که خود نگاه چندان مثبتی به شعر دوره قاجار ندارد و آن را عمدتاً در دامن مدح و تکرار گرفتار می‌بیند، در مقایسه میان دوره قاجار و پهلوی اول، به صراحت اعتراف می‌کند که «دست‌کم، زبان و هنر شاعری، با این‌که تکراری بود، دارای قوت و استحکامی مشخص بود؛ همه شاعران این دوره (رضاشاه پهلوی) حداقل قدرت بیان و استحکام شعری شاعران عهد قاجار را نیز نداشتند و در میان آنان یک قاآنی یا سروش نمی‌توان یافت.»
اینک پرسش اینجاست: دانشجوی دانشکده ادبیات که در کلاس‌های درس با عظمت شعر مشروطه و سقوط آن در دوره پهلوی آشنا می‌شود، چگونه می‌تواند شعار «پهلوی برمی‌گرده» سر دهد؟ آیا این نوعی «خودفراموشیِ تاریخی» نیست؟ آیا دانشکده ادبیات نباید نخستین جایی باشد که در آن، رابطه قدرت و فرهنگ، استبداد و انحطاط ادبی، به مثابه یک مسئله زیسته و نظری فهمیده شود؟

رضاشاهِ سانتی‌مانتالی که امروز در برخی رسانه‌ها بازنمایی می‌شود، با رضاشاهی که با زندانی کردن شاعران و اختناق سیاسی، جریان صعودی شعر فارسی را به حضیض کشاند، فاصله‌ای به اندازه «تاریخ» دارد. او نه پدرِ ملت که «قاتلِ فرهنگ» بود؛ نه احیاگر ایران که «محاق‌کننده ادبیات». شفیعی کدکنی با قلمی مستند نشان می‌دهد که چگونه شاعرانی که در دوره مشروطه طلایه‌دار آزادی و آگاهی بودند، یکی پس از دیگری یا به زندان افتادند، یا به تبعید رفتند، یا به جنون و انزوا پناه بردند، یا به سکوت ابدی فرو رفتند.

شاید وقت آن رسیده که دانشجویان دانشکده ادبیات، پیش از سر دادن هر شعار سیاسی، یک بار دیگر با تاریخ ادبیات میهنشان مواجهه‌ای انتقادی داشته باشند و از خود بپرسند: «اگر پهلوی برگردد، نوبت به کدام یک از ما خواهد رسید که به محاق برویم؟» این پرسشی است که پاسخ آن را شفیعی کدکنی با قلمی مستند و عمیق، برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران ثبت کرده است.

یادداشت از: امیرعباس شاهسواری

انتهای پیام/