یادداشت|آخرین قاب پدر و دختری با عینک‌های خلبانی

به گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، سه‌شنبه پنجم اسفندماه بود، درست در روزهای پایانی سال که همه درگیر خرید عید و شور زندگی هستند. ساعت 9:30 دقیقه صبح، چشمم به یک خبر در فضای مجازی افتاد: سقوط یک فروند بالگرد در درچه. همان لحظه قلبم ریخت. اولین چیزی که به ذهنم رسید خلبان‌ها بودند.

با عجله جزئیات را خواندم و استرس جای خود را به نگرانی عمیق‌تری داد. محل حادثه میدان میوه و تره بار شهر درچه، از توابع شهرستان خمینی‌شهر اصفهان بود. حالا دیگر نگران مردم و شهروندان بی‌گناهی بودم که صبحشان با آتش و دود عجین شده بود.

بی‌درنگ هماهنگی‌های لازم را انجام دادم و راهی محل حادثه شدم. در مسیر، تصاویر وحشتناک را از ذهن خودم دور می‌کردم، اما نمی‌دانستم قرار است با صحنه‌ هایی مواجه شوم که تا همیشه در خاطرم خواهد ماند. وقتی رسیدیم، فضای سنگینی آنجا را فرا گرفته بود.

شرایط اجازه نزدیک شدن به محل اصلی سقوط را نمی‌داد، اما همین فاصله هم برای دیدن غم کافی بود. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، مردی جوان بود که روی زمین نشسته بود و با بغضی عمیق بر سرش می‌زد. فهمیدم او یکی از غرفه‌دارانی است که همکارانش در این حادثه آسیب دیده‌اند.

کم‌کم به سراغ شاهدان عینی رفتم. آنها با چشمانی هنوز وحشت‌زده از آن لحظات تلخ می‌گفتند. یکی از آنها تعریف کرد: دو تا بالگرد با هم پرواز می‌کردن که یهو دیدیم یکی از اونا آتش گرفت. خلبان داشت بالگرد رو کنترل می‌کرد تا توی محوطه میدان سقوط نکنه. می‌خواست ببرش طرف بیابون...

این روایت، تصویر خلبانی را در ذهنم ساخت که میان مرگ حتمی خود و حفظ جان مردم، دومی را انتخاب کرد. این خلبان مردانه‌تر از همیشه ایستاد تا بالگرد را به بیرون از جمعیت هدایت کند، اما تقدیر چیز دیگری نوشته بود.

شاهدان ادامه دادند: واقعاً تلاشش رو کرد. اما آتش خیلی سریع بود و کنترل از دستش خارج شد. آخرش بالگرد رفت توی یکی از غرفه‌ها. سه نفر اون جا بودن... صدایش می‌لرزید و من فقط می‌توانستم نظاره‌گر این حجم از اندوه باشم.

محل حادثه مملو از نیروهای امدادی، آتش‌نشانان و آمبولانس‌ها بود. همه در تلاش بودند، اما فضای میدان غرق در ناباوری بود. غرفه‌داران که تا دقایقی پیش مشغول کار و زندگی بودند، حالا مات‌ و‌ مبهوت ایستاده بودند و بعضی‌شان آرام و بعضی با صدای بلند گریه می‌کردند.

بعد از انجام مصاحبه‌ها و روایت اولیه از میدان حادثه، داشتم بر می‌گشتم که ناگهان صحنه‌ای توجهم را جلب کرد. زنی با حالتی کاملاً آشفته و پریشان، با سرعت به سمت غرفه حادثه‌ دیده می‌دوید. صدای گریه‌اش فضا را پر کرده بود.

وقتی به غرفه رسید، انگار تمام وجودش را در یک کلمه خلاصه کرد. با صدایی بریده‌ بریده و سراسر درد فریاد زد: حسین... حسین... فقط همین یک اسم را تکرار می‌کرد و گریه. معلوم بود حسین یکی از همان عزیزانی است که در آن لحظات تلخ، در آن غرفه بوده است.

در میان شلوغی و هیاهو، فقط دو نام بر سر زبان‌ها بود که با حسرت و اندوه زمزمه می‌شد: آقا حامد و مصطفی. غرفه‌داران برای این دو نفر که در غرفه بودند و در این حادثه دلخراش گرفتار شده بودند، اشک می‌ریختند و دعا می‌کردند. نامشان در ذهن من ماندگار شد، اما هیچکس از سرنوشتشان خبر دقیقی نداشت.

ساعاتی بعد، وقتی عکس یکی از شهدای خلبان در فضای مجازی منتشر شد، دوباره تمام غم حادثه زنده شد. عکسی که یک خلبان شجاع و بلند قامت را نشان می‌داد که روی قسمتی از بالگرد نشسته بود و دختر بچه‌اش با کاپشن صورتی را در آغوش گرفته بود.

هر دو عینک‌ های خلبانی را به چشم زده بودند و با هم ست کرده بودند. پدری مهربان و قدرتمند در کنار فرشته کوچکش. این قاب، قاب یک زندگی ساده و پر از عشق بود. غم انگیزترین صحنه همین بود؛ تضاد میان آن لحظه پرغرور و لحظه سقوطی که پایانی نداشت.

به این فکر می‌کردم که صبح آن روز، وقتی آن پدر می‌خواست از خانه بیرون برود، دخترک با همان کاپشن صورتی احتمالاً دست تکان داده و با لهجه شیرین کودکانه‌اش گفته: بابا، مراقب خودت باش. پدر هم لبخندی زده و رفته بود به سمت مأموریتی که قرار بود به یک پرواز بی‌فرود تبدیل شود.

آری، درچه شاهد رشادتی بود که شاید هیچ‌گاه در خبرها به درستی روایت نشود. خلبانی که می‌توانست مسیر سقوط را به سمت هر نقطه‌ای انتخاب کند، اما غیرت و تعهد حرفه‌ای و انسانی‌ اش اجازه نداد تا بر سر مردم و غرفه‌ هایشان سقوط کند. او تا آخرین لحظه تلاش کرد و جان مردم را بر نجات خود مقدم دید. این روزها که بهار در راه است، خانواده‌ای در سوگ پدری می‌نشینند که رفت تا شاید زندگی دیگران حفظ شود. یاد و خاطره همه جانباختگان این حادثه، به ویژه آن خلبان شجاع و آن پدر مهربان که عکسش با دخترش قاب شد، برای همیشه در دل مردم اصفهان باقی خواهد ماند. 

انتهای پیام/174/