پایان چشم‌انتظاری مادر حاج‌احمد و معمایی که در دل تاریخ ماند!

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ، «آنگاه مادر وهب، سر بریده‌شده فرزند را به‌سمت دشمن پرتاب کرد و فرمود؛ "در مرام ما نیست چیزی را که در راه خدا داده‌ایم، پَس بگیریم."» وقتی خبر دادند معصومه‌خانم مادر حاج احمد متوسلیان در پنجمین روز ماه رمضان، 43 سال چشم‌انتظاری‌اش پایان یافته است، این جمله از مادر شهید کربلا در ذهنم مرور شد.

مادر حاج‌احمد همین چند سال قبل در جایی گفته بود: «دیگر برای آمدنش دعا نمی‌کنم، هرچه خدا بخواهد. با خداست...»، اصلاً این مرام همه مادران شهداست، فرقی ندارد در چه عصر و زمانی مادر شهید می‌شوند، هیچ کدام اهل ضجّه‌مویه نیستند و اگر هم اشکی از چشمشان روان شود بلافاصله می‌گویند؛ این اشک‌ها برای مصیبت حضرت امام حسین(ع) است و ما بچه‌مان را در راه خدا و امام حسین داده‌ایم و حالا هم طلبی از کسی نداریم.

اما حکایت مادران شهدایی مثل معصومه‌خانم کمی با مادران شهدایی که پیکر فرزندشان را در آغوش کشیدند متفاوت است، انتظار و بی‌خبری جوان را پیر می‌کند و هر شب را یلدا می‌کند، لحظه‌ها برای مادر چشم‌انتظار انگار با کرشمه و ناز حرکت می‌کنند و هر زنگی که در خانه به صدا دربیاید سرابی است که دلش را بی‌تاب‌تر می‌کند.

معصومه‌خانم هم مادر است دیگر، نمی‌داند وقتی شب سرش را روی بالش می‌گذارد؛ احمدش چه می‌کند؟ هوا که سرد است جایش گرم خواهد بود؟ در تابستان و گرمای خورشید آب خنکی دست پسرش می‌دهند؟ اصلاً الآن پسرش زنده هست که به این چیزها احتیاج داشته باشد؟ مادر بمیرد! اگر شهید شده باشد چه؟ لحظه جان‌دادن کسی کنارش بوده است که سرش را در آغوش بگیرد؟ اصلاً پسر چطور از دنیا رفته است؟

این بی‌خبری از سرنوشت پسرش در دعاهایش هم پیدا بود: «خدایا، اسیرها را آزاد کن، احمد و دوستانش را هم اگر اسیرند آزاد کن، اگر هم شهید شده‌اند که گناهانشان را ببخش و ما را از شفاعتشان محروم نکن.»

ما آدم‌ها از بیرون که این مادرها را می‌بینیم با خود می‌گوییم؛ چقدر آرام هستند در این مصیبت! نکند این‌قدرها هم کار سختی نباشد تحملش؟! اما فریده متوسلیان خواهر کوچک حاج‌احمد، صبر مادر را حاصل چندین سال بیان می‌کند و می‌گوید: «مادر از همان ابتدا این صبر آهنین را نداشت، کم‌کم آن را در خود تقویت کرد و خودش را با شرایط موجودی که پیش آمد وفق داد. همان اوائل در سال 61 وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم و کلید را می‌انداختم و وارد خانه می‌شدم، جای خالی مادر باعث می‌شد در اتاق‌ها به‌دنبالش بگردم، گاهی او را از لابه‌لای در نیمه‌باز اتاقی می‌دیدم که عکس احمد را در بغل گرفته و گریه می‌‌کند. مادرم بعد از شنیدن خبر ربوده شدن احمد تا یک سال در خانه آشپزی نمی‌کرد و من بیشتر در خانه نان و کره می‌خوردم، هر وقت زنگ در خانه را می‌زدند می‌گفت؛ "احمد آمد."، بارها پیش می‌آمد که خواب می‌دید زنگ در خانه را زده‌اند، ناگهان از خواب می‌پرید و بلند می‌شد و می‌گفت؛ "احمد آمد."»

شوخی است مگر؟! پسرش حاج احمد متوسلیان است، همان که نامش در جبهه و روزهای ناآرام غرب کشور می‌درخشید و تن‌های دشمنان را به لرزه در می‌آورد، اما مادر خوب می‌دانست این پسر نمی‌تواند آرام بگیرد، این را همان وقت فهمید که در زندان ساواک او را ملاقات کرد:  «اولین بار بود که اجازه می‌دادند به ملاقاتش بروم، این بچه توی زندان اعتصاب غذا کرده و خیلی ضعیف شده بود. موقع ملاقات دیدم مچ دست‌هایش متورم و خیلی کبود و سیاه شده است، گفتم؛ "پسرم، مچ دست‌هایت چرا این‌طور شده است؟"، خندید و گفت؛ "مادر، چیزی نیست."، گفتم؛ "نه، راستش را بگو، این‌ها با تو چه‌کار کرده‌اند؟"، نمی‌خواست بگوید، آخرسر وقتی قسمش دادم، گفت؛ "این کبودی‌ها جای دستبندهایی است که به دو طرف بالای تخت شکنجه وصل است، آن‌ها را محکم دور مچ دست‌هایم می‌بستند، بعد با کابل شلاقم می‌زدند، برای این‌که طاقت درد شلاق را بیاورم و فریاد نزنم، روی تخت خیلی تقلا می‌کردم و دستبندها بدجوری به مچ دست‌هایم فشار می‌آورد، برای همین، یک‌خرده مچ‌هایم کبود شده است، ولی مادر، شما نگران نباشید، اینها خیلی زود خوب می‌شوند."»

اما وقتی حاج‌احمد بعد از فتح خرمشهر در حالی که فرماندهی لشکر محمد رسول‌اللّه(ص) را به‌عهده داشت، برای خداحافظی پیش مادر آمد، معصومه‌خانم گمان کرد این خداحافظی هم سلامی دیگر در پی خواهد داشت، حاج‌احمد ساکش را می‌بست تا راهی لبنان شود، قرار بود آنجا کنار دیگر رزمندگان مقاومت کارهایی انجام شود.

ولی سرنوشت طور دیگری برای عزیزدردانه حاج‌خانم رقم خورده بود، سرنوشتی که گویا خود حاج‌احمد هم از آن خبر داشت، و در جایی گفته بود: «اگر بنا باشد برای من اتفاقی بیفتد مطمئن باشید در جبهه جنگ با اسرائیلی‌ها خواهد بود! چون من با خدای خودم عهد بستم به‌دست شقی‌ترین اشقیای عالم یعنی اسرائیلی‌ها شهید شوم.»

28 خرداد سال 61 وقتی پای حاج‌احمد به پادگان زبدانی در سوریه رسید صحبت‌های مهمی کرد: «باشد که ما شبانگاهان بر سرشان (اشغالگران) بریزیم؛ همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنی ندارد.»

بالاخره روز 14 تیر سال 61 ساعت 8 صبح حاج‌احمد همراه سید محسن موسوی، کاظم اخوان و تقی رستگار سوار بر خودرویی از بعلبک لبنان به‌سمت بیروت حرکت کرد و سرنوشت بچه آقا غلام‌حسین قناد و معصومه‌خانم که  در محله مولوی تهران، امام‌زاده سیداسماعیل، به این دنیا پا گذاشته بود، چون معمایی در دل تاریخ ماند!

مادر همان شب خوابی دیده بود که علی‌رغم فراموشی‌هایش آن را به‌خوبی در ذهن داشت، خواهر حاج‌احمد ماجرای خواب را این‌طور روایت می‌کند: «شب اسارت حاج‌احمد، 12 پرستوی خیلی قشنگ آمدند روی سیم برق نزدیک خانه ما نشستند، دو تا دو تا می‌آمدند داخل سالن دور عکس احمد می‌چرخیدند و بعد روی سیم برق می‌نشستند، یکی رفت توی اتاقی که مادر نماز می‌خواند رفت پشت پشتی و گیر افتاد، مادر گفت؛ "اسیر شده است؛ فریده بگیر و ببر آزادش کن."، من آن را گرفتم تا کنار ایوان بگذارم و آزادش کنم، آن پرستو به من نگاهی خاص و مظلومانه می‌کرد، آزادش کردم، رفت پیش دوستانش و پرواز کردند و رفتند، فردای همان روز اعلام کردند که حاج احمد متوسلیان و سه دیپلمات همراهش به اسارت فالانژهای لبنانی درآمدند، من مطمئنم یوسف گمشده مادرم میان آن‌ها بود.»

چند سال قبل وقتی از حاج‌خانم می‌پرسند: آیا هنوز منتظرید احمد بیاید؟ او بغض می‌کند و در حالی که قطره اشکی از چشمش می‌چکد، می‌گوید: «منتظر که نه، شاید شهید شده باشد.»

طی این سال‌ها اخبار ضدونقیضی از سرنوشت احمد برای مادر می‌آوردند و حتی بسیاری از رفقا و هم‌رزمان حاج احمد نیز از این‌همه اخبار درهم‌وبرهم ناراحت بودند. مادر چند سالی می‌شد که دیگر به بی‌خبری از پسر خو کرده بود و فقط می‌گفت: هر چه خدا بخواهد.

انتهای پیام/+