آزمایشگاه فروپاشی سوپرایگو در تمدنِ بی‌مهار

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، این یادداشت قرار بود با هدف واکاوی پدیده‌ای که در ظاهر یک «رسوایی فردی» هست نوشته شود اما در باطن، آینه‌ای از بحران عمیق تمدن مدرن غربی است: جنایت‌های جفری اپستین. مسئله، صرفاً انحراف یک میلیاردر نبود؛ مسئله، ساختاری بود که چنین انحرافی را پروراند، پنهان کرد و سال‌ها از آن تغذیه نمود. از این منظر، «جزیره اپستین» نه یک مکان جغرافیایی، بلکه استعاره‌ای از «منطقه بی‌قانون روان‌شناختی» است؛ فضایی که در آن «سوپرایگو» یا همان وجدان اخلاقی جمعی فرو می‌ریزد و قدرت، ثروت و لذت، بی‌هیچ مهاری بر انسان حکم می‌رانند.

به‌عنوان یک سرمایه‌دار بانفوذ،جفری اپپستین، شبکه‌ای از سیاستمداران، دانشگاهیان و چهره‌های مشهور را پیرامون خود گرد آورد؛ شبکه‌ای که بعدها در پرونده‌های قضایی و رسانه‌ای آشکار شد و نشان داد آنچه در «جزیره خصوصی» او رخ می‌داد، تنها انحراف فردی نبود بلکه نوعی «کودک‌آزاری سازمانی» با پوشش قدرت و سرمایه بود. جزیره او در Little Saint James به نماد فضایی بدل شد که در آن، قانون به تعلیق درآمده بود و انسان به کالا تقلیل می‌یافت. این تعلیق قانون، صرفاً حقوقی نبود؛ بلکه تعلیق «شرم»، «حد»، و «حریم» بود

در نظریه روان‌کاوی، «سوپرایگو» نماینده قانون درونی‌شده، اخلاق و اقتدار والدین و جامعه است. فروپاشی سوپرایگو به معنای رهاشدن «نهاد» یا همان ساحت غریزی و لذت‌طلب انسان از هر مهار اخلاقی است. جزیره اپستین را می‌توان آزمایشگاهی دانست که در آن، نهادِ افسارگسیخته بر اگو و سوپرایگو چیره شد؛ ثروت، همانند ماده‌ای بیهوش‌کننده، احساس گناه را خنثی کرد و قدرت، وجدان را به سکوت واداشت. آنچه رخ داد، نمایش عریان این حقیقت بود که «آزادی مطلقِ بی‌قید»، نه به تعالی، بلکه به حیوانی‌شدن انسان می‌انجامد.

در سنت لیبرالیسم افراطی، آزادی اغلب به معنای «رهایی از هر قید بیرونی» تعریف می‌شود. اما تجربه جزیره اپستین نشان داد که رهایی از قانون، بدون التزام به مسئولیت اخلاقی، به کالاسازی از انسان می‌انجامد. در آن فضا، نوجوانان و کودکان نه به‌عنوان سوژه‌های دارای کرامت، بلکه همچون ابژه‌هایی برای ارضای میل تعریف می‌شدند. این همان نقطه‌ای است که سرمایه‌داری متأخر و فردگرایی افراطی به هم می‌رسند: جایی که بدن انسان به «کالا» و رابطه انسانی به «معامله» فروکاسته می‌شود.

جزیره اپستین را می‌توان «Lawless Zone» یا منطقه بی‌قانون نامید؛ نه فقط به‌سبب موقعیت جغرافیایی‌اش، بلکه به‌سبب تعلیق وجدان جمعی در آن. چنین فضاهایی در تاریخ تمدن غرب بی‌سابقه نیستند؛ از استعمار تا زندان‌های مخفی و رسوایی‌های اخلاقی نخبگان. وجه مشترک همه آنها، نوعی «استثنا»سازی برای قدرتمندان است؛ گویی قانون برای توده‌هاست و نخبگان، در قلمرو دیگری زیست می‌کنند. این دوگانگی، خود نشانه‌ای از بحران ساختاری اخلاق در تمدنی است که مدعی حقوق بشر جهانی است اما در درون خود، حاشیه‌های تاریکی می‌پروراند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، وقتی گروهی از افراد صاحب قدرت در محیطی ایزوله گرد می‌آیند، پدیده «غیرانسانی‌سازی» تشدید می‌شود. فاصله از نظارت عمومی، احساس مصونیت می‌آفریند و احساس مصونیت، مسئولیت را می‌کاهد. جزیره اپستین دقیقاً چنین کارکردی داشت: آزمایشگاهی برای مشاهده اینکه چگونه فقدان نظارت و اشباع از قدرت، سوپرایگو را تحلیل می‌برد و «شرم» را به حاشیه می‌راند. شرم، یکی از سازوکارهای مهم اخلاقی در فرهنگ‌هاست؛ حذف آن، به حذف مرز میان انسان و ابژه می‌انجامد.

نقد بی‌رحمانه اپستین، در حقیقت نقد یک منظومه فکری است؛ منظومه‌ای که آزادی را از معنا تهی و آن را به لذت تقلیل می‌دهد. در چنین منظومه‌ای، کودک نه حامل آینده، بلکه وسیله ارضای اکنون است. این تقلیل، نهایت سقوط اخلاقی است. کودک‌آزاری سازمانی در پرونده اپستین نشان داد که چگونه شبکه‌ای از سکوت، تطمیع و ترس می‌تواند پیرامون میل افسارگسیخته شکل گیرد. سکوت نخبگان، شاید رسواتر از جنایت فردی باشد؛ زیرا نشان می‌دهد سوپرایگو جمعی نیز آلوده شده است.

در برابر این تصویر تاریک، تجربه فرهنگی ما در ایران ـ با همه کاستی‌ها ـ بر بنیانی متفاوت استوار است: پیوند آزادی با مسئولیت، و کرامت انسان با امر قدسی. در گفتمان انقلاب اسلامی، انسان «خلیفه‌الله» است، نه کالا. از این منظر، نقد اپستین صرفاً افشای یک رسوایی غربی نیست؛ بلکه هشداری است نسبت به هرگونه الگوی توسعه‌ای که اخلاق را به حاشیه براند. اگر آزادی از حقیقت جدا شود، به ابزاری برای سلطه قوی‌تر بر ضعیف‌تر بدل خواهد شد.

جزیره اپستین، نماد تمدنی است که در آن «قدرت بدون تقوا» امکان بروز می‌یابد. در روان‌شناسی دین، تقوا همان سازوکار درونیِ مهار میل است؛ نوعی سوپرایگوی متعالی که نه‌فقط از ترس قانون، بلکه از آگاهی نسبت به حضور امر قدسی، انسان را بازمی‌دارد. فقدان این بُعد، آزادی را به بی‌مهاری بدل می‌کند. آنچه در آن جزیره رخ داد، نتیجه منطقی فرهنگی است که قدسیت را از حیات عمومی حذف کرده و اخلاق را به قرارداد تقلیل داده است.

بنابراین، «جزیره اپستین» یک مکان نیست؛ یک هشدار است. هشداری درباره اینکه هر جامعه‌ای اگر مرزهای اخلاقی را تضعیف کند و آزادی را بی‌پیوند با مسئولیت تعریف نماید، ممکن است در مقیاسی دیگر، جزیره‌ای مشابه بسازد؛ جزیره‌ای که در آن سوپرایگو فرو می‌ریزد و انسان به شیء تبدیل می‌شود. برای ما که در فضای فکری انقلاب اسلامی تنفس می‌کنیم، این پرونده فرصتی است برای بازاندیشی در باب نسبت قدرت و اخلاق، و تأکید دوباره بر اینکه آزادی حقیقی، تنها در سایه تعهد و معنویت معنا می‌یابد.

جنایت اپستین، فراتر از یک پرونده قضایی، سندی است بر اینکه تمدن بی‌مهار، در نهایت خود را می‌بلعد. وقتی میل بر قانون چیره شود و سرمایه بر کرامت انسان سایه افکند، نتیجه چیزی جز فروپاشی سوپرایگو و عادی‌شدن شر نیست. نقد بی‌رحمانه اپستین، در حقیقت دفاع از انسان است؛ دفاع از کودک، از کرامت، و از اخلاق. این دفاع، برای جامعه ما نه یک موضع سیاسی، بلکه یک ضرورت تمدنی است.

یادداشت از: فاطمه علیشاهی

انتهای‌پیام/