از 43 غربت تا شناسایی؛ داستان بازگشت یک شهید گمنام به ازنا
- اخبار استانها
- اخبار لرستان
- 02 اسفند 1404 - 10:57
خبرگزاری تسنیم؛ لرستان: زاگرس، کوه صرف نیست؛ زاگرس حافظه است. صدا را نگه میدارد. اگر در گلو خاموش شود، در خاک ادامه میدهد. و وقتی برمیگرداند، با شکوه برمیگرداند.
بازگشت صدا، همیشه ناگهانی نیست. گاهی 43 سال طول میکشد. گاهی هزار سال. اما برمیگردد، با لرزشِ حضور، با هزاران زمزمه کهن. مثل نام سید جواد هفتلنگ.
در خرداد 1340، در ازنا، در خانهای از سادات، کودکی بهدنیا آمد که قرار نبود فقط یک زندگی معمولی داشته باشد. نامش را گذاشتند سید جواد. نامی که بارِ تبار داشت: تبارِ سیادت، تبارِ دعا، تبارِ پیشانیهای بر خاک.
او تا مقطع دیپلم در ازنا درس خواند. نوجوانیاش مثل خیلیها بود؛ اما تاریخ، گاهی بیخبر وارد زندگی میشود. گاهی آدمهای معمولی را انتخاب میکند تا بارِ غیرمعمول را بر دوش بکشند.
سال 1360، خانه ناگهان لرزید. سید جواد تیر خورد و به بیمارستان امین اصفهان منتقل شد. خانه بوی دارو گرفت؛ نگرانی مثل دود، در سقف پیچید. پدر گفت: «میتونی بمونی. تو یه پسری و کفیل من».
اما سید جواد نگاهش را از زمین برداشت و گفت: «من باید برم.» این باید از درک بود؛ از فهمیدنِ لحظهای که انسان میان ماندن و رفتن انتخاب میکند.
غربت
او رفت؛ نه با وعده بازگشت، بلکه به منطقه کوشک رفت، به عملیات رمضان، به جایی که خاکش هنوز صدای انفجار را در خود دارد. رمضان، ماه صبر است، ماه روزه؛ و آن سال، ماه جهاد خون. سال 1361، ترکش اصابت کرد، زمین جوانی 21 ساله را در آغوش گرفت.
هیچ پیکری برنگشت؛ هیچ قبری مشخص نشد؛ هیچ پلاکی در دست مادر نیفتاد. و از آن روز، خانواده موسوی وارد سرزمینی شدند که نامش گمنامی است.
گمنامی، از مرگ سختتر است. مرگ، یکبار اتفاق میافتد، اما گمنامی هر روز تکرار میشود. خانهای که یک اتاقش همیشه نیمهباز است، چشمی که به هر در زدن میلرزد، مادری که هر سال در سالگرد رفتن نه فاتحه میخواند، نه تبریک شهادت میپذیرد؛ فقط میپرسد: کجاست؟
سالها گذشت. جنگ تمام شد. شهرها بازسازی شدند، اما خانه موسوی یک اتاق همیشه نیمهباز داشت. 43سال، زمان کوتاهی نیست. 43سال یعنی چهار دهه نماز بدون قبر، چهار دهه فاتحه بدون سنگ، چهار دهه رؤیاهایی که نیمهشب با گریه قطع میشوند.
در طول دفاع مقدس، ارتش 48 هزار شهید تقدیم کرد. 46 هزار نفر از نیروی زمینی. و بیش از چهار هزار شهید مفقودالاثر. سید جواد، یکی از همانها بود. آمارها بزرگاند، اما هر عدد یک خانه است، یک سفره، یک خواهر، یک مادر.
سالها بعد، گروههای تفحص بازگشتند به میدانهایی که خاکشان هنوز داغ بود؛ آزمایشهای دیانای، پلاکها، استخوانها، نخهای پوسیده لباسها، مقایسهها، و انتظارها.
گمنامی؛ شکلی دیگر از زندگی
تفحصِ بدون پلاک، راهرفتن در مه است. وقتی دستِ جستوجوگر به استخوان میرسد و هیچ قطعهی فلزیِ کوچکی کنار آن نیست، آنجا تازه دشواری آغاز میشود. خاک پیکر را پس داده، اما هویت هنوز در پرده است.
در تفحصهای بیپلاک، استخوانها یکبهیک جمع میشوند؛ کوچکترین قطعه هم کنار گذاشته نمیشود. چون هر تکه، حاملِ نشانهای ژرفتر است. جمجمه، دندان، قطعهای از استخوان حامل رشتهای از هویت است که هنوز قطع نشده.
از استخوانهایی که سالها زیر آفتاب و باران ماندهاند، نمونهای کوچک برداشته میشود. گذر زمان، گرما، رطوبت، و ترکیبات خاک میتوانند ماده ژنتیکی را فرسوده کنند. اما در عمق استخوانهای متراکم گاهی هنوز رگههایی از دیانای باقی مانده.
در شهری دیگر، خانوادههایی هستند که سالها پیش نمونه خون یا بزاق دادهاند. آزمایش دیانای، مقایسه این رشتههاست، مقایسه خاک با خون. 2هزار شهید ارتش حالا شناسایی شدهاند و در میان آنها، نام سید جواد بود.
او سالها پیش، در یکی از روستاهای سمیرم، بهعنوان شهید گمنام به خاک سپرده شده بود. بینام، بینشان، اما نه بیهویت. سید جواد، در غربت شهید شد.
غربت یعنی نامت در جایی گفته شود که مادرت آنجا نیست. غربت یعنی بر مزار تو اشک بریزند، بیآنکه بدانند مادرت چه نامی صدایت میزد. غربت، سنگینترین وزن شهادت است؛ اما غربت شکست نیست، بلوغ است.
یک عمر کشآمده
در این سالها، مردم شاید بر مزارش فاتحه خوانده باشند بیآنکه نامش را بدانند. کودکانی بازی کردهاند نزدیک همان خاک. مادری شمعی روشن کرده است و گفته: «سلام بر شهید گمنام».
گمنامی، نخست یک بریدگی است. خانوادهای که نمیداند کجا باید گریه کند، در تعلیق میماند. گریه بیمزار، شبیه فریادی است که دیوار ندارد تا بازگردد. اما برای خودِ شهید، گمنامی شکل دیگری دارد؛ او دیگر در نسبتِ فردی تعریف نمیشود. از نام خانوادگی عبور میکند و در جمعِ بینامان جا میگیرد.
43 سال جسم در خاک میماند. باران بر او میبارد. ریشههای علف از کنار استخوانش میگذرند. زمستان میآید، یخ میبندد، دوباره بهار میرسد. خاک شکل پیکر را در خود مینشاند؛ برای ادغام. استخوان، بخشی از زمین میشود. زمین، بخشی از استخوان. مرزها نرم میشوند. این، خاموشی نیست؛ تبدیل است.
گمنامی، نوعی ریاضت است. برای خانواده، ریاضتِ صبر. برای جامعه، ریاضتِ یادآوری. برای خاک، ریاضتِ نگهداری. 43 سال، زمین امانتدار است. امانتداری زمین، شبیه صبر مادران است: بیهیاهو، بیادعا، بیوقفه.
در این سالها، نام شاید گفته نشده، اما معنا زنده مانده است. هر بار که از شهید گمنام سخن رفته، از انسانی سخن گفتهاند که هویت شخصیاش را به هویت جمعی سپرده است. گمنامی، حذفِ فرد نیست؛ گسترشِ اوست. او دیگر فقط فرزند یک خانه نیست؛ فرزند یک خاک است.
اما بازگشت، لحظهای دارد. روزی که خاک پس میدهد. نه به این معنا که دیگر نگه ندارد؛ بلکه به این معنا که زمانِ گفتن رسیده است. آزمایشها، تطبیقها، یک تماس کوتاه. و ناگهان، 43 سال تاریکی، به یک جمله تبدیل میشود: «شناسایی شد.»
خبر بازگشت نام
در آن لحظه، زمین نفس عمیقی میکشد. امانت را تحویل میدهد. اما چیزی از خود نگه میدارد: بخشی از معنا. چون هر پیکری که سالها در خاک میماند، ریشه میدواند. حتی اگر بیرون آورده شود، پیوندش با زمین قطع نمیشود.
43سال گمنامی، در ظاهر سکوت است، اما در باطن، تراکمِ صداست. صداهایی که در این سالها بر آن خاک خوانده شدهاند، گریههایی که بینام ریخته شدهاند، دعاهایی که رو به آسمان رفتهاند. همه در پیکر جمع شدهاند. برای همین است که بازگشت شهید، بازگشتِ یک انسانِ تنها نیست؛ بازگشتِ 43 سال تاریخِ فشرده است.
خبر بازگشت سید جواد را امیر نقیزاده، فرمانده گروه 411 ارتش، آورد. او به خواهر گفت: «پس از 43سال، برادر عزیزتان شناسایی شدهاست». در 43 سال یک عمرِ کشآمده است. سال اول، انتظار شکل ایستادن پشت در بود. سال دوم، انتظار شکل نگاهکردن به هر صدای موتور در کوچه.
سال سوم، انتظار تبدیل شد به بازکردن هر نامهای با دست لرزان. بعد از چند سال، انتظار شکل دیگری گرفت: زندگیکردن با نیمهای خالی. صبر هم استخوان دارد؛ سالبهسال ترک میخورد.
چشمانتظاری طولانی، آدم را دوپاره میکند. چشمانتظاری خانواده شهید، جهادی بیصداست؛ هر سال، هر ماه، هر شب با این سؤال: «امروز خبری میآید؟» و حالا که خبر آمده، اشک هم از شادی است، هم از داغ تازهشده.
حالا بعد 43 سال خواهر نشسته بود؛ چشمانش پر شد. شادیِ دانستن، اندوهِ دیر دانستن. گفت: «ای کاش پدر و مادر هم بودند.» اما شاید بودند، شاید همان لحظه در آغوش فرزندشان.
بازگشت صدا
زمین مثل مادر است؛ وقتی زمان مناسب نباشد، فرزند را در خود نگه میدارد. 43 سال، سید جواد در زهدان خاک بود؛ نه گم، نه فراموششده، در انتظار. و وقتی زمان رسید، نامش دوباره گفته شد.
خاک زاگرس، صدا را دیر آزاد میکند. ممکن است قرنها نگه دارد. استخوانی که در خاک میماند، فقط ماده نیست؛ ارتعاشی منجمد است. وقتی پس از سالها بیرون میآید، صدا آزاد میشود. نه بهشکل کلمه؛ بهشکل لرزش دل. برای همین است که بازگشت پیکر، فقط بازگشت جسم نیست؛ بازگشت صداست.
بازگشت صدا به خاک، چرخهای است قدیمیتر از تاریخ. انسان میخواند، زمین میگیرد. انسان میمیرد، زمین نگه میدارد. بعد، در زمانی دیگر، در شکلی دیگر، صدا آزاد میشود. گاهی در قالب یک آواز محلی. گاهی در قالب اشک.
خاک، آخرین ایستگاه صداست. برای تبدیل. وقتی پیکری در خاک مینشیند، صدا از حنجره جدا میشود، اما در زمین پخش میشود. برای همین است که مزار، محل سکوت مطلق نیست؛ محل شنیدن است. اگر گوش داشته باشی، میشنوی. نه با گوش سر؛ با گوش دل.
گزارش از فاطمه نیازی
انتهای پیام/ 644/.