مداخلههای آمریکا در جهان- 33| میراث خون و مین در آنگولا
- اخبار بین الملل
- اخبار آمریکا
- 01 اسفند 1404 - 14:31
گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم- پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 ایالات متحده آمریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی ظهور کرد و سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش نفوذ و مهار آنچه «تهدید کمونیسم» مینامید، شکل داد.
خبرگزاری تسنیم قصد دارد بهطور جامع به بررسی مداخلات نظامی و مخفی آمریکا در کشورهای مختلف جهان بعد از جنگ جهانی دوم بپردازد. این مداخلات که شامل کودتاها، عملیاتهای مخفی سازمان جاسوسی سیا، حمایت از رژیمهای دیکتاتوری، و جنگهای نیابتی بود، پیامدهای عمیقی بر سیاست، اقتصاد و حقوق بشر در کشورهای هدف داشته است.
این اقدامات معمولاً تحت پوشش مبارزه با کمونیسم انجام میشدند، اما در واقع، هدف اصلی آنها جلوگیری از شکلگیری دولتهایی بود که مسیر توسعهای مستقل از سیاستهای خارجی آمریکا را دنبال میکردند.
در قسمت سی و سوم این مجموعه به بررسی مداخله آمریکا در آنگولا پرداختهایم که داستانی از ترجیح «رقابت با شوروی» بر «صلح و دموکراسی» است. در حالی که آنگولا در سال 1975 در آستانه استقلال و برگزاری اولین انتخابات آزاد بود، مداخلات مخفیانه سازمان سیا این فرصت تاریخی را به یک جنگ داخلی 30 ساله تبدیل کرد.
بازی قدرتهای بزرگ در ویرانههای آنگولا
داستان مداخله آمریکا در آنگولا، یکی از عجیبترین و شاید بیهودهترین فصلهای جنگ سرد است. برای درک این ماجرا باید به بهار سال 1975 بازگردیم؛ زمانی که آمریکا در یکی از تاریکترین دوران سیاسی خود به سر میبرد.
جنگ ویتنام با شکست تلخ در سایگون تمام شده بود، رسوایی واترگیت اعتماد مردم به دولت را از بین برده بود و سازمان سیا (CIA) زیر تیغ تند انتقادات کنگره قرار داشت. در چنین فضای بحرانی، منطق حکم میکرد که واشنگتن از هرگونه ماجراجویی جدید پرهیز کند، اما در پشت دیوارهای بلند دفتر مرکزی سیا در «لنگلی»، طرحی برای یک مداخله مخفیانه جدید در قلب آفریقا در حال پخته شدن بود.
کمیتههای تحقیقاتی کنگره (مانند کمیته کلیسا و کمیته پایک) در حال افشای ترورها، کودتاها و شنودهای غیرقانونی این سازمان بودند. در چنین شرایطی، مدیران سیا احساس میکردند برای اثبات «ضرورت» خود به امنیت ملی آمریکا، نیاز به یک پیروزی سریع و قاطع در جایی از جهان دارند.
آنگولا، که در حال رهایی از چنگال استعمار 500 ساله پرتغال بود، به عنوان این «قربانی» انتخاب شد. هدف این نبود که به مردم آنگولا کمک شود؛ هدف این بود که ثابت شود آمریکا هنوز میتواند در برابر نفوذ شوروی بایستد، حتی اگر این ایستادگی به قیمت یک فاجعه انسانی تمام شود.
ریشههای درگیری: استعمار زدایی و شکافهای قبیلهای
آنگولا برای قرنها مستعمره پرتغال بود. از اوایل دهه 1960، سه جنبش اصلی برای استقلال این کشور میجنگیدند: MPLA (به رهبری آگوستینیو نتو)، FNLA (به رهبری هولدن روبرتو) و بعدها UNITA (به رهبری جوناس ساویمبی).
دستگاه تبلیغاتی آمریکا در آن زمان ادعا میکرد که نبرد در آنگولا، نبرد میان «آزادیخواهان طرفدار غرب» و «کمونیستهای دستنشانده» است. اما واقعیتِ میدان بسیار متفاوت بود. سه گروه اصلی مبارز که در بالا گفته شد بیش از آنکه به مارکس یا لیبرالیسم وفادار باشند، به ریشههای قبیلهای خود وفادار بودند.
آگوستینو نتو، رهبر MPLA و اولین رئیسجمهور آنگولا
MPLA پایگاهش در میان قبیله «مبوندو» و روشنفکران پایتخت بود؛ FNLA به قبیله «باکونگو» تعلق داشت و UNITA ریشه در قبیله «اوویمبوندو» داشت.
هر سه گروه در مقاطعی از تاریخ خود، از واژگان مارکسیستی استفاده کرده بودند تا حمایت شوروی یا چین را جلب کنند و هر سه نیز در مقاطعی به غرب چراغ سبز نشان داده بودند. حتی «ویلیام کولبی»، مدیر وقت سیا، بعدها در مقابل نمایندگان بهتزده کنگره اعتراف کرد که تفاوت معناداری بین ایدئولوژی این گروهها وجود نداشت. با این حال، هنری کسینجر، معمار سیاست خارجی آمریکا، اصرار داشت که MPLA باید حذف شود، صرفاً چون شوروی زودتر از آمریکا به آنها اسلحه داده بود.
آغاز قمار: سیا وارد میشود
رابطه مخفیانه آمریکا با آنگولا نه با آرمانهای آزادیخواهانه، بلکه با یک «حقوقبگیر» شروع شد. از اوایل دهه 60، سازمان سیا «هولدن روبرتو» (رهبر FNLA) را به لیست حقوقبگیران خود اضافه کرد. هدف ساده بود: داشتن یک مهره برای روزی که پرتغالیها از آنگولا بروند.
در ژانویه 1975، آنگولا در آستانه یک معجزه بود. پس از سالها جنگ با استعمارگران پرتغالی، سه گروه رقیب (MPLA، FNLA و UNITA) بر سر میز مذاکره نشستند و توافقنامهای به نام «آلور» را امضا کردند. طبق این قرارداد، قرار بود سلاحها کنار گذاشته شود، یک «دولت انتقالی مشترک» تشکیل گردد و در نهایت، انتخابات آزاد برگزار شود تا مردم آنگولا خودشان حاکمانشان را انتخاب کنند. اما این رویای صلح، پیش از آنکه جوهر امضایش خشک شود با مداخلات خارجی آمریکا از بین رفت.
دولت آمریکا و سازمان سیا به این توافقنامه با بدبینی مطلق نگاه میکردند. تحلیل آنها ساده و بیرحمانه بود: گروه MPLA در پایتخت محبوبیت دارد و اگر انتخابات برگزار شود، آنها پیروز خواهند شد. از نظر هنری کسینجر، پیروزی در انتخابات توسط گروهی که تمایلات چپگرایانه دارد، به معنای «باخت آمریکا» در آفریقا بود.
بنابراین، درست در زمانی که قرار بود گروهها برای انتخابات آماده شوند، سازمان سیا با یک اقدام مخفیانه، تعادلِ لرزان صلح را ویران کرد. آنها به سراغ «هولدن روبرتو» رفتند. سیا با پرداخت یک بودجه کلانِ ناگهانی به او، عملاً این پیام را فرستاد که آمریکا از سهمخواهیِ نظامی او حمایت میکند. این حرکت، «اعتماد» را که ستون اصلی توافق صلح بود، منهدم کرد.
وقتی «هولدن روبرتو» این چراغ سبز و حمایت مالی را دریافت کرد، استراتژی خود را از «سیاست» به «نظامیگری» تغییر داد. او که حالا احساس قدرت میکرد، به جای تبلیغات انتخاباتی، دست به خشونت زد. در مارس 1975، نیروهای تحت امر او به مقر گروه رقیب (MPLA) حمله کردند و دست به کشتار زدند.
گروه MPLA که دید رقیبش توسط آمریکا مسلح شده و در حال پیشروی است، وحشتزده به سراغ شوروی رفت و درخواست اسلحه کرد. شوروی که تا آن زمان کمکهای محدودی میکرد، با دیدن دخالت آشکار آمریکا، محمولههای سنگین تسلیحاتی را روانه آنگولا کرد.
حالا واشنگتن به آرزوی خود رسیده بود؛ آنها به دنیا اعلام کردند که: «ببینید! شوروی در حال تسلیح آنگولاست، پس ما هم باید دخالت نظامیمان را علنی و گسترده کنیم!»
به این ترتیب، فرصت تاریخی برای برگزاری انتخابات از دست رفت. صلح به بنبست رسید چون آمریکا و شوروی، آنگولا را نه به عنوان یک کشور مستقل، بلکه به عنوان «میدان نبردِ نیابتی» میدیدند. نیروهای FNLA با اتکا به پول و تسلیحات آمریکا، به جای آنکه از مردم رأی بخواهند، به مواضع رقیب حمله کردند. در مقابل، MPLA هم با کمکهای شوروی و کوبا، تمام تلاش خود را برای حذف فیزیکی رقبای تحت حمایت آمریکا به کار بست.
نتیجه این شد که «دولت انتقالی» فروپاشید و آنگولا به جای صندوق رأی، با تانک و مسلسل روبرو شد. مداخله مخفیانه واشنگتن در آن ماه اول، عملاً راه را بر هرگونه راهکار دیپلماتیک بست و کشوری را که میتوانست با صندوق رأی اداره شود، به یک حمام خون دائمی تبدیل کرد.
جنگ در سایه: مزدوران اجیرشده و کارزار فریب
پس از آنکه در بهار 1975 توافق صلح با جرقهی پولهای سیا از هم پاشید و جنگ داخلی شعلهور شد، دولت آمریکا با یک بنبست جدی روبرو شد. افکار عمومی آمریکا که هنوز در شوک شکست در ویتنام (آوریل 1975) بود، به هیچ وجه اجازه اعزام سرباز به یک جنگ جدید را نمیداد. اما برای سازمان سیا و هنری کسینجر، این پایان کار نبود. آنها از تابستان 1975، استراتژی خود را به سمت یک «جنگ مخفیانه» و «غیررسمی» تغییر دادند.
لشکری از مردان بیوطن
در جولای 1975، درست زمانی که درگیریها در آنگولا شدت گرفت، سازمان سیا اولین محموله بزرگ اسلحه را برای متحدانش فرستاد. اما از آنجا که نمیتوانست ارتش آمریکا را وارد میدان کند، بیش از یک میلیون دلار از بودجه مخفی خود را صرف استخدام «مزدوران» کرد.
در نیمه دوم سال 1975، سیا با چراغ سبز خود به «هولدن روبرتو»، اجازه داد تا با پولهای آمریکا صدها سرباز اجیرشده را از بریتانیا، فرانسه و پرتغال استخدام کند. این افراد که هیچ انگیزهای جز پول نداشتند، فجایع انسانی بزرگی آفریدند. برای نمونه، در همین دوران بود که فردی به نام «جرج کالن» (مزدور بریتانیایی) به دلیل پارانویا و جنون جنگی، 14 نفر از سربازان خود را به رگبار بست. این جنایات که در اواخر سال 1975 رخ داد، نشان میداد که نیروهای تحت حمایت آمریکا تا چه حد از کنترل خارج شده و فاقد نظم نظامی بودند.
مزدوران بریتانیایی در دادگاه پس از محاکمه در آنگولا
کارخانه دروغسازی سیا
همزمان با نبردهای میدانی، سیا در سپتامبر 1975 یک کارزار وسیع «دروغرسانی» راه انداخت. در این ماه، نمایندگان گروه FNLA به نیویورک فرستاده شدند تا در سازمان ملل لابی کنند. آنها میان خبرنگاران دفترچهای به نام «کتاب سفید» توزیع کردند که گویا در آفریقا نوشته شده بود، اما در واقع تمام آن توسط متخصصان جنگ روانی سیا در واشنگتن جعل شده بود تا جنایات رقیب را بزرگنمایی کند.
در طول پاییز 1975، سیا با استخدام خبرنگاران نفوذی، اخبار جعلی گستردهای تولید کرد. داستانهایی مانند «تجاوز سربازان کوبایی به زنان آنگولایی» یا «اعدام نمایشی زنان توسط کمونیستها» در این مقطع به طور منظم در روزنامههای معتبر دنیا چاپ میشد. هدف این بود که تا پیش از پایان سال میلادی، چهرهای هیولایی از دولت مرکزی آنگولا (MPLA) ساخته شود تا اگر دخالت آمریکا لو رفت، افکار عمومی آن را بپذیرد.
خیانت به دموکراسی در صحن کنگره
اوج فریبکاری در ژانویه 1976 رخ داد؛ زمانی که ابعاد دخالتهای سیا کمکم به بیرون درز کرد و کنگره آمریکا برای بررسی موضوع جلسه تشکیل داد. در این ماه، «ویلیام کولبی»، رئیس وقت سازمان سیا، با وقاحت تمام در مقابل سناتورها ایستاد و سوگند یاد کرد که: «ما با دقت تمام مراقبت کردهایم که عملیاتهای ما متمرکز بر خارج باشد و هیچ تلاشی برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی مردم آمریکا انجام ندادهایم.»
این ادعا در حالی مطرح میشد که در همان لحظه، بیش از صد افسر سیا به طور غیرقانونی در مرزهای آنگولا حضور داشتند و عملیاتهای نظامی را هدایت میکردند. در واقع، در حالی که کولبی در واشنگتن دروغ میگفت، افسران او در آفریقا در حال دور زدن قوانین بینالمللی بودند.
قربانی کردن فرصتهای صلح
یکی از تلخترین لحظات زمانی، در نوامبر 1975 رقم خورد. در این ماه، نمایندگان دولت مرکزی آنگولا (MPLA) به واشنگتن آمدند تا برای آخرین بار صلح کنند. آنها حتی با مسئول ایستگاه سابق سیا در آنگولا همراه شده بودند که به دولت آمریکا هشدار میداد: «این گروه دشمن آمریکا نیست و میتوان با آنها توافق کرد.» اما وزارت خارجه تحت مدیریت کسینجر، با لجاجت تمام این فرصت را رد کرد. آنها اصرار داشتند که یا نفوذ شوروی باید کاملاً قطع شود و یا جنگ تا نابودی کامل ادامه یابد. این لجاجت در اواخر سال 1975، عملاً آنگولا را به سمت یک جنگ داخلی 30 ساله هل داد که با هیچ منطق ملی یا استراتژیکی سازگار نبود.
اتحاد شوم با آپارتاید: معامله با شیطان (دهه 1960 تا 1976)
در حالی که دولت آمریکا در تریبونهای بینالمللی خود را «رهبر دنیای آزاد» و مدافع حقوق بشر معرفی میکرد، در پشت صحنه وارد تاریکترین اتحاد ممکن شد: همکاری استراتژیک با رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی.
برای درک عمق این فاجعه، باید دانست که رژیم وقت آفریقای جنوبی در آن زمان منزویترین و منفورترین حکومت جهان بود؛ حکومتی که بر پایه نژادپرستیِ سیستماتیک بنا شده بود و سیاهپوستان را از کمترین حقوق انسانی محروم میکرد.
همکاری سیا با دستگاه امنیتی آفریقای جنوبی نه از سال 1975، بلکه از سالها قبل آغاز شده بود. یکی از تکاندهندهترین افشاگریها در این زمینه، مربوط به دستگیری نلسون ماندلا، رهبر مبارزه با نژادپرستی است. در آگوست 1962، زمانی که ماندلا به صورت مخفیانه علیه رژیم آپارتاید فعالیت میکرد، این سازمان سیا بود که محل دقیق اختفا و لباس مبدل او را به پلیس آفریقای جنوبی لو داد.
این خوشخدمتیِ سیا به رژیم نژادپرست، باعث شد ماندلا 28 سال از عمر خود را در زندان سپری کند. هدف آمریکا از این کار، جلب همکاری اطلاعاتی و نظامی آفریقای جنوبی برای مقابله با نفوذ کمونیسم در قاره آفریقا بود. در واقع، واشنگتن حاضر شد آزادیِ نماد مبارزه با نژادپرستی را قربانیِ بازیهای سیاسی خود کند.
با اوج گرفتن جنگ داخلی در آنگولا در تابستان 1975، سازمان سیا و هنری کسینجر که میدیدند نیروهای تحت حمایتشان (FNLA و UNITA) در حال شکست خوردن هستند، دست به دامن ارتش آفریقای جنوبی شدند. در آگوست و اکتبر 1975، با تشویق و هماهنگی مستقیم آمریکا، نیروهای نظامی آفریقای جنوبی به خاک آنگولا تجاوز کردند.
آمریکا از این رژیم خواست تا با تمام قوا برای سرکوب گروه MPLA وارد عمل شود. این یک لکه ننگ بزرگ برای سیاست خارجی آمریکا بود؛ زیرا آنها مدعی بودند برای «آزادی مردم آنگولا» میجنگند، اما در عمل، دستِ ارتشِ نژادپرستی را به خاک آنگولا باز کرده بودند که خودِ مردم سیاهپوست را در کشورش به بردگی میکشید. این تهاجم نه تنها باعث پیروزی آمریکا نشد، بلکه مشروعیت اخلاقی واشنگتن را در کل قاره آفریقا از بین برد.
گروهی از سربازان آفریقای جنوبی در کمپ صحرایی آنگولا طی عملیات ساوانا – بخشی از مداخلهای که آمریکا تشویق کرد
حتی زمانی که کنگره آمریکا در ژانویه 1976 به دلیل افشای این رسواییها، هرگونه کمک نظامی به گروههای آنگولایی را ممنوع کرد، سازمان سیا دست از همکاری با آفریقای جنوبی برنداشت. سیا یک شبکه مخفی جابهجایی اسلحه ایجاد کرد تا تسلیحات آمریکایی را از طریق خاک زئیر به آفریقای جنوبی برساند و از آنجا به دست شورشیان آنگولا برساند.
این همکاریهای غیرقانونی تا سال 1978 ادامه یافت. جالب اینجاست که در سال 1977، دولت جدید آمریکا (کارتر) رسماً اشتراکگذاری اطلاعات با آفریقای جنوبی را ممنوع کرد، اما سازمانهای جاسوسی آمریکا به طور مخفیانه این دستور رئیسجمهور را نادیده گرفتند. آنها معتقد بودند حفظ رابطه با نژادپرستان آفریقای جنوبی برای «مهار شوروی» واجبتر از پایبندی به شعارهای حقوق بشری و قوانین داخلی خودشان است.
اشتباه استراتژیک آمریکا در این اتحاد شوم، پیامد معکوس داد. وقتی ارتش آفریقای جنوبی با حمایت آمریکا وارد آنگولا شد، دولت مرکزی آنگولا به دنیا اعلام کرد که برای مقابله با «متجاوزان نژادپرست»، نیاز به کمک دارد.
این موضوع باعث شد که حضور نیروهای کوبایی در آنگولا نه به عنوان یک اشغالگری، بلکه به عنوان یک «مأموریت نجات» در برابر آپارتاید جلوه کند. در واقع، لجاجت و انتخابهای غیراخلاقی واشنگتن، بهترین هدیه تبلیغاتی را به شوروی و کوبا داد تا خود را مدافعان واقعی مردم آفریقا معرفی کنند.
نیروهای کوبایی بر روی تانک در آنگولا (1975-1976)
میراثی از خون و مین
در نهایت، با وجود تمام پولها و تسلیحاتی که آمریکا به گروههای رقیب داد، MPLA پیروز شد. اما واشنگتن دستبردار نبود. آنها حتی پس از پایان جنگ، تا دهه 1980 به حمایت از گروههای شورشی (به ویژه UNITA) ادامه دادند تا دولت مستقر را بیثبات کنند.
نتیجه این «لجبازی سیاسی» برای مردم آنگولا فاجعهبار بود: بیش از 300 هزار کشته؛ نابودی کامل اقتصاد کشوری که میتوانست یکی از ثروتمندترینهای آفریقا باشد و بر جای ماندن میلیونها مین زمینی که باعث شد آنگولا بالاترین نرخ معلولین و قطععضوها را در جهان پیدا کند.
پایان سخن
مداخله در آنگولا، نمونه بارز سیاستی بود که در آن «دشمنی با شوروی» بر هر منطق انسانی و استراتژیک غلبه داشت. آمریکا در حالی از گروههای شورشی حمایت میکرد که خودِ شرکتهای نفتی آمریکایی (مثل گلف اویل) با دولت مرکزی آنگولا قرارداد داشتند و از امنیت کار خود راضی بودند.
در واقع، سیاستمدارانی مثل هنری کسینجر، آنگولا را نه یک «کشور»، بلکه فقط یک «صفحه شطرنج» میدیدند که باید در آن به رقیب ضربه زد؛ حتی به قیمت نابودی زندگی میلیونها انسانی که فرسنگها با واشنگتن فاصله داشتند.
انتهای پیام/