داستان سیدحسن نصرالله‌ ـ‌ 77|آغاز اعتصاب غذا در مسجد صفا

خبرگزاری تسنیم طی سلسله‌یادداشت‌هایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان می‌پردازد. در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطوره‌ای حزب‌الله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و اکنون قسمت هفتاد و هفتم آن پیش روی شماست.

تاکنون چهار فصل در مورد شرایط زندگی شهید سیدحسن نصرالله منتشر شده است. فصل نخست به «دوران کودکی و نوجوانی» ایشان اختصاص داشت. علیرغم اهمیت موضوع، ما این از این فصل به سرعت عبور کردیم تا به بحث‌های بعدی بپردازیم. فصل دوم، «ریشه‌یابی علل شکل‌گیری جنگ داخلی لبنان» بود. هدف ما در این فصل چنین بود که ثابت کنیم اولاً جنگ لبنان پدیده‌ای خلع الساعه نبود و ثانیاً باید ریشه‌های شکل‌گیری آن را شناخت؛ زیرا این جنگ هم در روند تاریخی تجارب ملت لبنان نقش داشت و هم به صورت مستقیم باعث شکل‌گیری «مقاومت اسلامی لبنان» شد. ضمن این‌که حیات و سرنوشت سیدحسن نصرالله را نیز به صورت مستقیم تغییر داد.


امام موسی صدر (در دوران جوانی) در کنار علامه سید عبدالحسین شرف الدین در بیروت
امام موسی صدر از خویشاوندان علامه سید عبدالحسین شرف‌الدین بود و طبق وصیت ایشان، بعد از فوت علامه به لبنان آمد تا زعامت شیعیان را عهده‌دار شود

فصل سوم، «مرور مهم‌ترین رویدادهای تاریخی تا وقوع جنگ داخلی لبنان» بود. در فصل سوم، به جای تمرکز بر ریشه‌ها، به صورت خاص خود وقایع تاریخی منجر به شروع جنگ داخلی را مورد توجه قرار دادیم. فصل سوم را با ماجرای مهاجرت (معکوس) خانواده سیدحسن نصرالله به خاستگاه خانوادگی خود در حومه شهر «صور» خاتمه دادیم.

از قسمت سی و سوم وارد فصل چهارم شدیم که به «ورود سوریه به جنگ داخلی لبنان» اختصاص یافت. در بخش‌های ابتدایی فصل چهارم، طی چند قسمت، فضای بیروت و جنگ داخلی لبنان بعد از بازگشت خانواده سیدحسن نصرالله به جنوب را مرور کردیم. این موارد، به صورت مستقیم در زندگی سیدحسن نصرالله نقش نداشت؛ اما در شکل‌گیری و بالندگی روح مقاومت در جامعه لبنان قطعا اثرگذار بوده است.

در ادامه فصل چهارم بحث «ورود نظامی مستقیم سوریه به لبنان» مورد واکاوی قرار گرفت؛ رویدادی که بی‌تردید یکی از عوامل مؤثر در شکل‌گیری مقاومت اسلامی لبنان بود. در همان بستر، به رقابت استراتژیک سوریه و رژیم صهیونیستی در خاک لبنان، تأسیس میلیشیای «قوات» به‌عنوان بزرگ‌ترین نیروی نیابتی اسرائیل و بالاخره پوست‌اندازی ساختار سیاسی‌ـ‌نظامی لبنان در دوگانه «الیاس–بشیر» پرداختیم. در پایان این فصل به نقطه عطف مهم تصادم این سه روند یعنی رویارویی مستقیم ارتش سوریه با قوات پرداختیم؛ ماجرایی که به «جنگ صد روزه» مشهور شده است.

اما اگر تاریخ را در آن دوره ورق بزنیم، خارج از فضای سه قطبی داخلی «جناح چپ» (جبهه وطنیه) و «جناح راست افراطی» (جبهه لبنانیه) و «جناح راست میانه» (مدرسه شهابی) و سه‌گانه خارجی «سازمان آزادیبخش فلسطین»، «رژیم صهیونیستی» و «حکومت بعث سوریه»، جامعه لبنان دارای یک ضلع بسیار مهم دیگر بود: «شیعیان»



علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کنار تنی چند از علمای نجف در حاشیه سفر زیارتی به عراق

«شیعیان لبنان» از قدیمی‌ترین طوایف سرزمین لبنان‌اند و بومیان این منطقه محسوب می‌شوند، از طرف دیگر، از نظر جمعیتی نیز بزرگ‌ترین یا دست‌کم یکی از بزرگ‌ترین طوایف لبنان به حساب می‌آمدند (می‌آیند)، با این حال، در هیچ‌یک از سه دسته داخلی فوق‌الذکر نمی‌گنجیدند! طایفه شیعه، گرچه از نظر جمعیتی، طی تاریخ جبل‌عامل و جغرافیای فعلی کشور لبنان یک طایفه بسیار بزرگ به حساب می‌آمد؛ اما تا دهه شصت میلادی فاقد «تشخص» بالایی بود، اما در این دوره، کسی به میدان آمد که به شیعه تشخص بخشید و آن را به یکی از بزرگ‌ترین بازیگران عرصه سیاست و اجتماع لبنان تبدیل کرد، او کسی نبود جز «امام موسی صدر». ما در فصل پنجم این سلسله‌یادداشت به بررسی سیر رشد شیعیان در جامعه لبنان تا زمان تأسیس «حزب‌الله» می‌پردازیم.

فریاد در سکوت؛ آناتومی تحصن مسجد صفا

از قسمت هفتاد و چهارم  این س

لسله‌یادداشت، به جزئیات فاز اول کنش‌گری امام موسی صدر در دوران جنگ داخلی لبنان پرداختیم؛ دوره‌ای که می‌توان آن را «بازیگری در نقش وجدان عمومی لبنان» دانست که صدر در قامت یک رهبر دلسوز و ملی‌گرا (فراتر از جایگاه رهبری شیعیان) همه تلاش خود را برای ممانعت از وقوع جنگ داخلی به کار گرفت.

در همان جا اشاره کردیم که «تحصن مسجد صفا» را باید نقطه عطف و دال محوری و اساسی این دوره دانست. در واقع این نکته‌ای است که پیش‌تر در قسمت‌های قبل‌تر نیز به آن اشاره شده بود. تحصن مسجد صفا را می‌توان نقطه عطفی دانست که باعث شد نه‌تنها رهبران سیاسی داخلی، بلکه رؤسای دولت‌های خارجی مداخله‌گر در امور لبنان نیز به وزن امام موسی صدر پی ببرند و وارد مذاکره با وی بشوند. در این شماره وارد قسمت نخست شرح ماجرای تحصن مسجد صفا می‌شویم.

وقتی کلمات می‌میرند، بدن‌ها سخن می‌گویند

در اواخر ژوئن 1975، لبنان نه یک کشور، که مجموعه‌ای از سنگرهای متخاصم بود که در آستانه انفجار نهایی قرار داشت. جرقه اولیه در 13 آوریل در عین‌الرمانه زده شده بود، اما آتش آن به سرعت دامن تمام ساختارهای سیاسی را گرفت. تلاش‌های دیپلماتیک همگی به در بسته خورده بودند؛ دولت نظامی سه روزه سقوط کرده بود، رشید الصلح با ناامیدی استعفا داده بود و خیابان‌های بیروت در تسخیر «قناصه‌ها» (تک‌تیراندازها) و خمپاره‌ها بود. پس از استعفای دولت رشید الصلح و سقوط کابینه نظامی کوتاه عمر «نورالدین رفاعی» در ماه مه، رئیس‌جمهور سلیمان فرنجیه بار دیگر دست به دامان «رشید کرامی»، سیاستمدار کهنه‌کار سنی طرابلس شد تا شاید آب رفته را به جوی بازگرداند. اما مأموریت کرامی در 26 ژوئن به یک «بن‌بست مطلق» رسیده بود.

زبان سیاست لال شده بود و تنها زبان جاری، زبان سرب داغ بود. از یک سو، «کمال جنبلاط» و ائتلاف نیروهای ملی و چپ، با استراتژی «انزوا» خواهان حذف حزب کتائب از ساختار قدرت بودند و از سوی دیگر، شبه‌نظامیان راست افراطی مسیحی به رهبری پی‌یر جمیل و کمیته راهبردی مستقر در کسروان و بکرکی، هرگونه عقب‌نشینی را مقدمه نابودی موجودیت مسیحیان قلمداد می‌کردند. در این میان، خیابان‌ها زبان دیپلماسی را نمی‌فهمیدند. ربایش‌های متقابل بر اساس هویت مذهبی در جاده‌های بقاع و شمال شدت گرفته بود و خمپاره‌ها بدون وقفه مناطق مسکونی بیروت را می‌کوبیدند. گزارش‌های اطلاعاتی که به دست امام موسی صدر می‌رسید، هولناک بود: طرحی برای پاکسازی قومی در منطقه «شیاح» و «عین‌الرمانه» در حال اجرا بود که می‌توانست بیروت را برای همیشه به دو نیمه خصم تقسیم کند.

نهاد دولت عملاً فرو پاشیده بود و سیاستمداران سنتی یا بر طبل جنگ می‌کوبیدند یا در ویلاهای خود مشغول چانه‌زنی بر سر سهمیه‌های وزارتی بودند، در حالی که خون شهروندان سنگفرش خیابان‌ها را رنگین می‌کرد. در این لحظه صفر تاریخی، موسی صدر تصمیم گرفت قواعد بازی را تغییر دهد. در چنین بن‌بست وجودی و سیاسی، امام موسی صدر دست به اقدامی زد که در تاریخ سیاسی خاورمیانه کم‌نظیر بود: گذار از جایگاه «رهبر سیاسی-دینی» به جایگاه «قربانی مقدس».

این یادداشت تلاش می‌کند تا با عبور از سطح وقایع‌نگاری صرف، به عمق معنایی و استراتژیک رویداد «تحصن مسجد صفا» نفوذ کند. ما در این‌جا با یک کنش سیاسی معمولی روبرو نیستیم؛ بلکه با لحظه‌ای مواجهیم که به تعبیر فؤاد عجمی در کتاب «امام ناپدید شده»، لحظه گذار شیعیان لبنان از «حاشیه به متن» و تبدیل شدن یک رهبر دینی به «وجدان معذب یک ملت» است.

تحصن در مسجد عاملیه (صفا)، تنها یک اعتراض مدنی نبود؛ بلکه یک «شوک الکتریکی» به پیکر نیمه‌جان جامعه‌ای بود که به بوی خون عادت کرده بود. صدر با گرو گذاشتن «حیات بیولوژیک» خود در برابر «حیات سیاسی» جنگ‌سالاران، معادله‌ای اخلاقی را روی میز گذاشت که هیچ‌کس توان رد کردن آن را نداشت. در واقع امام موسی صدر در قامت «وجدان عمومی»، آخرین دارایی خود یعنی جان خود را به میدان آورد تا بلکه بتواند مانع وقوع جنگ داخلی لبنان شود. این اقدام در آن زمان اثرگذار شد و «تابستان آرام» را رقم زد؛ اما دینامیسم‌هایی که جنگ را به لبنان تحمیل می‌کرد نهایتاً روزهای خونین را رقم زدند که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. اما در این‌جا این پرسش مطرح می‌شود: «در تحصن مسجد صفا چه گذشت که توانست در اوج التهابات جنگی، "تابستان آرام" برای لبنان رقم بزند؟»

زمینه و زمانه: منطق استیصال در فضای سیاسی

برای درک عمق تصمیم صدر، باید اتمسفر خفه‎‌کننده هفته آخر ژوئن را بازسازی کرد. پس از سقوط دولت نظامی، سلیمان فرنجیه (رئیس‌جمهور) در یک مانور سیاسی، رشید کرامی (سیاستمدار کهنه‌کار سنی و از بزرگان طرابلس) را مأمور تشکیل کابینه کرد. کرامی نماد بازگشت به سیاست سنتی بود، اما حتی او نیز در باتلاق فرقه‌گرایی گرفتار شد!

رشید کرامی خواهان تشکیل دولتی بود که بتواند امنیت را بازگرداند، اما دو قطب رادیکال (کمال جنبلاط و پی‌یر جمیل) شروطی ناممکن می‌گذاشتند. جنبلاط بر انزوای فالانژها اصرار داشت و جمیل بر سرکوب فلسطینی‌ها. یک ماه تمام، کرامی در تلاش برای تشکیل کابینه سوخت و در این مدت، درگیری‌ها به اوج رسید. بازار بیروت در آتش سوخت و هزاران نفر آواره شدند.

امام موسی صدر در این یک ماه، از جنوب تا شمال، از دمشق تا قاهره سفر کرده بود. او دریافته بود که «اراده جنگ» بر «اراده صلح» می‌چربد. او در جلسات خصوصی ابراز می‌کرد که رهبران سیاسی و زعمای قوم از خون جوانان برای چانه‌زنی بر سر سهمیه وزارتخانه‌ها استفاده می‌کنند!

در چنین شرایطی، صدر به این نتیجه رسید که ابزارهای متعارف (خطبه، بیانیه، لابی‌گری) دیگر کارآمد نیستند. او نیاز به عملی داشت که «وجدان جمعی» را هدف بگیرد، نه «عقل سیاسی» را. او تصمیم گرفت به جای سخن گفتن درباره رنج مردم، خود رنج شود.

معادلات میدانی؛ جغرافیای وحشت و انتظار برای جنایت‌های ضدانسانی!

اگر وضعیت سیاسی وقت لبنان را بتوان «بن‌بست کامل» خواند، وضعیت در عرصه معادلات میدانی بغرنج‌تر بود. عقربه‌های ساعت به سمت وقوع جنایت‌های انسانی بزرگ می‌رفت تا آن‌چه در «عین الرمانة» رخ داده بود در ابعاد وسیع‌تر در نقاط دیگر تکرار شود؛ به‌طوری که وضعیت میدانی لبنان از «درگیری‌های پراکنده» عبور کرده و به فاز «جنگ تمام‌عیار» و «پاکسازی هویتی» وارد شده بود.

‌الف) محاصره دیرالاحمر، القاع و شلیفا:

خطرناک‌ترین تحول، کشیده شدن آتش جنگ از بیروت به دشت بقاع بود. خبرهای هولناکی به گوش می‌رسید: روستاهای مسیحی‌نشین در قلب مناطق شیعه‌نشین، از جمله «دیرالاحمر»، «القاع» و «شلیفا» به محاصره‌ نیروهای مسلح چپ‌گرا و عشایر خشمگین درآمده بودند. این محاصره، بوی انتقام‌جویی کور می‌داد. صدر که همواره منادی همزیستی بود، این وضعیت را غیرقابل ‌تحمل می‌دید. او تهدید کرد که اگر محاصره دیرالاحمر شکسته نشود، شخصاً به آن‌جا خواهد رفت تا محاصره را با حضور خود بشکند. او نمی‌توانست بپذیرد که به نام اسلام یا شیعه، همسایگان مسیحی در محاصره غذا و دارو باشند.

‌ب) آدم‌ربایی و کشتار شناسنامه‌ای:

در بیروت، وضعیت حتی وخیم‌تر بود. پدیده شوم «کشتار بر اساس هویت» (القتل علی الهویة) رواج یافته بود. ایست‌های بازرسی‌ سیار در محله‌های مختلف سبز شده بودند و افراد را تنها به دلیل مذهبشان می‌ربودند یا می‌کشتند! خمپاره‌ها بی‌هدف از منطقه مسیحی‌نشین عین‌الرمانه به منطقه شیعه‌نشین شیاح و برعکس شلیک می‌شدند. دولت نظامی نورالدین رفاعی کاملاً فلج شده بود و ارتش عملاً چندپاره گشته بود. صدر دریافت که هشدارهای کلامی دیگر کارساز نیست؛ زمان اقدامی شوک‌آور فرارسیده بود.

جغرافیای نمادین؛ چرا رأس‌النبع؟ چرا مسجد صفا؟

انتخاب مکان در کنش‌های امام موسی صدر، هرگز تصادفی نبود. او برای این اعتصاب بزرگ، نه مسجد جامع مرکزی شهر (که نماد اشرافیت سنتی اهل سنت بود) را برگزید و نه مسجدی در عمق مناطق شیعه‌نشین جنوب (صور یا نبطیه) که پایگاه امن و سنتی او محسوب می‌شد. انتخاب او، «مسجد صفا» واقع در مجتمع آموزشی «العاملیه» در محله «رأس‌النبع» بود.

‌الف) تحلیل ژئوپلیتیک مکان:

رأس‌النبع، از نظر جغرافیای نظامی و سیاسی، یک انبار باروت بود. این محله دقیقاً بر روی خط تماس میان بیروت غربی (عمدتاً مسلمان‌نشین و پایگاه جنبش ملی) و بیروت شرقی (عمدتاً مسیحی‌نشین و پایگاه فالانژها) قرار داشت. جایی که صدای اذان مساجد با ناقوس کلیساها درهم می‌آمیخت و اکنون، به خط مقدم تک‌تیراندازها (قناصه‌ها) تبدیل شده بود.

این محله، نقطه جوش درگیری‌ها بود. هر گلوله‌ای که شلیک می‌شد، پژواکش در دیوارهای مسجد عاملیه می‌پیچید. صدر با حضور در این‌جا، خود را در «چشم طوفان» قرار داد. او نمی‌خواست در ساحل امن صلح شعار دهد، بلکه می‌خواست در جایی باشد که لرزش دیوارها ناشی از انفجار را حس کند.

‌ب) تحلیل نمادین نهاد:

مجتمع آموزشی العاملیه، تنها یک مدرسه یا مسجد نبود؛ بلکه نماد «تجدد شیعی» و تلاش تاریخی این طایفه برای خروج از انزوا از طریق «آموزش مدرن» بود. العاملیه، میراث رشید بیضون و نماد طبقه متوسط شیعه بود که می‌خواستند با قلم و کتاب، نه با تفنگ و دشنه، سرنوشت خود را تغییر دهند.

صدر با انتخاب این مکان، پیامی روشن مخابره کرد: «اعتراض من، ارتجاعی نیست؛ بلکه مدرن، مدنی و در قلب پایتخت است. ما برای تمدن می‌جنگیم، نه برای توحش.»

تئودور هانف اشاره می‌کند که صدر با حضور فیزیکی در منطقه خطر، عملاً خود را در مسیر آتش قرار داد و هزینه اخلاقی جنگیدن را برای طرفین (به‌ویژه مسیحیان مارونی که هنوز احترامی سنتی برای روحانیت قائل بودند) بالا برد.

آغاز درام؛ خطبه آتشین و اعلام اعتصاب غذا (27 ژوئن)

روز جمعه، 27 ژوئن 1975، در حالی که اخبار نگران‌کننده از دیرالاحمر و شیاح می‌رسید، امام موسی صدر در مسجد صفا پشت تریبون قرار گرفت. چهره او در هم کشیده و صدایش لرزان اما قاطع بود. برخلاف روال معمول که خطبه‌های جمعه با حمد و ثنای طولانی و مقدمات فقهی آغاز می‌شود، این‌بار فضا سنگین، ملتهب و غیرعادی بود. جمعیت حاضر، ترکیبی از نمازگزاران محلی وحشت‌زده، هواداران «جنبش محرومین» و خبرنگارانی بودند که بوی خبری بزرگ را شنیده بودند.

صدر بر منبر رفت و سخنانی ایراد کرد که آگوستوس ریچارد نورتون، آن را «نقطه عطف گفتمان سیاسی شیعه در قرن بیستم» می‌داند. صدر با استناد به آیات سوره مبارکه «ماعون»، تفسیری انقلابی از دین ارائه داد: «أَرَأَیْتَ الَّذِی یُكَذِّبُ بِالدِّینِ… فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ.»

او فریاد زد: «کسی که به امور مردم بی‌تفاوت است، دین را تکذیب کرده است. نمازی که در آن دغدغه یتیم و مسکین نباشد، وای بر آن نماز! من امروز تحصن می‌کنم تا به کسانی که دین را ابزار تجارت کرده‌اند بگویم: دین یعنی خدمت به انسان.»

صدر سپس بیانیه تاریخی اعتصاب را قرائت کرد:

«من از این لحظه به بعد، در این خانه خدا تحصن و اعتصاب غذا می‌کنم و روزه می‌گیرم. من از این‌جا خارج نخواهم شد تا زمانی که آتش‌بس واقعی برقرار شود، خشونت متوقف گردد و دولتی ملی که بتواند امنیت را تضمین کند، تشکیل شود... یا اینکه در همین محراب شهید شوم. بگذارید بدن من فدیه‌ای برای نجات لبنان باشد. ... ما با سلاح خود (که ایمان ماست) در برابر سلاح آن‌ها (که آهن و آتش است) می‌ایستیم.»

فؤاد عجمی در کتاب امام ناپدید شده، این لحظه را نقطه اوج «سیاست نبوی» صدر می‌نامد. صدر با گره زدن سرنوشت بیولوژیک خود (گرسنگی و احتمال مرگ) به سرنوشت سیاسی لبنان، مسئولیت اخلاقی را مستقیماً بر دوش رهبران جنگ‌سالار (مانند پی‌یر جمیل، سلیمان فرنجیه، کمال جنبلاط و یاسر عرفات) گذاشت.

بلافاصله پس از خطبه، فضای مسجد دگرگون شد. صدر دستور داد تا تشکی ساده و حصیری ابری روی زمین مسجد پهن کنند؛ دقیقاً در محراب مسجد. جایی که محل عبادت بود، اکنون به «ستاد فرماندهی اخلاقی» و محل خواب رهبر جنبش محرومان بدل شده بود. او از خوردن و آشامیدن امتناع کرد و اعلام نمود که روزه او، یک روزه فقهی معمولی نیست که با غروب آفتاب افطار شود؛ بلکه «روزه‌ای سیاسی و وجودی» است که افطار آن، تنها با «طلوع آرامش در لبنان» ممکن خواهد بود.

خبر که پخش شد، هزاران نفر از شیعیان حومه‌ی بیروت (ضاحیه)، ساکنان رأس‌النبع و حتی مسیحیان و سنی‌های طرفدار صلح، به سمت مسجد سرازیر شدند. زنان با چادرهای سیاه گرداگرد مسجد حلقه زدند و با شعارهای «بالروح، بالدم، نفدیک یا امام» (با روح و خون فدایت می‌شویم ای امام)، یک سپر انسانی ایجاد کردند. این جمعیت انبوه، عملاً امکان حمله نظامی به مسجد یا ترور صدر را برای گروه‌های شبه‌نظامی غیرممکن کرد. هیچ گروهی جرأت نداشت مسئولیت آسیب رساندن به امامی را بپذیرد که در حال روزه و عبادت بود.

در ساعات اولیه، نوعی ناباوری و حتی تمسخر در میان برخی نخبگان سیاسی بدبین حاکم بود. آن‌ها گمان می‌کردند این نیز یک ژست سیاسی کوتاه‌مدت برای کسب امتیاز در چانه‌زنی‌های تشکیل کابینه است. اما با گذشت ساعات و فرا رسیدن شب، وقتی چراغ‌های مسجد روشن ماند و صدر از پذیرفتن آب امتناع کرد، واقعیت هولناک ماجرا بر همگان عیان شد: «سید شوخی ندارد؛ او آمده است تا بمیرد.»

تحلیل نظری: بدن به مثابه سلاح

در این‌جا ما شاهد ظهور پدیده‌ای هستیم که در علوم سیاسی مدرن به عنوان «سیاستِ بدن» (Body Politics) و در ترمینولوژی جورجو آگامبن به عنوان تقابل «حیات برهنه» (Bare Life) با قدرت حاکم شناخته می‌شود. در این خصوص، دو نکته ذیل باید مورد توجه قرار گیرد:

خلع سلاحِ مسلحان: صدر در برابر گروه‌های شبه‌نظامی که تا دندان مسلح بودند (از فالانژها تا احزاب چپ و فلسطینی)، هیچ سلاحی نداشت. او با «برهنه کردن حیات خود» و قرار دادن بدنش در معرض نابودی (گرسنگی)، مشروعیت اخلاقی تفنگ‌ها را به چالش کشید. وقتی رهبر یک طایفه بزرگ، به جای صدور فتوای جهاد، فتوای «مرگ بر خود» صادر می‌کند، منطق جنگ داخلی دچار اختلال می‌شود.

قربانی مقدس: صدر با این کار، مکانیسم «قربانی» را بازتعریف کرد. در جنگ داخلی، شهروندان عادی قربانیان ناخواسته خشونت بودند. صدر داوطلبانه خود را در جایگاه «قربانی مقدس» قرار داد تا با خون احتمالی خود، گناه جمعی ملت را بشوید. او خشونت را از خیابان به درون بدن خود منتقل کرد؛ جنگی که بیرون جریان داشت، اکنون به جنگی درونی میان حیات و ممات در فیزیولوژی رهبر تبدیل شده بود.

این شوک اولیه، موجی از بهت را در بیروت ایجاد کرد. سیاستمدارانی که در کاخ‌های خود مشغول صرف ناهار بودند، ناگهان با خبری مواجه شدند که تمام معادلات چانه‌زنی‌شان را بر هم می‌زد: «امام در مسجد صفا اعتصاب غذا کرده است.» این خبر به سرعت برق در محلات بیروت، از البسطه تا اشرفیه، پیچید.

نتیجه‌گیری

در اواخر ژوئن 1975، لبنان در لبه‌ی پرتگاه فروپاشی کامل و جنگ داخلی تمام‌عیار قرار گرفته بود؛ تمامی راه‌حل‌های دیپلماتیک و تلاش‌های سیاستمدارانی چون رشید کرامی به بن‌بست مطلق رسیده و زبان سیاست جای خود را به زبان گلوله، خمپاره و آدم‌ربایی‌های فرقه‌ای داده بود. در شرایطی که مناطق مختلف از بیروت تا بقاع در آتش کینه می‌سوختند و طرح‌های هولناک پاکسازی قومی در حال اجرا بود، رهبران سنتی یا ناتوان از کنترل اوضاع بودند و یا بر سر سهمیه‌های قدرت چانه‌زنی می‌کردند، در حالی که خیابان‌ها مملو از خشونت و هرج‌ومرج شده بود.

در این نقطه صفر تاریخی، امام موسی صدر با درک ناکارآمدی ابزارهای سیاسی متعارف، دست به کنشی استراتژیک و متهورانه زد و «تحصن مسجد صفا» را در منطقه پرخطر رأس‌النبع آغاز کرد. او با اعلام اعتصاب غذای نامحدود و گرو گذاشتن «حیات بیولوژیک» خود در برابر «حیات سیاسی» جنگ‌سالاران، معادله‌ای اخلاقی را روی میز گذاشت و خود را از جایگاه یک رهبر صرف، به «قربانی مقدس» و «وجدان بیدار» ملت تبدیل کرد. صدر با استفاده از «بدن به مثابه سلاح» در برابر منطق آهن و آتش، اعلام کرد تا توقف کامل خشونت و تشکیل دولت ملی، از محراب عبادت خارج نخواهد شد.

 

 

این اقدام شوک‌آور که با حمایت گسترده مردمی و ایجاد سپر انسانی همراه شد، توانست با تحمیل فشار سنگین اخلاقی و روانی بر طرفین درگیر، به طور موقت ماشین جنگ را متوقف کرده و «تابستان آرام» را برای لبنان رقم بزند. اگرچه شعله‌های جنگ داخلی بعدها دوباره زبانه کشید، اما تحصن مسجد صفا به عنوان نقطه‌عطفی در گذار شیعیان لبنان از حاشیه به متن تاریخ ثبت شد؛ لحظه‌ای که ثابت کرد وقتی کلمات می‌میرند، ایثار جان و قدرتِ معنوی می‌تواند حتی در میانه‌ی میدان جنگ، بر منطق اسلحه غلبه کند. در قسمت آینده به جزئیات روزهای حساس تحصن مسجد صفا می‌پردازیم.

انتهای پیام/