داستان سیدحسن نصرالله ـ 76| از کمیته آشتی ملی تا فروپاشی دولت نظامی
- اخبار بین الملل
- اخبار آسیای غربی
- 29 بهمن 1404 - 17:53
خبرگزاری تسنیم طی سلسلهیادداشتهایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان میپردازد. در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطورهای حزبالله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و اکنون قسمت هفتاد و ششم آن پیش روی شماست.
تاکنون چهار فصل در مورد شرایط زندگی شهید سیدحسن نصرالله منتشر شده است. فصل نخست به «دوران کودکی و نوجوانی» ایشان اختصاص داشت. علیرغم اهمیت موضوع، ما این از این فصل به سرعت عبور کردیم تا به بحثهای بعدی بپردازیم. فصل دوم، «ریشهیابی علل شکلگیری جنگ داخلی لبنان» بود. هدف ما در این فصل چنین بود که ثابت کنیم اولاً جنگ لبنان پدیدهای خلع الساعه نبود و ثانیاً باید ریشههای شکلگیری آن را شناخت؛ زیرا این جنگ هم در روند تاریخی تجارب ملت لبنان نقش داشت و هم به صورت مستقیم باعث شکلگیری «مقاومت اسلامی لبنان» شد. ضمن اینکه حیات و سرنوشت سیدحسن نصرالله را نیز به صورت مستقیم تغییر داد.
فصل سوم، «مرور مهمترین رویدادهای تاریخی تا وقوع جنگ داخلی لبنان» بود. در فصل سوم، به جای تمرکز بر ریشهها، به صورت خاص خود وقایع تاریخی منجر به شروع جنگ داخلی را مورد توجه قرار دادیم. فصل سوم را با ماجرای مهاجرت (معکوس) خانواده سیدحسن نصرالله به خاستگاه خانوادگی خود در حومه شهر «صور» خاتمه دادیم.
از قسمت سی و سوم وارد فصل چهارم شدیم که به «ورود سوریه به جنگ داخلی لبنان» اختصاص یافت. در بخشهای ابتدایی فصل چهارم، طی چند قسمت، فضای بیروت و جنگ داخلی لبنان بعد از بازگشت خانواده سیدحسن نصرالله به جنوب را مرور کردیم. این موارد، به صورت مستقیم در زندگی سیدحسن نصرالله نقش نداشت؛ اما در شکلگیری و بالندگی روح مقاومت در جامعه لبنان قطعا اثرگذار بوده است.
در ادامه فصل چهارم بحث «ورود نظامی مستقیم سوریه به لبنان» مورد واکاوی قرار گرفت؛ رویدادی که بیتردید یکی از عوامل مؤثر در شکلگیری مقاومت اسلامی لبنان بود. در همان بستر، به رقابت استراتژیک سوریه و رژیم صهیونیستی در خاک لبنان، تأسیس میلیشیای «قوات» بهعنوان بزرگترین نیروی نیابتی اسرائیل و بالاخره پوستاندازی ساختار سیاسیـنظامی لبنان در دوگانه «الیاس–بشیر» پرداختیم. در پایان این فصل به نقطه عطف مهم تصادم این سه روند یعنی رویارویی مستقیم ارتش سوریه با قوات پرداختیم؛ ماجرایی که به «جنگ صد روزه» مشهور شده است.
اما اگر تاریخ را در آن دوره ورق بزنیم، خارج از فضای سه قطبی داخلی «جناح چپ» (جبهه وطنیه) و «جناح راست افراطی» (جبهه لبنانیه) و «جناح راست میانه» (مدرسه شهابی) و سهگانه خارجی «سازمان آزادیبخش فلسطین»، «رژیم صهیونیستی» و «حکومت بعث سوریه»، جامعه لبنان دارای یک ضلع بسیار مهم دیگر بود: «شیعیان»
علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کنار تنی چند از علمای نجف در حاشیه سفر زیارتی به عراق
«شیعیان لبنان» از قدیمیترین طوایف سرزمین لبناناند و بومیان این منطقه محسوب میشوند، از طرف دیگر، از نظر جمعیتی نیز بزرگترین یا دستکم یکی از بزرگترین طوایف لبنان به حساب میآمدند (میآیند)، با این حال، در هیچیک از سه دسته داخلی فوقالذکر نمیگنجیدند! طایفه شیعه، گرچه از نظر جمعیتی، طی تاریخ جبلعامل و جغرافیای فعلی کشور لبنان یک طایفه بسیار بزرگ به حساب میآمد؛ اما تا دهه شصت میلادی فاقد «تشخص» بالایی بود، اما در این دوره، کسی به میدان آمد که به شیعه تشخص بخشید و آن را به یکی از بزرگترین بازیگران عرصه سیاست و اجتماع لبنان تبدیل کرد، او کسی نبود جز «امام موسی صدر». ما در فصل پنجم این سلسلهیادداشت به بررسی سیر رشد شیعیان در جامعه لبنان تا زمان تأسیس «حزبالله» میپردازیم.
فروپاشی سیاست و جولان سلاح
در قسمت هفتاد و چهارم این سلسلهیادداشت با عنوان «امام موسی صدر در مقام "وجدان ملی"» به صورت کوتاه مرحله یا فاز اول مواجهه امام موسی صدر با جنگ داخلی لبنان با عنوان «استراتژی "مهار فتنه" و ایفای نقش "وجدان ملی"» تشریح شد. در ابتدای قسمت پیشین با عنوان «آناتومی فروپاشی سیاست در لبنان» این پرسش اساسی مطرح شد که آیا کنشها و برنامههای امام موسی صدر در فاز اول، به طور کامل شکست خورده بود و باید آن را تجربه ناکام و زیانبار محسوب کرد یا اینکه در ظرف زمانی خودش، اقدامی منطقی و بهجا به حساب میآمد؟
برای پاسخ به این سئوال، دوره زمانی مزبور را زیر ذرهبین میبریم تا بتوانیم قضاوت واقعیتری نسبت به تاریخ داشته باشیم. در همین راستا، در قسمت پیشین چگونگی احتضار «لویاتان» لبنانی و فلج شدن نهادهای سیاسی رسمی (ریاستجمهوری و نخستوزیری) در مواجهه با موج اول خشونتها را بررسی کردیم. با غروب آفتاب سیاست کلاسیک و شکست نخبگان کتوشلواری (سیاستمداران و دولتمردان) در مدیریت بحران، جامعه وحشتزده لبنان در جستجوی لنگرگاههایی برای ثبات، نگاه خود را به دو نهاد سنتی و ریشهدار معطوف کرد: نهاد «مذهب» و نهاد «ارتش»
در این قسمت، به بررسی این برهه حساس و انتقالی میپردازیم؛ دورهای که در آن تلاش شد تا «اقتدار معنوی» رهبران دینی و «قدرت سخت» نظامیان، جایگزین فقدان مشروعیت سیاسی شود. استدلال اصلی این نوشتار آن است که شکست این دو نهاد در پر کردن خلأ قدرت، نقطه عطف غیرقابل بازگشتی بود که لبنان را از وضعیت «بحران سیاسی» به وضعیت «جنگ تمامعیار داخلی» و فروپاشی کامل قرارداد اجتماعی سوق داد. ما در اینجا با دو پرده از یک تراژدی روبرو هستیم: نخست، توهم کارآمدی کلام الهی در برابر منطق کلاشینکف، و دوم، واکنش آلرژیک جامعه مدنی و سیاسی به مداخله چکمهپوشان. این شکست دوگانه، جامعه را در برابر «وضعیت طبیعی» هابزی، عریان و بیپناه رها کرد.
کمیته آشتی بکرکی: آخرین سنگر عقلانیت دینی
در هفتههای نخست پس از حادثه عینالرمانه، زمانی که سیاستمداران در حال تبادل اتهام بودند و دولت رشید الصلح در کما به سر میبرد، ابتکاری شکل گرفت که در ظاهر، آخرین امید برای بازگشت عقلانیت به نظر میرسید: «گردهمایی رهبران عالیرتبه مذهبی».
در شرایطی که دولت فلج بود و سیاستمداران (خصوصاً کمال جنبلاط و پییر جمیل) شمشیرها را از رو بسته بودند، نهاد دین تلاشی نهایی و دراماتیک را برای نجات کشور آغاز کرد. این تلاش در قالب تشکیل «کمیته ملی آشتی» در مقر پاتریارکی مارونیها در «بکرکی» نمود یافت.
الف) نشست 20 آوریل: تابوشکنی در اوج جنگ
تنها یک هفته پس از آغاز درگیری و خونریزیها، در تاریخ 20 آوریل 1975، کاروانی از خودروهای حامل علمای مسلمان به سمت کسروان، قلب مناطق مسیحینشین، حرکت کرد. حضور شیخ حسن خالد (مفتی اعظم اهل سنت) و امام موسی صدر در بکرکی و دیدار با کاردینال آنتوان خریش (پاتریارک مارونی)، یک رویداد نمادین عظیم بود که برخی ادعا میکنند نخستین بار بود که در تاریخ لبنان جدید عالیترین علماء سه مذهب بزرگ (شیعه، سنی و مارونی) دور یک میز کنار یکدیگر مینشستند.
نفس حضور رهبران مسلمان در مقر رهبر معنوی مسیحیان، آن هم در شرایطی که خطوط تماس بیروت در حال تفکیک خونین محلات مسلمان و مسیحی بود، پیامی نمادین و قدرتمند مخابره میکرد: «جنگ جاری، جنگ ادیان نیست.» دستور کار این جمع که «قمة روحیة» (نشست سران طوایف یا پدران معنوی) نام گرفت، فراتر از تعارفات دیپلماتیک بود. آنها با درکی واقعبینانه از خطر سقوط کشور، بر سر سندی توافق کردند که میکوشید معادله پیچیده «مسئله فلسطین» و «حاکمیت لبنان» را حل کند. بیانیه مشترک آنان بر دو اصل استوار بود: حمایت قاطع از آرمان فلسطین در چارچوب حاکمیت دولت و توافقنامه قاهره، و محکومیت هرگونه تلاش برای تقسیم و تجزیه کشور.
در حالی که آتش درگیریها زبانه میکشید، رهبران مذهبی آخرین تلاشهای خود را به کار بستند. در نشست سران طوایف در «بکرکی»، امام موسی صدر علیرغم فشار همپیمانان چپگرای خود برای تحریم کامل، در کنار پاتریارک خریش و مفتی حسن خالد نشست. صدر امیدوار بود که اقتدار اخلاقی رهبران دینی بتواند جنون شبهنظامیان را مهار کند.
منطق پشت این ابتکار روشن بود: نظام سیاسی لبنان بر پایه طوایف بنا شده است و رهبران روحانی هر طایفه، نه تنها نمایندگان مذهبی، بلکه پدران معنوی جامعه خود محسوب میشوند. اگر سیاستمداران (به عنوان کارگزاران دنیوی) ناتوان هستند، شاید مراجع روحانی (به عنوان نمایندگان امر قدسی) بتوانند با تکیه بر «سرمایه نمادین» (Symbolic Capital) خود، تودهها را آرام کنند.
این منطق منجر به تشکیل «کمیته آرامش» یا نشست تاریخی در مقر پاتریارک مارونی در «بکرکی» شد. تصویری که از این نشست مخابره شد، از منظر نشانهشناسی سیاسی بسیار قدرتمند بود: پاتریارک آنطون خریش (رهبر مارونیها)، مفتی حسن خالد (رهبر اهل سنت) و امام موسی صدر (رهبر شیعیان) در کنار یکدیگر نشسته بودند. این قاب، تجسمی از «وحدت در کثرت» و یادآوری میثاق ملی 1943 بود.
ب) نقش محوری و دیالکتیکی امام صدر
در اسناد و روایتهای باقیمانده از نشستهای بکرکی، نقش امام موسی صدر برجستهتر از سایرین به چشم میآید. او در این جلسات تنها نماینده شیعیان نبود، بلکه نقش «مترجم فرهنگی و سیاسی» را ایفا میکرد. صدر با درکی عمیق از روانشناسی اجتماعی هر دو طرف درگیر، استدلالهای خود را چنین صورتبندی میکرد:
خطاب به مارونیها: او به کاردینال خریش و نمایندگان مسیحی اطمینان میداد که مسلمانان قصد «اسلامی کردن» لبنان یا حذف مسیحیت را ندارند. او تأکید میکرد که «لبنان بدون مسیحیان، دیگر لبنان نیست» و ترس آنها از محو شدن در اقیانوس عربی-اسلامی را درک میکند.
خطاب به مسلمانان و فلسطینیها: او همزمان (در جلسات جانبی کمیته) به متحدان خود یادآور میشد که استراتژی حذف یا انزوای کامل مارونیها (آنچنان که جنبلاط تندرو دنبال میکرد)، تنها به تجزیه لبنان و تشکیل یک «اسرائیل مسیحی» کوچک منجر خواهد شد که به ضرر همه است.
در این زمینه، گفتمان امام موسی صدر در زمینه وطندوستی که با نظریه «وطن نهایی» - که در قسمت هفتادم این سلسلهیادداشت بیان شد – به خوبی این ظرفیت را ایجاد میکرد که بتواند از سویی مارونیها و مسیحیان لبنان و از سوی دیگر اهل سنت و دروزیها را به سمت حفاظت از میهن بکشاند. در این خصوص طی قسمتهای شصت و نه تا هفتاد و یک این سلسلهیادداشت به تفصیل صحبت شده است.
حاصل این نشستها، تدوین سندی بود که تلاش میکرد معادله غیرممکن «حاکمیت دولت لبنان» و «آزادی عمل مقاومت فلسطین» را حل کند. بیانیه کمیته بر لزوم پایبندی به توافقنامه قاهره، حمایت از فلسطین و همزمان برقراری امنیت توسط دولت تأکید داشت.
ج) تراژدی ناتوانی: وقتی کلمات گلوله را متوقف نمیکنند
با وجود عظمت اخلاقی و نیت خیرخواهانه کمیته بکرکی، این تلاش محکوم به شکست بود. دلیل شکست، شکاف عمیق میان «اقتدار اخلاقی» (Authority) و «قدرت سخت» (Power) بود. در این خصوص، باید به سه عامل مهم اشاره کرد:
فقدان بازوی اجرایی: مفتی، امام و پاتریارک، هیچکدام فرمانده مستقیم شبهنظامیان کف خیابان نبودند. وقتی آنها در بکرکی بیانیه آتشبس صادر میکردند، جوانان مسلح در سنگرها که از رهبران محلی یا زعیمهای سیاسی (مثل پییر جمیل یا یاسر عرفات) دستور میگرفتند، وقعی به این بیانیهها نمینهادند.
رادیکالیسم جنبلاط: کمال جنبلاط که معتقد بود لحظه تاریخی برای تغییر ساختار لبنان فرا رسیده، عملاً ترمز دستی مصالحه را کشیده بود و مصوبات کمیته بکرکی را ناکافی میدانست.
ترس وجودی مسیحیان: بدنه جامعه مسیحی چنان دچار وحشت وجودی شده بود که تضمینهای کلامی رهبران دینی را باور نمیکرد و تنها به کلاشینکفهای حزب کتائب اعتماد داشت.
ماجد حلاوی در تحلیل خود اشاره میکند که در این دوره، مذهب نیز «سیاسی» و «ایدئولوژیک» شده بود. برای یک جوان مسیحی عضو کتائب، دفاع از «صلیب» به معنای کشتن فلسطینیها بود، نه گوش دادن به پندهای پاتریارک خریش مبنی بر صلح. برای یک جوان چپگرای مسلمان، عدالت اجتماعی و آزادی فلسطین بر فتواهای مفتی خالد ارجحیت داشت.
بنابراین، نشستهای بکرکی با وجود تکرار در هفتههای بعد، به جلساتی تشریفاتی تبدیل شد که در آن رهبران دینی چای مینوشیدند و تاسف میخوردند، در حالی که صدای انفجارها هر لحظه به پنجرههای بکرکی نزدیکتر میشد. حضور صدر در بکرکی و شکست متعاقب تلاشهای صلح، برای او مسجل کرد که ساختار سیاسی سنتی قادر به حل این بحران نیست. او دریافت که زبان «بیانیه» در برابر زبان «گلوله» الکن است و باید طرحی نو درانداخت.
قمار بعبدا و سقوط نهایی: دولت نظامی
با شکست راهحلهای سیاسی و تشدید درگیریها در ماه مه، سلیمان فرنجیه (رئیسجمهور) دست به قماری خطرناک زد که بسیاری از مورخان، آن را نقطه عطف تبدیل بحران به جنگ تمامعیار میدانند. فرنجیه با استناد به اختیارات قانون اساسی و با حمایت ضمنی راستگرایان مسیحی، نخستوزیر وقت (رشید الصلح) را وادار به استعفا کرد تا دولت سقوط کند!
به این ترتیب، رشید الصلح، که خود را قربانی توطئههای داخلی و خارجی میدید، سرانجام در 15 مه 1975، در نطقی تاریخی و آتشین در پارلمان، استعفا داد. او در این نطق، برای نخستین بار پرده از بسیاری از حقایق برداشت و حزب کتائب را مسئول اصلی آغاز جنگ معرفی کرد. این استعفا، اگرچه قابل پیشبینی بود، اما خلأ اجرایی را رسمی کرد.
با استعفای رشید الصلح، فضای سیاسی در بنبست کامل قرار گرفت تا بحران به نقطه جوش برسد و سلاح حرف اول و آخر را بزند! سلیمان فرنجیه، رئیسجمهور بیمار و خشمگین، با گزینههای محدودی روبرو بود. معرفی یک نخستوزیر سنی سنتی (مانند رشید کرامی یا صائب سلام) به معنای امتیاز دادن به اپوزیسیون و تضعیف موقعیت مسیحیان بود. از سوی دیگر، ادامه وضعیت بیدولتی نیز ممکن نبود. فرنجیه که ذهنیتش در ساختارهای قبیلهای و شبهنظامی شکل گرفته بود، به این نتیجه رسید که تنها راه نجات، استفاده از «زور عریان» است. او تصمیم گرفت آخرین کارت خود را بازی کند: «کارت ارتش»!
قمار نظامی؛ دولت نورالدین رفاعی و ظهور «چکمه»
در 23 مه 1975، سلیمان فرنجیه در اقدامی غیرمنتظره و جنجالی، یک دولت نظامی تشکیل داد. او نورالدین رفاعی، یک ژنرال بازنشسته سنی را به عنوان نخستوزیر منصوب کرد. کابینه رفاعی تقریباً به طور کامل از افسران ارتش تشکیل شده بود (به جز یک وزیر غیرنظامی). این نخستین بار از زمان بحران 1958 بود که نظامیان به طور مستقیم سکان قوه مجریه را در دست میگرفتند.
نورالدین الرفاعی
منطق فرنجیه ساده بود: وقتی سیاستمداران نمیتوانند گفتگو کنند، نظامیان باید نظم را برقرار کنند. او امیدوار بود که با روی کار آمدن یک دولت نظامی، ارتش بتواند بدون موانع بروکراتیک و سیاسی، وارد عمل شده و به هرجومرج خیابانی پایان دهد. انتخاب یک ژنرال سنی (رفاعی) نیز تلاشی برای حفظ ظاهر «میثاق ملی» بود.
اما فرنجیه دچار یک خطای محاسباتی فاحش شده بود. او جامعه لبنان سال 1975 را با جامعه سال 1958 اشتباه گرفته بود. در سال 1958، ارتش به فرماندهی فؤاد شهاب توانسته بود به عنوان یک داور بیطرف عمل کند و مورد احترام همه طرفها باشد. {در قسمت ششم این سلسلهیادداشت با عنوان «عملیات خفاش آبی آمریکا در غرب آسیا» ماجرای سال 1958 را بازگو کرده و پیامدهای سیاسی آن را نیز در قسمت دهم با عنوان «نقشه اسرائیل برای جنگ داخلی لبنان» شرح دادهایم.} اما در سال 1975، ارتش دیگر آن نهاد مقدس و ملی نبود؛ بلکه در نگاه بخش بزرگی از مسلمانان و چپگرایان، به عنوان بازوی نظامی مارونیگری و محافظ امتیازات طبقاتی مسیحیان نگریسته میشد.
تشکیل دولت نظامی، به جای آنکه آبی بر آتش باشد، بنزینی بر خرمن خشم عمومی شد. این اقدام، تمام نیروهای سیاسی متضاد را در یک «اتحاد منفی» علیه دولت متحد کرد. این لحظهای نادر در تاریخ لبنان بود که در آن، منافع نخبگان سنتی سنی (الزعماء) با منافع رادیکالهای چپ و فلسطینی همسو شد.
آگوستوس ریچارد نورتون استاد دانشگاه بوستون و نویسنده کتاب مرجع «امل و شیعیان» اشاره میکند که تشکیل دولت نظامی، باعث اتحاد بیسابقه نیروهای ناهمگون اپوزیسیون شد. نورتون توضیح میدهد که چگونه ترس از «کودتای نظامی» و بازگشت دیکتاتوری، باعث شد تا حتی میانهروترین رهبران مسلمان (مانند صائب سلام و رشید کرامی) در کنار رادیکالترین گروههای چپ (کمونیستها و بعثیها) قرار بگیرند.
به این ترتیب در اتحادی بیسابقه، شیخ حسن خالد (مفتی بزرگ اهل سنت)، امام موسی صدر (رهبر مجلس اعلای شیعیان) و کمال جنبلاط (رئیس جناح چپ و برجستهترین رهبر دروزی) در یک جبهه واحد قرار گرفتند. حتی سیاستمداران سنی میانهرو و محافظهکار مانند صائب سلام و رشید کرامی که معمولاً با چپگرایان زاویه داشتند، از ترس بازگشت دیکتاتوری نظامی و کودتا، به صف مخالفان پیوستند.
امام موسی صدر نیز که تا پیش از این تلاش میکرد نقش میانجی را حفظ کند، با قاطعیت در برابر این دولت ایستاد. صدر اعلام کرد که «ارتش باید در پادگانها بماند و حافظ مرزها باشد، نه حاکم بر مردم.» او هشدار داد که ورود ارتش به سیاست در جامعهای چندتکه (Fragmented Society) مانند لبنان، تنها به فروپاشی خود ارتش منجر خواهد شد؛ پیشبینیای که خیلی زود محقق شد.
سقوط دولت و خلأ مطلق
دولت نظامی رفاعی، رکوردی تاریخی ثبت کرد: تنها سه روز دوام آورد! فشار سهمگین اعتصابات سراسری، تهدید به نافرمانی مدنی و انزوای بینالمللی باعث شد تا رفاعی استعفا دهد!
سقوط دولت نظامی در اواخر مه 1975، پیامدی ویرانگر داشت: «خلاء مطلق قدرت».
دیگر نه دولت غیرنظامی (مدنی) اعتباری داشت و نه راهکار نظامی (ارتش) قابل اجرا بود. لبنان وارد مرحلهای شد که توماس هابز آن را «جنگ همه علیه همه» توصیف میکند. نهادهای دولتی یکی پس از دیگری تعطیل شدند، دادگستری از کار افتاد و پلیس به نظارهگری صرف بدل شد.
در این فضای یأسآلود، جامعه لبنان دچار «اضطراب وجودی» شد. شهروندان که دیگر امیدی به «پدر محافظ» (دولت) نداشتند، برای بقا به «پدرخواندهها» (رهبران شبهنظامی و طایفهای) پناه بردند. بازار خرید سلاح داغ شد و هر محلهای شروع به ساختن سنگرهای خود کرد.
فرید هیکل الخازن در تحلیل این دوره اشاره میکند که فروپاشی دولت، فضا را برای مداخلات خارجی (سوریه، اسرائیل، لیبی و…) هموار کرد. اما مهمتر از عامل خارجی، دینامیسم داخلی خشونت بود. خشونت دیگر ابزاری برای رسیدن به هدف سیاسی نبود، بلکه خود به «هدف» و «سبک زندگی» تبدیل شده بود.
با سقوط دولت نظامی در اواخر مه، آخرین امیدها برای حل بحران از بالا به پایین از بین رفت. نه دولت غیرنظامی (الصلح) کارآمد بود، نه میانجیگری دینی (بکرکی) برش داشت و نه راه حل نظامی (رفاعی) پذیرفته شد. به نظر میرسید هیچ نیرویی قادر به توقف ماشین کشتار نیست. نخبگان سیاسی سنتی، چه مسلمان و چه مسیحی، اعتبار خود را از دست داده بودند. آنها نشان دادند که نه جرأت جنگیدن دارند و نه هنر صلح کردن. آنها تنها نظارهگرانی بودند که بر ویرانههای بیروت اشک تمساح میریختند.
نتیجهگیری: زمینه برای «سیاست بدن»
پایان ماه مه 1975، نقطه پایان توهم بود. توهم اینکه لبنان میتواند با ریشسفیدی سنتی یا زور سرنیزه اداره شود، فرو ریخت. نهادهای دولتی تعطیل شدند، ارتش به سمت چندپاره شدن رفت و شهروندان دریافتند که در برابر طوفان تنها هستند.
امام موسی صدر در این مقطع زمانی، تنهاتر و ناامیدتر از همیشه بود. او دید که:
1.همپیمانان سیاسیاش (جنبلاط) بر طبل جنگ میکوبند و به دنبال پیروزی نظامی هستند.
2.همتایان دینیاش (بکرکی) فاقد قدرت تأثیرگذاری هستند.
3.دولت مرکزی عملاً وجود خارجی ندارد.
در این بستر تاریخی است که اهمیت کنش بعدی امام موسی صدر آشکار میشود. این «بنبست کامل»، زمینه را برای یک تصمیم تاریخی و رادیکال توسط امام موسی صدر فراهم کرد. او به عنوان یک رهبر دینی و سیاسی، با مشاهده بنبست کامل دیپلماسی نخبگان و ناکارآمدی دولت، دریافت که روشهای متعارف سیاستورزی به پایان خط رسیده است. صدر فهمید که برای شکستن این چرخه خشونت و بیدار کردن وجدان خفته جامعه، به اقدامی فراتر از «کلام» نیاز است؛ اقدامی که تمام وجود او را به عنوان هزینه طلب میکرد.
رهبر جنبش محرومان دریافت که وقتی کلمات شنیده نمیشوند و تفنگها زبان اول کشورند، باید از «منطق فداکاری» استفاده کرد. او باید سرمایه وجودی خود را به میدان میآورد، نه در قالب یک سیاستمدار یا یک روحانی، بلکه در قالب یک معترض که جان خود را گرو میگذارد. بنبست سیاسی ماه مه، صحنه را تغییر داده بود و کنش لازم برای ممانعت از وقوع جنگ، جنبش دیگری میطلبید؛ کنشی که نه در کاخها، بلکه در میان مردم و با به خطر انداختن «جان» انجام شود. همین جا ایده گذار از «سیاست گفتگو» به «سیاست بدن» شکل گرفت و امام موسی صدر امام موسی صدر ایده جدیدی یعنی «تحصن در مسجد صفا» را برگزید. این تحصن، پاسخ رادیکال یک «رهبر مسئول» بود که از دیپلماسی بیحاصل نخبگان قطع امید کرده بود. این ماجرا را در قسمت آینده شرح خواهیم داد.
انتهای پیام/