داستان سیدحسن نصرالله‌ ـ‌ 75| آناتومی فروپاشی سیاست در لبنان

خبرگزاری تسنیم طی سلسله‌یادداشت‌هایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان می‌پردازد. در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطوره‌ای حزب‌الله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و اکنون قسمت هفتاد و پنجم آن پیش روی شماست.

تاکنون چهار فصل در مورد شرایط زندگی شهید سیدحسن نصرالله منتشر شده است. فصل نخست به «دوران کودکی و نوجوانی» ایشان اختصاص داشت. علیرغم اهمیت موضوع، ما این از این فصل به سرعت عبور کردیم تا به بحث‌های بعدی بپردازیم. فصل دوم، «ریشه‌یابی علل شکل‌گیری جنگ داخلی لبنان» بود. هدف ما در این فصل چنین بود که ثابت کنیم اولاً جنگ لبنان پدیده‌ای خلع الساعه نبود و ثانیاً باید ریشه‌های شکل‌گیری آن را شناخت؛ زیرا این جنگ هم در روند تاریخی تجارب ملت لبنان نقش داشت و هم به صورت مستقیم باعث شکل‌گیری «مقاومت اسلامی لبنان» شد. ضمن این‌که حیات و سرنوشت سیدحسن نصرالله را نیز به صورت مستقیم تغییر داد.

فصل سوم، «مرور مهم‌ترین رویدادهای تاریخی تا وقوع جنگ داخلی لبنان» بود. در فصل سوم، به جای تمرکز بر ریشه‌ها، به صورت خاص خود وقایع تاریخی منجر به شروع جنگ داخلی را مورد توجه قرار دادیم. فصل سوم را با ماجرای مهاجرت (معکوس) خانواده سیدحسن نصرالله به خاستگاه خانوادگی خود در حومه شهر «صور» خاتمه دادیم.

از قسمت سی و سوم وارد فصل چهارم شدیم که به «ورود سوریه به جنگ داخلی لبنان» اختصاص یافت. در بخش‌های ابتدایی فصل چهارم، طی چند قسمت، فضای بیروت و جنگ داخلی لبنان بعد از بازگشت خانواده سیدحسن نصرالله به جنوب را مرور کردیم. این موارد، به صورت مستقیم در زندگی سیدحسن نصرالله نقش نداشت؛ اما در شکل‌گیری و بالندگی روح مقاومت در جامعه لبنان قطعا اثرگذار بوده است.

در ادامه فصل چهارم بحث «ورود نظامی مستقیم سوریه به لبنان» مورد واکاوی قرار گرفت؛ رویدادی که بی‌تردید یکی از عوامل مؤثر در شکل‌گیری مقاومت اسلامی لبنان بود. در همان بستر، به رقابت استراتژیک سوریه و رژیم صهیونیستی در خاک لبنان، تأسیس میلیشیای «قوات» به‌عنوان بزرگ‌ترین نیروی نیابتی اسرائیل و بالاخره پوست‌اندازی ساختار سیاسی‌ـ‌نظامی لبنان در دوگانه «الیاس–بشیر» پرداختیم. در پایان این فصل به نقطه عطف مهم تصادم این سه روند یعنی رویارویی مستقیم ارتش سوریه با قوات پرداختیم؛ ماجرایی که به «جنگ صد روزه» مشهور شده است.

اما اگر تاریخ را در آن دوره ورق بزنیم، خارج از فضای سه قطبی داخلی «جناح چپ» (جبهه وطنیه) و «جناح راست افراطی» (جبهه لبنانیه) و «جناح راست میانه» (مدرسه شهابی) و سه‌گانه خارجی «سازمان آزادیبخش فلسطین»، «رژیم صهیونیستی» و «حکومت بعث سوریه»، جامعه لبنان دارای یک ضلع بسیار مهم دیگر بود: «شیعیان»



علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کنار تنی چند از علمای نجف در حاشیه سفر زیارتی به عراق

«شیعیان لبنان» از قدیمی‌ترین طوایف سرزمین لبنان بوده و بومیان این منطقه محسوب می‌شوند. از طرف دیگر، از نظر جمعیتی نیز بزرگ‌ترین یا دست کم یکی از بزرگ‌ترین طوایف لبنان به حساب می‌آمدند (می‌آیند). با این حال، در هیچ‌یک از سه دسته داخلی فوق‌الذکر نمی‌گنجیدند! طائفه شیعه، گرچه از نظر جمعیتی، طی تاریخ جبل عامل و جغرافیای فعلی کشور لبنان یک طائفه بسیار بزرگ به حساب می‌آمد؛ اما تا دهه شصت میلادی فاقد «تشخص» بالایی بود. اما در این دوره، کسی به میدان آمد که به شیعه تشخص بخشید و آن را به یکی از بزرگ‌ترین بازیگران عرصه سیاست و اجتماع لبنان تبدیل کرد. او کسی نبود جز «امام موسی صدر». ما در فصل پنجم این سلسله‌یادداشت به بررسی سیر رشد شیعیان در جامعه لبنان تا زمان تأسیس «حزب‌الله» می‌پردازیم.

مسیر تکاملی امام موسی صدر در مواجهه با جنگ داخلی

از قسمت شصت و هشتم این سلسله‌یادداشت وارد بحث چگونگی رویکرد امام موسی صدر نسبت به جنگ داخلی لبنان شدیم. در قسمت شصت و هشتم با عنوان «رویکرد امام موسی صدر به جنگ داخلی لبنان» به صورت خلاصه رویکرد نظری و نگرش امام موسی صدر در قبال جنگ داخلی را ذیل سه قرائت کلی تقریر کردیم:

1.جنگ به مثابه «فتنه»؛ صدر در مقام کارگزار ضد فروپاشی؛

2.جنگ به مثابه «دام»؛ هراس از قربانی شدن در نبرد نیابتی؛

3.جنگ به مثابه «واقعیت»؛ پذیرش منطق آهن و آتش.

در قسمت هفتاد و سوم با عنوان «استراتژی امام موسی صدر در جنگ داخلی لبنان» به این موضوع پرداختیم که نوع واکنش و اقدامات عملی امام موسی صدر در قبال جنگ لبنان به چه صورتی بود. در این خصوص، مشخصاً اقدامات امام موسی صدر را به سه مرحله یا سه فاز تقسیم کردیم که بدین صورت بود:

فاز اول: استراتژی «مهار فتنه» و ایفای نقش «وجدان ملی» (آوریل 1975 – پاییز 1975)

فاز دوم: استراتژی «دفاع مشروع» و تولد اضطراری «امل» (پاییز 1975)

فاز سوم: استراتژی «انتخاب تراژیک» و چرخش بزرگ ژئوپلیتیک (1976-1977)

در همان قسمت اشاره کردیم که مهم‌ترین رویداد تاریخی در فاز اول، «تحصن مسجد صفا» بود و در مورد آن نوشتیم: « این اعتصاب، نوعی "کنش ارتباطی" بود؛ تلاشی برای خلق یک "فضای عمومی" عقلانی در برابر منطق ابزاری خشونت. تصویر او که در مسجد، ضعیف و رنجور اما مصمم، برای صلح روزه گرفته بود، او را به "وجدان بیدار لبنان" تبدیل کرد و به طور موقت توانست اجماعی برای تشکیل دولت آشتی ملی ایجاد کند.»

قسمت پیشین این سلسله‌یادداشت به تشریح کلیت فعالیت‌های امام موسی صدر در فاز نخست اختصاص داشت. در واقع در آن قسمت نشان دادیم که استراتژی «مهار فتنه» و ایفای نقش «وجدان ملی» چرا و چگونه در برابر روندهای شکل دهنده جنگ داخلی شکست خورد و امام موسی صدر را وادار کرد تا متناسب با شرایط جدید، استراتژی جدیدتری را جایگزین سازد. در این خصوص نوشتیم: «استراتژی "مهار فتنه" بر یک فرض بنیادین استوار بود: این‌که هنوز بقایایی از عقلانیت و اخلاق در میان طرف‌های درگیر وجود دارد. فاجعه بزرگ "شنبه سیاه" در صبح روز 6 دسامبر 1975 به قدری بزرگ بود که این فرض به طرز وحشیانه‌ای در هم شکست.»

حال این پرسش مطرح می‌شود که آیا کنش‌ها و برنامه‌های امام موسی صدر در فاز اول، به طور کامل شکست خورده بود و باید آن را تجربه ناکام و زیان‌بار محسوب کرد یا این‌که در ظرف زمانی خودش، اقدامی منطقی و به‌جا به حساب می‌آمد؟ ما طی چند قسمت، با زیر ذره‌بین بردن این مقطع زمانی، به پرسش فوق پاسخ داده و فراتر از آن به واکاوی پیامدهای این استراتژی می‌پردازیم.

ما در این قسمت، به توصیف وضعیت سیاسی و امنیتی لبنان در ابتدای این دوره می‌پردازیم و نشان می‌دهیم چگونه ساختارهای سیاسی و اجتماعی لبنان در همان هفته‌های نخست دچار فروپاشی شد و امام موسی صدر در چه بستری استراتژی «مهار فتنه» و ایفای نقش «وجدان ملی» را در دستور کار قرار داد.

عبور از آستانه؛ وقتی سیاست می‌میرد

زمانی که در غروب 13 آوریل 1975 (فاجعه عین الرمانة)، غبار حاصل از رگبار مسلسل‌ها در عین‌الرمانه فرونشست، لبنان دیگر آن کشور پیشین نبود. از آن شب، عصر جدیدی آغاز شد که کارل اشمیت آن را «وضعیت استثنایی» می‌نامد؛ وضعیتی که در آن قانون نه لغو می‌شود و نه اجرا، بلکه در حالت تعلیق قرار می‌گیرد. با تاریک شدن هوا در پایتخت لبنان، در حالی که اجساد حادثه بوجی در عین‌الرمانه هنوز گرم بود، شهر وارد فازی از مسخ‌شدگی شد.

در تاریخ‌نگاری رسمی، فاجعه عین الرمانه – که در قسمت نهم این سلسله‌یادداشت شرح داده شد – را سرآغاز رسمی جنگ داخلی می‌خوانند؛ اما به بیان دقیق‌تر باید گفت جنگ یک انفجار بیرونی نبود، بلکه به تعبیر تئودور هانف این رویداد تنها جرقه‌ای بود بر انبار باروتی که ساختار فرقه‌گرایانه (Confessionalism) و تضادهای طبقاتی از سال‌ها پیش انباشته بودند. آن‌چه در فردای عین‌الرمانه رخ داد، نه یک بحران امنیتی گذرا، بلکه عریان شدن واقعیت هولناک «بی‌دولتی» و مرگ «امر سیاسی» بود.

دقیقا از همین نقطه، استراتژی امام موسی صدر برای «مهار فتنه» شروع شد تا مانع از وقوع جنگ داخلی شود. درست از شامگاه همان روز، درگیری در منطقه شروع می‌شود و شبه‌نظامیان همسو با جناح چپ و سازمان آزادیبخش، آرایش جنگی می‌گیرند و حتی روستای عین الرمانة را زیر آتش توپخانه قرار می‌دهند. این درگیری در روزهای بعد هم ادامه یافت و طی یک روند افزایشی تا 45 روز بعد تشدید شد.

شامگاه آخرالزمان؛ تعلیق قانون و آغاز وضعیت استثنایی

از عصر روز 13 آوریل 1975، فدائیان فلسطینی و همپیمانان چپگرای لبنانی آن با توپخانه روستای عین الرمانه و چند محله مارونی‌نشین شرق بیروت را هدف حملات خود قرار دادند. در مقابل فالانژهای وابسته به پی‌یر جمیل و کمیل شمعون نیز بر طرف مقابل آتش گشودند. صدای رگبارها که در طول روز در حومه شرقی شنیده می‌شد، با تاریکی شب به سکوت سنگین و رعب‌آوری تبدیل نشد، بلکه به غرش خمپاره‌ها و آرپی‌جی‌هایی بدل گشت که حالا دیگر نه «حوادث امنیتی پراکنده» بلکه «خطوط نبرد» را ترسیم می‌کردند.

رابرت فیسک، روزنامه‌نگار و تاریخ‌نگار جنگ‌های خاورمیانه، این لحظات را نه به عنوان یک درگیری نظامی کلاسیک، بلکه به عنوان فروپاشی روانی یک شهر توصیف می‌کند. خیابان‌ها که تا پیش از ظهر مجرای عبور و مرور و تجارت (شریان‌های حیات بورژوازی لبنان) بودند، ناگهان به «مرز» تبدیل شدند. مفهوم «محله» از یک واحد شهری به یک «سنگر» تغییر ماهیت داد.

در آن ساعات اولیه شب، اخبار ضدونقیض از رادیوها پخش می‌شد، اما واقعیت در کف خیابان چیز دیگری می‌گفت: نیروهای ژاندارمری و ارتش لبنان غایب بودند. این غیبت، یک غیبت تاکتیکی نبود؛ بلکه نمودی از فلج کامل «لویاتان» لبنانی بود. میلیشیاها (چه نیروهای کتائب به رهبری پی‌یر جمیل و چه گروه‌های فلسطینی و چپ‌گرا) به سرعت ایست‌های بازرسی (حاجز) خود را برپا کردند. ایست بازرسی در تاریخ جنگ داخلی لبنان، تنها یک مانع فیزیکی نیست؛ بلکه نمادین‌ترین تجلی فروپاشی دولت است. وقتی یک جوان مسلح 17 ساله می‌تواند خودروی شهروندان را متوقف کند و بر اساس هویت مذهبی یا سیاسی آن‌ها حکم مرگ یا زندگی صادر کند، حاکمیت ملی عملاً به تاریخ پیوسته است.

این دوره را می‌توان با وام‌گیری از ادبیات ماکس وبر، دوران «از دست رفتن انحصار خشونت مشروع» نامید. در این بازه 45 روزه، جامعه لبنان شاهد تقلای مذبوحانه نخبگان سنتی برای مهار آتشی بود که قواعد بازی آن را نمی‌شناختند؛ آتشی که از خیابان زبانه می‌کشید و خاکستر آن بر میزهای مذاکره می‌نشست.

فلج سیستمی: غیبت رئیس‌جمهور و احتضار دولت

بحران 1975 لبنان با یک ویژگی منحصر‌به‌فرد آغاز شد: «غیبت رأس هرم». در نظام سیاسی لبنان که بر اساس پیمان ملی 1943 بنا شده بود، رئیس‌جمهور مارونی نه تنها نماد وحدت ملی، بلکه دارنده بیش‌ترین اختیارات اجرایی و فرماندهی کل قوا محسوب می‌شد. اما درست در لحظه‌ای که کشور به یک «پدر مقتدر» برای مهار خشونت نیاز داشت، کاخ ریاست‌جمهوری بعبدا در سکوتی مرگبار فرو رفت. در این خصوص، دو نکته مهم را باید مورد توجه قرار داد:

الف) معمای بیماری سلیمان فرنجیه

در ساعات و روزهای طلایی پس از حادثه عین‌الرمانه، که امکان مهار بحران با مداخله سریع ارتش یا نیروهای امنیتی وجود داشت، «سلیمان فرنجیه»، رئیس‌جمهور وقت، از انظار عمومی ناپدید شد. روایت رسمی کاخ ریاست‌جمهوری این بود که رئیس‌جمهور دچار بیماری ناگهانی شده و قادر به اداره امور در این شرایط حاد نیست. اما در محافل سیاسی و دیپلماتیک بیروت، این «بیماری» تفاسیر دیگری داشت. بسیاری از تحلیلگران، از جمله «فرید هیکل الخازن»، معتقدند که این غیبت، نوعی «فرار دیپلماتیک» یا «فلج تصمیم‌گیری در برابر فشارهای متضاد» بود. اهمیت فرید هیکل الخازن در این است که او یکی از سیاستمداران برجسته مارونی است که میان احزاب مختلف سیاسی رفت و آمد کرده است. او که در پنج انتخابات اخیر پارلمان لبنان همواره رأی آورده است، از نظر سیاسی زمانی متحد حزب کتائب (امتداد مسیر پی‌یر جمیل) و زمانی مؤتلف جریان مرده (امتداد سلیمان فرنجیه) بوده و از پایگاه اجتماعی نسبتا تثبیت شده‌ای نیز برخوردار است و از این منظر روایت وی در مورد نسل اول رهبران این دو جریان (سلیمان فرنجیه رئیس جمهور سابق و پی‌یر جمیل مؤسس حزب کتائب) اهمیت بالایی دارد.

سلیمان فرنجیه

در توضیح این «فلج تصمیم‌گیری در برابر فشارهای متضاد» باید گفت فرنجیه که خود یک زعیم سنتی از منطقه زغرتا بود، در دو راهی دشواری قرار داشت: اگر دستور سرکوب فالانژها را صادر می‌کرد، پایگاه اجتماعی خود در میان مسیحیان را از دست می‌داد و اگر سکوت می‌کرد، مشروعیت دولت را نزد مسلمانان و فلسطینی‌ها نابود می‌کرد. پیش‌تر در فصل دوم این سلسله‌یادداشت در مورد فضای سیاسی آن روز صحبت کرده و در قسمت یازدهم با عنوان «جنگ داخلی لبنان؛ سفارش صهیونیست‎ها» نشان دادیم که سلیمان فرنجیه در چنین فضایی با حمایت «پی‌یر جمیل» به ریاست جمهوری رسیده بود و نمی‌توانست از این پایگاه چشم بپوشد. از سوی دیگر هم همواره به دنبال اجماع‌سازی بود و نمی‌توانست خودش را تا حد یک قطب درگیری تقلیل دهد! در نتیجه در فضای دوقطبی شدید بعد از عین الرمانة، ترجیح داد با دستاویز قرار دادن بیماری از مسئولیت‌پذیری خودداری کند!

ادعای بیماری، عملاً کشور را در وضعیت «خلأ قدرت» قرار داد. جلسات هیئت دولت بدون حضور او تشکیل می‌شد یا اصلاً تشکیل نمی‌شد و فرماندهان ارتش بدون دستور مستقیم فرمانده کل قوا، در پادگان‌ها سرگردان بودند. این غیبت فیزیکی و سیاسی، پیامی ویرانگر به خیابان مخابره کرد: «کسی خانه را اداره نمی‌کند؛ هر کس به فکر امنیت خود باشد.»

‌ب) دولت رشید الصلح: قربانی بی‌طرفی

در سایه غیبت رئیس‌جمهور، تمام فشار بحران بر دوش دولت ضعیف و شکننده رشید الصلح (نخست‌وزیر) افتاد. الصلح که فاقد پایگاه قدرتمند شبه‌نظامی بود، تلاش می‌کرد نقش میانجی را ایفا کند، اما در فضایی که منطق «دوقطبی شدید دوست و دشمن» حاکم شده بود، میانجی‌گری معنایی جز خیانت نداشت. در نتیجه دولت (قوه مجریه) نه به عنوان یک داور مقتدر، بلکه به مثابه تماشاچی ناتوان ظاهر شد.

رشید الصلح، رئیس جمهور اسبق لبنان

رابرت فیسک در اثر مشهور خود «تراژدی ملت» (Pity the Nation) فضای آن روزها را با جزئیات تکان‌دهنده‌ای ترسیم می‌کند: «بیروت دیگر پایتخت یک دولت-ملت نبود؛ بلکه به مجموعه‌ای از قلمروهای فئودالی مدرن تبدیل شده بود. ایست‌بازرسی‌ها (حواجز) مرزهای حاکمیت را تعیین می‌کردند، نه قوانین مصوب پارلمان.»

دولت الصلح که ترکیبی شکننده از مصالحه نخبگان بود، عملاً فلج شد. از یک‌سو، فالانژیست‌ها (حزب کتائب) به رهبری پیر جمیل، با تکیه بر میلیشیای سازمان‌یافته خود، بر طبل «امنیت مسیحی» می‌کوبیدند و از سوی دیگر، جناح چپ و گروه‌های مقاومت فلسطینی، حادثه را توطئه‌ای برای حذف فلسطین از جغرافیای سیاسی لبنان تفسیر می‌کردند.

دولت الصلح عملاً توانایی اعمال حاکمیت را حتی در شعاع چند کیلومتری کاخ نخست‌وزیری (سرای حکومتی) نداشت. وزیر کشور نمی‌توانست به پلیس دستور دهد، زیرا نیروهای پلیس بر اساس وفاداری‌های فرقه‌ای خود تقسیم شده بودند. انفعال دولت در دستگیری و محاکمه عاملان کشتار عین‌الرمانه (که هویت آن‌ها برای همه آشکار بود)، آخرین میخ را بر تابوت اعتماد عمومی کوبید. برای مسلمانان و چپ‌گرایان، دولت الصلح دیگر نماینده قانون نبود، بلکه پوششی بود برای جنایات فالانژها؛ و برای مسیحیان، دولتی بود ناتوان از مهار «زیاده‌خواهی فلسطینی‌ها». بدین ترتیب، دولت پیش از آن‌که سقوط کند، در ذهن شهروندان مرده بود.

ماجد حلاوی در کتاب « لبنانی که به مبارزه طلبیده شد: موسی صدر و جامعه شیعه» (A Lebanon Defied: Musa Al-Sadr and the Shi’a Community) ، استدلال می‌کند که بحران 1975، بحران «مشروعیت» بود. دولت مرکزی دیگر نماینده خیر عمومی محسوب نمی‌شد. انفعال دولت در دستگیری عاملان کشتار عین‌الرمانه (تروریست‌های تابع «پی‌یر جمیل» و «کمیل شمعون»)، بدبینی تاریخی مسلمانان را به یقین تبدیل کرد. خیابان‌های بیروت، طرابلس و صیدا از کنترل «دولت» خارج و به تسخیر «شبه‌نظامیان» درآمد.

صف‌بندی‌های سیاسی و استراتژی «عزل الکتائب» (انزوای فالانژها)

همزمان با فلج شدن نهادهای اجرایی، صحنه سیاسی لبنان شاهد شکل‌گیری یکی از رادیکال‌ترین دوقطبی‌های تاریخ خود بود. حادثه عین‌الرمانه باعث شد تا شکاف‌های پنهان، ناگهان دهان باز کنند.

همان‌گونه که در قسمت نهم این سلسله‌یادداشت بیان شد: «عصر [روز وقوع فاجعه عین الرمانة،] نمایندگان جمع وسیعی از احزاب سیاسی متشکل شده در قالب «جنبش ملی لبنان» (الحرکة الوطنیة اللبنانیة) در خانه «محسن دلول» نایب‌رئیس حزب «سوسیالیست پیشرو» (به رهبری «کمال جنبلاط») گرد هم آمدند و خواستار انحلال حزب کتائب، برکناری وزرای آن‎ها در کابینه و تسلیم عاملین این جنایت به دولت لبنان شدند.» جنبش ملی لبنان همان جناح چپ فضای سیاسی وقت لبنان است که در قسمت بیستم این سلسله‌یادداشت با عنوان «افول چپگرایی، ظهور مقاومت اسلامی» معرفی شده‌اند؛ جناح متحدین سازمان آزادیبخش فلسطین که «شاخص‌ترین اعضای آن حزب سوسیالیست پیشرو، حزب کمونیست، حزب سوسیال‌ناسیونالیست سوری (الحزب السوری القومی الاجتماعی.)، حزب بعث (هر دو شاخه وابسته به سوریه و عراق)، جنبش ناصری‌های مستقل و سازمان ملی ناصری بودند.»

بعد از جلسه خانه محسن دلول، «کمال جنبلاط» رئیس کاریزماتیک «جنبش ملی لبنان»، استراتژی تهاجم سیاسی تمام‌عیاری را اعلام کرد. جنبلاط با صراحت اعلام نمود که حزب کتائب (فالانژها) به رهبری پی‌یر جمیل، یک «سازمان فاشیستی» است که موجودیت لبنان و آرمان فلسطین را تهدید می‌کند. بر همین اساس، جنبش ملی سیاست «انزوای کامل فالانژها» را در پیش گرفت.

این سیاست به این معنا بود که:

1.حزب کتائب مسئول مستقیم جنگ داخلی است و باید منحل یا خلع سلاح شود.

2.هیچ‌یک از نمایندگان جنبش ملی و متحدانشان در دولتی که نمایندگان کتائب در آن حضور داشته باشند، شرکت نخواهند کرد.

3.هرگونه نشست و گفتگوی ملی با حضور پیر جمیل تحریم است.

اما استراتژی «عزل» پیامدهای ناخواسته‌ای داشت. به جای آن‌که کتائب را تضعیف کند، باعث شد تا سایر نیروهای مسیحی (حتی میانه‌روها و کسانی که با روش‌های خشونت‌آمیز جمیل مخالف بودند) احساس خطر وجودی کنند. مسیحیان لبنان این استراتژی را نه حمله به یک حزب، بلکه حمله به موجودیت سیاسی جامعه مسیحی تعبیر کردند. این امر باعث شد تا پایگاه اجتماعی کتائب به شدت تقویت شود و جوانان مسیحی که شاید تا دیروز سیاسی نبودند، برای دفاع از «هویت» خود به شبه‌نظامیان بپیوندند.

قطبی‌سازی رادیکال جنبلاط، عملاً هرگونه شانس برای بازگشت به میز مذاکره را از بین برد. وقتی یک طرف (جنبلاط) طرف دیگر (جمیل) را «نامشروع» و شایسته حذف می‌داند، سیاست به معنای دیپلماسی پایان می‌یابد و جنگ تنها راه حل باقی‌مانده می‌شود. زبان سیاسی در اواخر آوریل 1975، زبانی زهرآگین بود. روزنامه‌هایی مانند «المحرر» (ارگان نزدیک به فلسطینی‌ها و چپ) و «العمل» (ارگان کتائب) هر روز بنزین بر آتش می‌ریختند و جامعه را برای یک جنگ طولانی آماده می‌کردند.

موقعیت سوم در تقاطع آتش؛ تنهایی امام موسی صدر

در میان این هیاهوی جنگ‌طلبان و دولت‌مردان ناتوان، یک صدا متفاوت به گوش می‌رسید؛ صدایی که نه از جنس انحصارطلبی مارونی بود و نه از جنس رادیکالیسم چپ‌گرای جنبلاط. امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان و بنیان‌گذار «حرکت المحرومین»، در وضعیتی پارادوکسیکال و به شدت دشوار گرفتار شده بود.

از یک سو، پایگاه اجتماعی صدر (شیعیان جنوب و حاشیه‌نشینان بیروت) قربانیان اصلی سیستم تبعیض‌آمیز لبنان بودند و طبیعتاً باید با شعارهای عدالت‌خواهانه جنبلاط و فلسطینی‌ها همراه می‌شدند. از سوی دیگر، صدر به شدت با نابودی دولت لبنان و جنگ داخلی مخالف بود. او عمیقاً باور داشت که جنگ داخلی، لبنان را نابود می‌کند و شیعیان در این میان بیشترین آسیب را خواهند دید.

فؤاد عجمی در اثر درخشان خود «امام ناپدید شده» موقعیت صدر در این روزها را به زیبایی ترسیم می‌کند. صدر در روزهای پس از 13 آوریل، تلاشی خستگی‌ناپذیر برای میانجی‌گری آغاز کرد. او برخلاف جنبلاط که بر طبل «عزل» می‌کوبید، سعی کرد کانال‌های ارتباطی را باز نگه دارد. صدر به صراحت جنایت عین‌الرمانه را محکوم کرد، اما حاضر نشد کل جامعه مسیحی را تکفیر سیاسی کند.

امام صدر با سیاست فشار بر دولت برای عدم مماشات با قاتلان همدلی کامل داشت. او بارها هشدار داد که اگر دولت عاملان جنایت عین‌الرمانه را مجازات نکند، خشم محرومان دامن همه را خواهد گرفت. با این حال، تفاوت ظریفی میان رویکرد صدر و جنبلاط وجود داشت: جنبلاط به دنبال «شکست نظامی یا حذف سیاسی» مارونی‌های راست‌گرا بود، اما صدر به دنبال «اصلاح ساختار» بود و از جنگ تمام‌عیار داخلی که منجر به تجزیه لبنان شود، وحشت داشت. بنابراین، صدر در حالی که در جبهه اپوزیسیون و کنار جنبلاط ایستاده بود و از سیاست انزوای سیاسی فالانژها به عنوان اهرم فشار حمایت می‌کرد، کانال‌های گفتگو برای جلوگیری از انفجار نهایی را مسدود نمی‌دید.

او در سخنرانی‌های پرشور خود هشدار داد که خشونت تنها به سود اسرائیل و دشمنان لبنان است. اما تراژدی صدر در این بود که صدای اعتدال در زمانه جنون، خریدار ندارد. چپ‌گراها او را به سازش‌کاری و محافظه‌کاری متهم می‌کردند (و حتی برخی گروه‌های فلسطینی او را «عامل ساواک» یا «جاسوس غرب» می‌خواندند) و راست‌گرایان مسیحی نیز به دلیل حمایت او از حقوق فلسطینی‌ها و مسلح شدن شیعیان (تأسیس امل)، به او بی‌اعتماد بودند.

با این حال، صدر تسلیم نشد. او می‌دید که چگونه جوانان شیعه جذب سازمان‌های چپ و فلسطینی می‌شوند و به عنوان «هیزم جنگ» مورد استفاده قرار می‌گیرند. ماجد حلاوی در تحلیل جامعه‌شناختی خود اشاره می‌کند که تلاش صدر برای ایجاد یک هویت سیاسی مستقل برای شیعیان (که نه ذیل مارونی‌ها باشد و نه ذیل فلسطینی‌ها)، در این روزهای نخستین جنگ با چالش جدی روبرو شد. صدر می‌دانست که اگر دولت به کلی فروبپاشد، شیعیان بی‌پناه‌ترین طایفه خواهند بود.

این آگاهی استراتژیک، او را به سمت ابتکارات سیاسی سوق داد که در یادداشت بعدی (کمیته بکرکی) به تفصیل بررسی خواهد شد. اما در پایان آوریل 1975، تصویر امام موسی صدر، تصویر مردی تنها در میان طوفان بود؛ روحانی‌ای که با عبای خود می‌کوشید شعله‌های آتشی را خاموش کند که دیگران با تمام توان بر آن نفت می‌ریختند.

 

نتیجه‌گیری

پایان آوریل 1975، لبنان دیگر آن کشوری نبود که در کارت‌پستال‌ها به تصویر کشیده می‌شد. در عرض کمتر از سه هفته، «دولت» به عنوان داور نهایی منازعات از صحنه حذف شده بود! تصویر کلی فضای سیاسی وقت لبنان بدین شکل بود:

1.نهاد «ریاست جمهوری» به دلیل بیماری فیزیکی و سیاسی فرنجیه، کارکرد خود را از دست داد و به یک طرف دعوا تقلیل یافت.

2.نهاد «دولت» (قوه مجریه) به دلیل تضادهای درونی و فقدان ابزار اعمال قدرت، فلج شد.

3.«اپوزیسیون» (جنبلاط و چپ‌ها) با استراتژی رادیکال طرد، پل‌های بازگشت را خراب کردند.

4.«راست افراطی مارونی» (کتائب) با نظامی‌گری افراطی، بقای خود را در گرو نابودی طرف مقابل تعریف کرد.

5.و بالاخره این‌که «جامعه مدنی» در وحشت و بهت فرو رفت.

لویاتان لبنانی نمرده بود، اما در احتضار کامل به سر می‌برد. انحصار خشونت شکسته شده بود و هزاران اسلحه که سال‌ها در انبارها و زیرزمین‌ها پنهان شده بود، اکنون در دستان جوانانی بود که آماده بودند تاریخ را با خون بازنویسی کنند.

در چنین شرایطی، نگاه‌ها به سمت آخرین مراجع اقتدار معنوی و سنتی چرخید: «رهبران مذهبی» و «ارتش». آیا «عمامه» و «پوتین» می‌توانستند آن‌چه را که «کراوات‌ها» (سیاستمداران کت‌وشلواری) ویران کرده بودند، ترمیم کنند؟ این پرسشی است که در یادداشت بعدی به آن خواهیم پرداخت.

انتهای پیام/