وقتی ابراهیم، دوباره هادیِ دل‌ها می‌شود

به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، یادواره مردمی شهید گمنام ابراهیم هادی که هر ساله با حضور گسترده ارادتمندان این شهید، خادمین شهدا، خانواده‌های معزز شهدا و اقشار مختلف مردم با هر سلیقه و نگاه فکری در رشت برگزار می‌شود، امسال حال‌ و هوایی متفاوت‌تر داشت؛ حال‌ و هوایی که از همان ابتدا می‌شد سنگینی‌اش را در دل‌ها حس کرد.

این مراسم امسال نیز همچون سال‌های گذشته، مردمی و خودجوش و با حضور رفقای آقا ابراهیم و خادمین شهدا برگزار شد اما تفاوت امسال در این بود که آقا ابراهیم که همیشه نشان داده افراد خاصی را به مهمانی‌اش دعوت می‌کند این‌بار تنها دعوت‌کننده مجلس نبود.

محفلی که شهدای امنیت اخیر هم میزبانش بودند

امسال آقا ابراهیم همراه با روح مطهر شهدای مدافع امنیت که در حوادث اخیر، جانشان را کف دست گرفتند و برای وطن به شهادت رسیدند، مردم را به یک محفل شهدایی متفاوت دعوت کرده بود؛ محفلی که پیام‌های فرهنگ ایثار، شهادت و ازخودگذشتگی را نه‌تنها از دوران دفاع مقدس بلکه از متن امروز جامعه منتقل می‌کرد.

سال‌هاست که جوانان بسیاری با روحیات خاص، جوانمردی، فداکاری و مرام آقا ابراهیم آشنا هستند؛ جوانانی که او را الگو قرار داده‌ و راه درست را با کتاب‌های "سلام بر ابراهیمش" پیدا کرده‌اند؛ همان‌طور که دوستان، همرزمان و خانواده‌اش بارها گفته‌اند آقا ابراهیم در دوران حیاتش نیز همواره تلاش می‌کرد دل‌ها را هدایت کند؛ دل‌هایی که سلیقه‌ و نگاه‌های متفاوتی داشتند.

جوانمردی که شایسته گمنامی بود

 توصیف ویژگی‌های آقا ابراهیم مجالی بسیار گسترده می‌طلبد. همرزمان و رفقایش می‌گویند وفاداری و معنویت و جوانمردی‌اش زبانزد عام و خاص بود و محبوبیت و هدایت‌کنندگی‌اش حتی بعد از شهادتش هم ادامه پیدا کرد.

پیکر آقا ابراهیم هرگز به نزد مادر بازنگشت

آقا ابراهیم مرید واقعی حضرت زهرا (س) بود و دوست داشت گمنام بماند؛ با آغاز جنگ تحمیلی هشت ساله خودش را به اولین اعزامی‌های جبهه رساند و در برابر یزیدیان زمان، عباس‌‌وار جنگید و مظلومانه به شهادت رسید؛ همرزمانش می‌گویند او آرزوی گمنامی داشت و به آرزویش هم رسید و امروز روح مطهرش با دستانی بسیار بلندتر و نزدیک‌تر به آسمان، برای عاقبت‌ به‌ خیری دیگران تلاش می‌کند.

جوانانی که مثل ابراهیم بازنگشتند

در اغتشاشات و حوادث اخیر کشور نیز بسیار بودند جوان‌هایی که برای دفاع از وطن از جان شیرینشان گذشتند؛ جوانانی که دست و پا و سر دادند و همچون ابراهیم هادی، پیکر مطهرشان به مادر بازنگشت یا چیزی از پیکرشان نمانده بود تا مادر آن را در آغوش بگیرد و نوازش کند‌. اکنون روح مطهر این جوانان در کنار شهید ابراهیم هادی قرار گرفته است؛ گویی آقا ابراهیم به استقبال‌شان رفته و در کنارشان ایستاده است.

تالاری که شرمنده میهمانان شد

یادواره شهید ابراهیم هادی و یادبود شهدای مدافع امنیت حوادث اخیر با حضور گرم مردم و اقشار مختلف جامعه در تالار مرکزی رشت برگزار شد؛ حضوری آن‌چنان پرشمار که بزرگترین سالن همایش این تالار، شرمنده میهمانان آقا ابراهیم شد و لذا بسیاری از مردم از ابتدا، ایستاده مراسم را دنبال می‌کردند.

در فضای مراسم، تصویر شهید ابراهیم هادی در کنار تصاویر شهدای مدافع امنیت به‌ عنوان میزبانان این مجلس در جلوی سِن نقش بسته بود.

بعد از قرائت قرآن و سرود پرشکوه ملی، مجری مراسم با صدایی که انگار از دل جمعیت می‌آمد گفت: همه شما دعوت شده‌اید، حضورتان اینجا اتفاقی نیست… هرچه در دل دارید از شهدا بخواهید و بدانید امروز دستشان بیشتر و بهتر از همه باز است.

وقتی روایت مادر‌ شهید بغض جمعیت را شکست

لحظاتی بعد، خانواده شهید مدافع امنیت مهدی فردی و خانواده شهیده مرضیه نبوی‌نیا پرستار فداکار گیلانی که در اغتشاشات اخیر مظلومانه به شهادت رسیدند با احترام به بالای سن دعوت شدند.

خواهر شهیده نبوی‌نیا و مادر بزرگوار مهدی فردی روایتشان را آغاز کردند، هنوز کلماتشان کامل بر زبان ننشسته بود که صدای ناله و گریه جمعیت فضای سالن را پر کرد؛ زن‌ها به سینه می‌زدند و مردان سر به زیر، ریز ریز اشک می‌ریختند.

حکایت نیمه‌ شعبان و تولد یک سرباز

مادر شهید مدافع امنیت مهدی فردی از دردانه‌اش گفت، از پسری که عاشق وطن بود و همچون علی‌اکبر(ع) به میدان رفت و شهید راه وطن شد، مادر می‌گوید: پسرم باغیرت، مهربان و بسیار باگذشت بود و به آرزویش هم رسید.

مادر‌ مکثی کرد و برگشت به سال‌ها قبل؛ به نیمه شعبان سال 1384 و لحظه‌ای که پسرکش را در آغوشش گذاشتند، در حالی که صدای اذان در فضا می‌پیچید نگاهی به صورت ماه نوزادش می‌کند و می‌گوید تو نامت را با خود آورده‌ای، نامِ تو مهدی‌ است.. تو باید سرباز امام زمان شوی.

غیرت مردانه‌ات را قربان

تقدیر پسر همان‌گونه رقم خورد که مادر آرزویش را داشت و امروز در مراسم شهیدان با صلابتی مادرانه خطاب به جمعیت و جگرگوشه شهیدش می‌گوید: من امروز به پسرم که در بیست سالگی سرباز امام زمانش شد هزار آفرین می‌گویم، من به قربان آن غیرت مردانه‌اش، به قربان شهامتش، همان‌گونه که خواسته بودم تربیت شد و در مکتب اربابش حسین(ع)، عاشقی و دفاع از وطن را آموخت.

اسماعیلِ مادر

مادر‌ نگاهی به عکس آقا ابراهیم انداخت و سپس عکس شهیدش را محکم‌تر به سینه چسباند و ادامه داد: دشمن به خواب ببیند که ما بی‌طاقت شده‌ باشیم. من پسرم را چون اسماعیل به قربانگاه فرستادم تا با خدایم عهدی دوباره ببندم من هدیه‌ای ناقابل در راه اسلام و اربابم حسین(ع) تقدیم کردم.

دست‌هایش را بریدند اما پرچمش نیفتاد

مادر باز هم هزاران آفرین بر غیرت مردانه پسر شهیدش می‌فرستد و می‌گوید: پسرم همچو پروانه سوختی اما از غیرتت کم نشد، همچو عباس(ع) دست‌هایت را بریدند اما علم و پرچم از دستت نیفتاد…ظالمان به پیکرت هم رحم نکردند و سوزاندنت اما تو همچون حسین، پیروز میدان بودی. زیباروی مادر بدان که من و پدرت امروز محکم و باصلابت در میدان ایستاده‌ایم تا دشمن خیال باطل نکند.

شبِ بی‌پایانِ چشم‌انتظاری

شب‌های تلخ 18 و 19 دی 1404 هرگز از یادها نخواهد رفت و داغ‌هایش هرگز سرد نخواهد شد، رشت هم در این دو شب از آتش اغتشاشگران روی آرامش ندید؛ شهری که همیشه آغوشش به روی میهمانان و شهروندانش باز بود و به مهربانی، باران و زندگی شناخته می‌شد، اما آن شب‌ها چهره‌اش زخمی شد.

درست زمانیکه آفتاب از آسمان شهر رخت بسته بود و تاریکی همه‌جا را فرا گرفته بود، جوانانی همچون مهدی فردی 20 ساله از شهر رشت با غیرت مردانه‌‌شان خودشان را سپر امنیت مردم کردند و در برابر آشوبگران ایستادند و در خون خود مظلومانه غلتیدند. مادرش امروز در حالیکه به سرباز شهیدش افتخار می‌کند می‌گوید: مهدی جانم، میان آتش و خون و سیاهی، کجا رفتی عزیزِ مادر؟ دلِ مادر از نبودنت پاره‌ پاره شد، مدام این دل، تو را بهانه می‌گیرد…آن شب تا صبح چشم‌انتظار نشستیم. صبح رفتیم دنبال نشانی از پسرم… به دلم می‌گفتم دلواپس نشو، آرام بگیر پیدا می‌شود غافل از اینکه بی‌رحم‌ها، پسرم را اربا اربا کرده بودند.‌ مهدی در سردخانه بود و منِ مادر خبر نداشتم. پدرش بی‌تاب شده بود گفت برویم دنبالش بگردیم خبری ازش بگیریم شاید دوستانش بدانند کجاست. اما خبری نبود… از دوستانش پیگیر او شدیم. همین که چشم‌شان به ما افتاد رنگ از صورتشان پرید توان حرف‌ زدن نداشتند پرسیدیم از مهدی‌ خبر دارید؟ در همان سکوت سنگین، یکی‌شان آرام گفت مهدی…مهدی شهیدِ وطن شد.

مادر شهید با دلی سوخته، نگاهی به قاب عکس شهیده مرضیه نبوی‌نیا پرستار جوان درمانگاه امام سجاد(ع) که همان شب‌ها بدنش در آتش کینه اغتشاشگران سوخت، انداخت و گفت: مرضیه جان پرستار بی‌ادعا و فرشته سپیدبالی بود که زمین برایش تنگ بود او با تن سوخته‌اش به دهان دشمن کوبید تا کمتر یاوه‌گویی کند. دشمن خیال کرده بود در این مبارزه پیروز است اما همگان شاهد بودند که جوانان حسینی و خواهران زهرایی و زینبی با رشادت خودشان و تقدیم جان‌هایشان اجازه ندادند دست کثیف خبیث‌ها و وطن‌فروشان به ایرانِ عزیز برسد.

مادر شهید با لحنی جدی‌ و خشمگین‌ ادامه داد: آن توله پهلوی ‌که فکر کرده می‌تواند پای کثیفش را به این کشور باز کند، کور خوانده است. ایرانِ عزیز با خون جوانان بی‌باک و شیردل، نهال انقلابش را آبیاری کرده. پس زهی خیال باطل!

مادر می‌گوید: ملت ما بیدار است و اجازه نمی‌دهد دشمن به اهدافش برسد، من به پسر شهیدم افتخار می‌کنم… نه فقط من بلکه امروز تمامِ محله‌مان، شهرمان، استان‌ و کل کشور به او افتخار می‌کنند و بر غیرتش آفرین می‌گویند.

مادر صحبت‌هایش را به پایان می‌رساند، جمعیت حاضر در سالن از دل‌گویه‌های مادر شهید به‌ شدت متأثر شده بود و صدای گریه، آه و ناله همزمان با صدای مادر، تالار را پر کرده بود.. مجری میکروفن را به دست گرفت و خطاب به مادر شهید گفت: همان‌طور که خدا آقا مهدی را برای شهادت انتخاب کرد، مادرِ شهید بودن را شایسته شما دانست و شما هم انتخاب شده‌اید. سپس ایستاد و از جمعیت خواست همه به احترام مادر شهید و خانواده شهدا به پا خیزند… جمعیت نیز بلافاصله ایستاده، خانواده شهدا را تا پایین سِن همراهی کرد.

اما مراسم ادامه داشت. جمعیت حاضر در سالن هنوز در بهتِ نام مهدی نفس می‌کشید؛ می‌دانستند که لحظاتی بعد باید پای سخنان خواهر شهیده نبوی‌نیا بنشیند و از حادثه‌ای بشنوند که تلخی‌اش یادآور کوچهٔ بنی‌هاشم بود؛ لحظه‌ای که حضرت زهرا(س) تنها میان آتش و دود در برابر مهاجمان ایستاد. آری قرار است دوباره دل‌ها بسوزد و چشم‌ها بگریند.

خواهر بزرگوار شهیده مرضیه نبوی‌نیا به بالای سِن آمد و از خواهر شهیدش گفت؛ از ارادت خاص مرضیه به شهدا و به ویژه‌ شهید ابراهیم هادی.

خواهر شهید گفت: مرضیه بعد از ازدواج، به واسطه همسرش با شهید هادی آشنا شد و کتاب‌هایش را خواند، چندین جلد از کتاب‌های زندگی‌نامه این شهید همیشه در کتابخانه‌اش بود؛ کتاب‌ها را هم خودش می‌خواند و هم با عشق به دیگران امانت می‌داد حتی تصویر کارت عروسی‌اش مزین به تصویر شهید هادی بود؛ خواهرم همیشه با حسرت می‌گفت پیکر شهید هادی هیچ‌وقت به مادرش برنگشت.

خواهر شهید ادامه داد: مرضیه از شهید بابک نوری هریس هم بسیار یاد می‌کرد، جوان دانشجویی که از خانواده‌ای مرفه بود و داوطلبانه به سوریه رفت و مدافع حرم شد تا پای داعش به خیابان‌هایمان نرسد.

مرضیه واقعاً به شهدا غبطه می‌خورد

خواهر شهید از ارادت ویژه مرضیه به شهدا گفت و ادامه داد: وقتی خبر شهادت پسردایی‌مان نیروی هوافضای سپاه را شنید، فقط گفت خوشا به حالش.

نحوه شهادت خواهرم دل همه را سوزاند

خواهر شهید از تنهایی، مظلومیت و نحوه شهادت مرضیه یاد می‌کند و به سختی می‌گوید: همکارانش می‌گفتند خواهرم تا آخرین لحظه حاضر نشد برای نجات خودش، چادرش را از سر بردارد و از دریچه کوچک خارج شود.. از آنها پرسیدم خواهرم وقتی آن قمه‌کش‌ها را دید، ترسید؟ گفتند نه کلامش لرزید و نه صدای گریه‌اش را شنیدیم فقط حلالیت می‌طلبید و تا آخرین لحظه نگران فرزندش بود.

به خواهرم افتخار می‌کنم

خواهر شهید با یادآوری آن شب تلخ گفت: شبِ بسیار سختی بود؛ دقایقی پیش از آتش‌ زدن درمانگاه توسط آشوبگران، همسرِ خواهرم خودش را به بیرون درمانگاه رسانده بود تا مرضیه سالم از درمانگاه خارج شود اما مهاجمان، وحشی‌گری‌ رقم زدند که هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد؛ قصدشان این بود که درمانگاه 8 طبقه امام سجاد را با تمام آدم‌های داخلش بسوزانند. همسرِ خواهرم می‌گفت مرضیه وقتی فهمید بیرون منتظرش هستم گفت بچه را بردار و برو، این‌ها با قمه بیرون ایستاده‌اند و اگر در باز شود، همه را می‌کشند برو بچه را به جای امن برسان. همسرِ خواهرم بلافاصله زینب‌شان را به جای امن می‌رساند و برمی‌گردد درمانگاه دنبال مرضیه اما با صحنه‌ وحشتناکی روبه‌رو‌ می‌شود؛ مهاجمان درمانگاه را منفجر کرده بودند و شعله‌های آتش به طبقات بالا رسیده بود.. همسرِ خواهرم در آن لحظه هزار بار مُرد و زنده شد بهش گفتند همه از درمانگاه، سالم خارج شده‌اند اما او می‌دانست مرضیه هنوز داخل است.. در میانِ آتش و دود.

خباثت مهاجمان تمامی نداشت؛ همسرِ مرضیه سعی می‌کند برود کمک بیاورد و همسرش را نجات دهد اما مهاجمان چند نقطه شهر را همزمان آتش زده بودند و چنان ترافیک مصنوعی در شهر ایجاد کرده بودند تا ماشین‌های آتش‌نشان و امدادرسان راه عبور نداشته باشند و خدمات‌رسانی سخت شود.

پیکری که بازنگشت

خواهرِ شهید مکثی می‌کند و با دلی شکسته ادامه‌ می‌دهد: یکی از دستگیرشدگان حادثه اعتراف کرده که آن شب بیش از 100 کوکتل مولوتوف داشتم و  فقط بیست‌‌تا را استفاده کرده بودم… یعنی آمده بودند همه را بسوزانند؛ برایشان مهم نبود که داخل درمانگاه کسی هست یا نه.. وجودِ نازنین خواهرم در آتش کینه‌شان سوخت و از پیکرش چیزی نماند که خانواده‌‌ام بتوانند با آن وداع کند. فقط بخشی از دست‌هایش بازگشت. او مانندِ ابراهیم‌ شهید شد؛ همان‌طور که همیشه می‌گفت پیکر شهید هادی هرگز به خانواده‌اش برنگشت.

روایت‌های خواهر شهیده نبوی‌نیا بانوی پرستار گیلانی نیز به پایان رسید اما دل‌ها آرام نگرفت، جمعیت هنوز داشت به مهدی و مرضیه فکر می‌کرد؛ به دستانی که برنگشت و پیکری که کامل نیامد و زیارت عاشورایی که ناتمام ماند. شاید هم این پرسش ذهن‌ خیلی‌ها را درگیر کرده بود مگر می‌شود در خیابان‌های خودمان، عزیزان‌مان را این‌گونه و با چنین قساوت قلبی به شهادت برسانند؟ البته‌ جوابش هم تلخ و ناتمام بود.. اما نقطه قوت ماجرا، ایستادگی و استقامت مادران شهدای امنیت بود.

مادرانی که با روایت‌های سوزناک‌ و استوارشان با دیگر صبر زینبی مادرانِ این سرزمین را به رخ همگان کشیدند تا دشمن خیال نکند با آتش، قمه و با اغتشاش می‌تواند ما را از پا درآورد.

جمهوری اسلامی پایدار است و پایدار خواهد ماند چون در دامان خود ام‌وهب‌ها پرورانده است؛ مادرانی که اسماعیل‌هایشان را به قربانگاه عشق فرستادند تا خواب‌های شوم دشمنان و وطن‌فروشان،پیش از تعبیر به کابوسی ابدی تبدیل شود.

گزارش از: زهرا رستگار

انتهای پیام/