مداخله‌های آمریکا در جهان-29| کودتاهای نفتی در بولیوی

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم ، پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 ایالات متحده آمریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی ظهور کرد و سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش نفوذ و مهار آنچه «تهدید کمونیسم» می‌نامید، شکل داد.

خبرگزاری تسنیم قصد دارد به‌طور جامع به بررسی مداخلات نظامی و مخفی آمریکا در کشورهای مختلف جهان بعد از جنگ جهانی دوم بپردازد. این مداخلات که شامل کودتاها، عملیات‌های مخفی سازمان جاسوسی سیا، حمایت از رژیم‌های دیکتاتوری، و جنگ‌های نیابتی بود، پیامدهای عمیقی بر سیاست، اقتصاد و حقوق بشر در کشورهای هدف داشته است.

این اقدامات معمولاً تحت پوشش مبارزه با کمونیسم انجام می‌شدند، اما در واقع، هدف اصلی آنها جلوگیری از شکل‌گیری دولت‌هایی بود که مسیر توسعه‌ای مستقل از سیاست‌های خارجی آمریکا را دنبال می‌کردند.

ما در قسمت بیست و نهم این مجموعه به دخالت‌های ایالات متحده در بولیوی بین سال‌های 1964 تا 1975 پرداخته‌ایم. 

 

 مقدمه

برای درک مداخله ایالات متحده در بولیوی، ابتدا باید با این کشور آشنا شویم. بولیوی یک کشور محاط در خشکی در آمریکای جنوبی است که با کشورهای برزیل، آرژانتین، پاراگوئه، پرو و شیلی هم‌مرز است. این کشور غنی از منابع طبیعی مانند معادن قلع، گاز طبیعی و نفت است، اما تاریخ آن پر از ناآرامی‌های سیاسی، فقر گسترده و نابرابری اجتماعی بوده است.

از زمان استقلال از اسپانیا در سال 1825 تا دهه 1960، بولیوی بیش از 180 تغییر حکومتی را تجربه کرده بود که بیشتر آن‌ها از طریق کودتاهای نظامی رخ می‌دادند، نه انتخابات دموکراتیک. این وضعیت، بولیوی را به «سرزمین کودتا» معروف کرده بود.

همان‌طور که پیشتر نیز گفته شد پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده به عنوان قدرت برتر جهانی، سیاست خارجی خود را بر پایه حفظ نفوذ اقتصادی و سیاسی در آمریکای لاتین بنا نهاده بود. شرکت‌های آمریکایی مانند گلف اویل (یک شرکت نفتی بزرگ) علاقه‌مند به بهره‌برداری از منابع بولیوی بودند و هر دولتی که سعی در کنترل این منابع یا برقراری روابط مستقل با کشورهای دیگر داشت، به عنوان تهدید دیده می‌شد.

هدف آمریکا نه فقط مقابله با ایدئولوژی‌های خاص، بلکه جلوگیری از هرگونه استقلال بود که بتواند وابستگی بولیوی به کمک‌های اقتصادی و سرمایه‌گذاری‌های آمریکایی را کاهش دهد. سازمان سیا و وزارت دفاع (پنتاگون) ابزارهای اصلی این مداخله بودند.

 پیش‌زمینه تاریخی: انقلاب 1952 و وضعیت بولیوی

 انقلابیون مسلح جنبش MNR روی کامیون در خیابان‌های لاپاز، در جریان انقلاب ملی بولیوی در سال 1952

برای فهمیدن مداخله آمریکا در دهه 1960، باید به انقلاب 1952 برگردیم. در آن زمان، بولیوی تحت سلطه یک الیگارشی بود که منابع کشور را کنترل می‌کردند. معدن‌کاران قلع، که بخش اصلی اقتصاد را تشکیل می‌دادند، در شرایط بسیار سختی کار می‌کردند و اغلب با ارتش درگیر بودند.

در سال 1952، یک انقلاب مردمی نادر رخ داد: جنبش ملی‌گرای انقلابی (MNR) به رهبری ویکتور پاز استنسورو، ارتش را شکست داد، معادن قلع را ملی کرد، اصلاحات ارضی انجام داد و قدرت نظامیان را کاهش داد. این انقلاب، ارتش سنتی را تضعیف کرد و گروه‌های مسلح مردمی را تقویت کرد. با این حال جنبش ملی‌گرا نتوانست ارتش را کاملاً منحل کند، که این اشتباه بعدها عواقب سنگینی داشت.

فردی به نام «ویکتور پاز استنسورو» که رهبر جنبش ملی‌گرای انقلابی بود رئیس‌جمهور شد و تلاش کرد بولیوی را از وابستگی به قدرت‌های خارجی خارج کند.

ایالات متحده از این انقلاب نگران بود، زیرا می‌ترسید بولیوی منابع خود را از دسترس شرکت‌های آمریکایی خارج کند. آمریکا برای حفظ نفوذ خود ارتش بولیوی را بازسازی کرد. از سال 1952 تا 1964، کمک‌های مالی و آموزشی آمریکا ارتش را قوی‌تر کرد.

در آن زمان افسران بولیوی در یک آکادمی نظامی بسیار بدنام به نام «مدرسه قاره‌ها» (School of the Americas) در منطقه کانال پاناما آموزش دیدند. در اینجا بیش از 1200 افسر بولیویایی تا سال 1964 تعلیم گرفتند.

این مدرسه به آموزش تکنیک‌های ضدشورش و کودتا معروف بود. هدف آمریکا از این آموزش‌ها ایجاد یک نیروی نظامی وابسته بود که بتواند در برابر جنبش‌های مردمی ایستادگی کند و استقلال بولیوی را محدود نگه دارد.

یکی از مهم‌ترین نیروهایی که در دهه 1950 و اوایل 1960 در بولیوی وجود داشت، معدن‌کاران قلع بودند. این معدن‌کاران نه تنها کارگران ساده نبودند، بلکه قدرت سیاسی و نظامی قابل‌توجهی پیدا کرده بودند.

آن‌ها در مناطق معدنی به‌خصوص در نواحی جنوب غربی کشور عملاً کنترل محلی را در دست داشتند. ویژگی‌های اصلی قدرت آن‌ها این بود که آنها گروه‌های مسلح مردمی داشتند که خودشان سازمان‌دهی کرده بودند. این معدن‌کاران علاوه بر این ایستگاه رادیویی مستقلی را اداره می‌کردند که صدای آنها را به گوش مردم می‌رساند. 

معدن‌کاران با ارتش مخالف بودند. این وضعیت باعث شده بود که معدن‌کاران به نوعی «دولت در دل دولت» تبدیل شوند و ارتش نتواند به راحتی در مناطق آن‌ها نفوذ کند. رهبر اصلی این معدن‌کاران، خوان لچین بود. او نه تنها رئیس قدرتمند اتحادیه معدن‌کاران بود، بلکه در دوره‌ای معاون رئیس‌جمهور ویکتور پاز استنسورو نیز شده بود. لچین یک چهره سیاسی رادیکال و چپ‌گرا به شمار می‌رفت و بسیاری معتقد بودند که اگر روزی قدرت بیشتری به دست بیاورد، می‌تواند حتی جایگاه خود پاز را تهدید کند.

خوان لچین در حال امضای سندی در میان جمعیت و یارانش – لحظه‌ای تاریخی که قدرت و نفوذ او در میان کارگران و معدن‌کاران را نشان می‌دهد

از نگاه ایالات متحده، این قدرت معدن‌کاران و به‌ویژه رهبری خوان لچین، خطرناک بود. چرا؟ چون آن‌ها مخالف سرسخت ارتشی بودند که آمریکا داشت با کمک مالی و آموزشی آن را تقویت می‌کرد. در ضمن آنها خواستار کنترل بیشتر بر منابع ملی بودند و در مجموع می‌توانستند بولیوی را به سمتی ببرند که از نفوذ و منافع اقتصادی آمریکا فاصله بگیرد.

به همین دلیل، سفارت آمریکا در لاپاز (پایتخت بولیوی) به‌طور مرتب و تقریباً هر هفته به دولت پاز فشار می‌آورد که ارتش را به مناطق معدنی بفرستد و کنترل این مناطق را از دست معدن‌کاران خارج کند. حتی تهدید می‌کرد که اگر این کار انجام نشود، کمک‌های مالی آمریکا به برنامه‌های معدنی بولیوی قطع خواهد شد.

اما ویکتور پاز استنسورو این فشارها را کاملاً نمی‌پذیرفت. او می‌دانست اگر ارتش را به مناطق معدنی بفرستد و با معدن‌کاران درگیر شود، احتمالاً حمایت گسترده مردمی و اتحادیه‌ها را از دست خواهد داد و محبوبیت سیاسی‌اش به شدت آسیب می‌بیند. به همین دلیل در برابر درخواست آمریکا مقاومت می‌کرد.

معدن‌کاران مسلح بولیویایی، ویکتور پاز استنسورو (رهبر جنبش MNR) را روی صندلی حمل می‌کنند- سال 1959

این وضعیت نشان می‌دهد که ایالات متحده نه فقط با رئیس‌جمهور پاز، بلکه با هر نیروی داخلی که می‌توانست استقلال بولیوی را تقویت کند مانند معدن‌کاران و اتحادیه‌های مستقل مشکل داشت. آمریکا می‌خواست بولیوی کشوری کاملاً وابسته به کمک‌ها و سرمایه‌گذاری‌های آمریکایی باقی بماند و هیچ گروه یا جنبشی نتواند منابع کشور را از کنترل شرکت‌های خارجی خارج کند یا سیاست خارجی مستقلی در پیش بگیرد.

به همین دلیل بود که بعدها، پس از کودتای 1964، ژنرال باریانتوس که با حمایت آمریکا به قدرت رسید بلافاصله به سراغ سرکوب همین معدن‌کاران رفت و ارتش را برای اشغال مناطق معدنی فرستاد.

کودتای 1964: سرنگونی پاز استنسورو و نقش آمریکا

ویکتور پاز استنسورو در سال 1964، در حالی که دوباره به ریاست‌جمهوری انتخاب شده بود، سیاست‌هایی را دنبال می‌کرد که به‌تدریج بولیوی را از وابستگی سنگین به ایالات متحده دور می‌کرد. او نمی‌خواست کشورش صرفاً به کمک‌های مالی و اقتصادی آمریکا وابسته باشد و به همین دلیل تصمیم گرفت مسیر متفاوتی در پیش بگیرد.

برای نمونه، در سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) که یک سازمان منطقه‌ای تحت نفوذ بسیار زیاد ایالات متحده بود، برخلاف خواست آمریکا رأی داد و با اخراج کوبا از این سازمان مخالفت کرد. همچنین حاضر نشد به تحریم‌های اقتصادی که ایالات متحده علیه دولت فیدل کاسترو وضع کرده بود بپیوندد و حتی روابط دیپلماتیک خود با هاوانا را تا اوت 1964 حفظ کرد.

علاوه بر این، برای اینکه بتواند منابع مالی و سرمایه‌گذاری جدیدی برای کشورش جذب کند، با دولت‌های غیرآمریکایی وارد مذاکره شد و با اتحاد جماهیر شوروی، چکسلواکی و یوگسلاوی گفتگوهایی را آغاز کرد تا کمک‌های اقتصادی و فنی از این کشورها دریافت کند.

این اقدامات از نگاه واشنگتن بسیار نگران‌کننده بود. سازمان سیا و پنتاگون، پاز را تهدیدی جدی می‌دیدند؛ نه به این دلیل که لزوماً کمونیست بود، بلکه چون داشت بولیوی را از مدار کنترل اقتصادی و سیاسی آمریکا خارج می‌کرد و امکان استقلال بیشتر در مدیریت منابع طبیعی و سیاست خارجی را برای این کشور فراهم می‌آورد.

آن‌ها نگران بودند که اگر این روند ادامه پیدا کند، شرکت‌های آمریکایی مانند گلف اویل دیگر نتوانند به‌راحتی به منابع نفت و معادن بولیوی دسترسی داشته باشند و نفوذ ایالات متحده در این کشور به‌شدت کاهش یابد.

در همین زمان، درون هیئت دیپلماتیک آمریکا در لاپاز اختلاف‌نظری آشکار وجود داشت. داگلاس هندرسون، سفیر ایالات متحده، هنوز از پاز حمایت می‌کرد و معتقد بود که او می‌تواند ثبات نسبی را در کشور حفظ کند و روابط دوجانبه را مدیریت‌پذیر نگه دارد.

رنه باریانتوس

اما سرهنگ ادوارد فاکس، وابسته نظامی آمریکا در سفارت، نظر کاملاً متفاوتی داشت. فاکس که سال‌ها پیش مربی پرواز رنه باریانتوس (ژنرال نیروی هوایی بولیوی و معاون رئیس‌جمهور پاز) بود و رابطه بسیار نزدیکی با او داشت، از مدت‌ها قبل باریانتوس را گزینه مناسب‌تری برای رهبری بولیوی می‌دانست.

باریانتوس در آمریکا آموزش نظامی دیده بود و از روابط بسیار خوبی با سیا برخوردار بود. همین ارتباط نزدیک باعث شد که فاکس و همکارانش در سیا و پنتاگون، باریانتوس را به‌عنوان کسی که می‌تواند منافع آمریکا را بهتر تأمین کند، تقویت کنند.

برای اینکه باریانتوس را در موقعیت قدرت قرار دهند، از روش‌های غیرمستقیم و پنهان استفاده کردند. در ژانویه 1964، وقتی کنوانسیون حزب ملی برگزار شد، پاز استنسورو به‌جای انتخاب باریانتوس به‌عنوان معاون خود، فردی غیرنظامی به نام فردریکو فورتون را برگزید.

این تصمیم باریانتوس را خشمگین کرد و او علناً مخالفت خود را اعلام نمود. اما چند هفته بعد، در 25 فوریه 1964، یک ماجرای مشکوک رخ داد: ادعا شد که به باریانتوس شلیک شده و او زخمی شده است.

رسانه‌های محافظه‌کار بولیوی، به‌ویژه روزنامه ال دیاریو که بعدها مشخص شد برخی از کارکنان و نزدیکانش با سیا همکاری داشتند، این حادثه را بسیار بزرگ کردند و داستانی ساختند که گلوله به نشان نقره‌ای نیروی هوایی آمریکا (که باریانتوس روی یونیفرمش داشت) خورده و جان او را نجات داده است.

این ماجرا به «گلوله نقره‌ای» معروف شد و باریانتوس را به یک قهرمان ملی تبدیل کرد. بسیاری از مورخان و سیاستمداران بولیویایی بعدها معتقد بودند که این حادثه ساختگی و با هماهنگی طراحی شده بود تا افکار عمومی را به نفع باریانتوس تغییر دهد.

پس از این ماجرا، فشارهای نظامی و سیاسی بر پاز افزایش یافت. فرماندهان ارتش و بخشی از مخالفان سیاسی، پاز را متهم کردند که پلیس او مسئول این حمله بوده است. در نهایت، پاز نتوانست در برابر این فشارها مقاومت کند و ناچار شد انتخاب قبلی خود (فورتون) را کنار بگذارد و باریانتوس را به‌عنوان معاون رئیس‌جمهور بپذیرد. این تصمیم، عملاً پایه و زمینه لازم برای کودتای بعدی را فراهم کرد.

در نوامبر 1964، باریانتوس با حمایت بخش‌هایی از ارتش کودتا کرد و پاز استنسورو را سرنگون نمود. وقتی نظامیان به کاخ ریاست‌جمهوری رسیدند، به پاز گفتند که دو گزینه دارد: یا به قبرستان برود یا به فرودگاه. پاز گزینه دوم را انتخاب کرد و به تبعید رفت.

این کودتا بدون حمایت گسترده آموزشی، مالی و لجستیکی آمریکا از ارتش بولیوی امکان‌پذیر نبود. هدف اصلی این مداخله روشن بود: جایگزین کردن یک دولت ملی‌گرا و نیمه‌مستقل با یک رهبر نظامی که وفاداری‌اش به منافع اقتصادی و سیاسی ایالات متحده تضمین‌شده باشد و وابستگی بولیوی به آمریکا را برای سال‌های طولانی حفظ کند

 دوره باریانتوس: سرکوب داخلی و حمایت آمریکا

باریانتوس پس از کودتا، سیاست‌هایی اتخاذ کرد که منافع آمریکا را تأمین می‌کرد: او گروه‌های مسلح مردمی را منحل کرد، اتحادیه‌های کارگری را کنترل کرد و اقتصاد را به روی شرکت‌های چندملیتی (مانند گلف اویل) باز کرد.

او معدن‌کاران قلع را سرکوب کرد: حقوق آن‌ها را 50 درصد کاهش داد، رهبران اتحادیه مانند خوان لچین را تبعید کرد و ارتش را برای اشغال معادن فرستاد. در یکی از حملات شبانه 70 معدن‌کار کشته شدند.

آمریکا از این اقدامات حمایت کرد. در سال 1966، وزیر دفاع آمریکا، رابرت مک‌نامارا، گزارش داد که ایالات متحده برای بهبود آموزش و تجهیزات نیروهای نظامی بولیوی" کمک می‌کند تا "ثبات" ایجاد شود. سیا 600 هزار دلار برای کمپین انتخاباتی باریانتوس داد و گلف اویل 200 هزار دلار (به علاوه هلیکوپتر) اهدا کرد. باریانتوس در مقابل، امتیازات ویژه‌ای به گلف داد.

شکار چه گوارا: نقش آمریکا در عملیات ضدچریکی

شکار چه گوارا

در سال‌های پس از انقلاب کوبا، ارنستو چه گوارا – که در میان مردم جهان به نام «چه» شناخته می‌شد – به یکی از نمادهای مبارزه علیه سلطه خارجی و امپریالیسم تبدیل شده بود. چه، پزشک آرژانتینی بود که در کنار فیدل کاسترو در انقلاب کوبا نقش بسیار مهمی داشت و پس از پیروزی انقلاب، برای مدتی در دولت کوبا مسئولیت‌های بالایی بر عهده گرفت. اما از اواسط دهه 1960، او دیگر در انظار عمومی ظاهر نمی‌شد و شایعات زیادی درباره سرنوشتش وجود داشت.

در سال 1967، چه گوارا به‌طور مخفیانه وارد بولیوی شد. هدف او این بود که در مناطق کوهستانی و جنگلی جنوب شرقی این کشور، یک گروه چریکی تشکیل دهد و مبارزه مسلحانه‌ای علیه دولت بولیوی آغاز کند. او امیدوار بود که با گسترش این مبارزه، بتواند دهقانان فقیر بولیوی را با خود همراه کند و در نهایت یک انقلاب اجتماعی در این کشور به راه بیندازد.

اما واقعیت میدانی بسیار متفاوت از تصورات او بود. گروه چه در بهترین حالت حدود 50 نفر عضو داشت که تعداد بسیار کمی برای یک جنبش چریکی موفق بود. مهم‌تر از آن، دهقانان محلی مناطق مورد نظر که عمدتاً بومیان و کشاورزان بسیار فقیر بودند به او و گروهش اعتماد نکردند.

چه در دفتر خاطرات خود نوشته بود که مردم این منطقه «مانند سنگ نفوذناپذیرند» و حتی وقتی با آن‌ها صحبت می‌کند، در عمق نگاهشان می‌بیند که حرف‌هایش را باور ندارند. در نتیجه، گروه چه نتوانست در میان مردم محلی ریشه بدواند، پایگاه مردمی پیدا کند یا حمایت قابل‌توجهی به دست آورد.

با این حال، ایالات متحده این حضور کوچک را بسیار جدی گرفت. از نگاه واشنگتن، چه گوارا فقط یک چریک نبود؛ او نماد یک خطر بزرگ بود: کسی که می‌توانست الهام‌بخش جنبش‌های انقلابی در سراسر آمریکای لاتین شود و کشورهای این منطقه را از مدار نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا خارج کند.

به همین دلیل، آمریکا تصمیم گرفت عملیات گسترده‌ای برای نابودی او راه بیندازد – عملیاتی که از نظر اندازه و امکانات، بسیار فراتر از تهدید واقعی گروه چه بود.

این عملیات شامل چند بخش اصلی بود:

ابتدا، سیا و پنتاگون تجهیزات نظامی قابل‌توجهی در اختیار دولت بولیوی قرار دادند که شامل سلاح‌های سبک مناسب برای جنگ در مناطق کوهستانی، هلیکوپترهای شناسایی و حمل‌ونقل، تجهیزات ارتباطی پیشرفته و مهمات کافی بود.

دوم، در بهار 1967، یک گروه 16 نفره از نیروهای ویژه ارتش آمریکا – معروف به «بریگاد سبز» از پایگاه فورت گولیک در منطقه کانال پاناما به بولیوی اعزام شدند. وظیفه آن‌ها آموزش یک گردان ویژه بولیویایی (رنجرها) بود که برای مقابله با گروه‌های چریکی آموزش داده می‌شدند. این نیروها تجربه واقعی جنگ چریکی نداشتند و آمریکایی‌ها آمدند تا آن‌ها را حرفه‌ای‌تر کنند.

سوم، آمریکا فناوری‌های پیشرفته‌ای را به کار گرفت که در آن زمان بسیار جدید بودند. یکی از مهم‌ترین آن‌ها دوربین‌های مادون قرمز بود که می‌توانستند گرمای بدن انسان، آتش اردوگاه یا موتور خودرو را حتی در شب یا در روزهای ابری تشخیص دهند. این دوربین‌ها از هواپیما بر فراز حدود 23٬500 مایل مربع از جنوب بولیوی عکس‌برداری کردند تا بتوانند محل احتمالی گروه چه‌گوارا را پیدا کنند.

چهارم، سیا تعدادی از تبعیدیان کوبایی ضدکاسترو را که سال‌ها با سازمان همکاری داشتند، به بولیوی فرستاد. این افراد به عنوان «مشاور» در وزارت کشور بولیوی و در نزدیکی ستاد ارتش مستقر شدند. آن‌ها در بازجویی از اسرا و دهقانان مظنون که گاه با شکنجه انجام می‌شد نقش داشتند. 

با ترکیب این امکانات ارتش بولیوی در نهایت توانست در اکتبر 1967 گروه چه را محاصره کند. چه گوارا در 8 اکتبر دستگیر شد و روز بعد، به دستور مستقیم دولت باریانتوس، بدون محاکمه اعدام شد. هدف از این اعدام سریع، جلوگیری از تبدیل شدن چه به یک نماد زنده و ایجاد یک جنبش جهانی برای نجات او بود.

نکته مهم این است که گروه چه گوارا هرگز تهدید نظامی جدی برای دولت بولیوی یا منافع آمریکا نبود. آن‌ها درگیری‌های محدودی داشتند، تلفات سنگینی به ارتش وارد نکردند و تقریباً هیچ پایگاهی در میان مردم به دست نیاوردند. اما ایالات متحده با تمام توان وارد عمل شد، زیرا نمی‌خواست حتی کوچک‌ترین احتمال موفقیت یک جنبش انقلابی که می‌توانست استقلال بولیوی را تقویت کند، وجود داشته باشد. 

به عبارت دیگر، این عملیات بیش از آنکه پاسخی به یک تهدید واقعی باشد، نشان‌دهنده عزم آمریکا برای خنثی کردن هرگونه تلاش برای خروج بولیوی از مدار وابستگی به واشنگتن بود؛ حتی اگر آن تلاش توسط گروهی کوچک و بدون حمایت مردمی انجام می‌شد.

 کودتاهای بعدی: اوواندو، توررس و بانزر

بالگرد باریانتوس که اهدایی شرکت گلف اویل بود پس از سقوط در سال 1969. این هلیکوپتر نماد وابستگی اقتصادی و سیاسی باریانتوس به شرکت‌های آمریکایی و حمایت‌های ایالات متحده از رژیم او به شمار می‌رود

پس از مرگ رنه باریانتوس در سال 1969 که در حادثه سقوط هلیکوپتری رخ داد که شرکت گلف اویل به او اهدا کرده بود، ژنرال آلفردو اوواندو در سپتامبر همان سال با کودتا به قدرت رسید.

 او تقریباً بلافاصله یکی از مهم‌ترین اقدامات ضد منافع آمریکا را انجام داد و در اکتبر 1969 شرکت گلف اویل را ملی کرد؛ یعنی تمام دارایی‌ها، تأسیسات و امتیازات بهره‌برداری این شرکت آمریکایی را به مالکیت دولت بولیوی درآورد و قراردادهای قبلی را لغو نمود. این تصمیم مستقیماً منافع اقتصادی ایالات متحده را هدف قرار داد و واکنش شدید واشنگتن را برانگیخت.

علاوه بر این، اوواندو نشانه‌هایی از تمایل به بهبود روابط با کوبا از خود نشان داد و پیشنهادهایی برای برقراری ارتباط نزدیک‌تر با دولت هاوانا مطرح کرد.

 این اقدامات برای آمریکا نشانه خطر بزرگی بود، زیرا می‌توانست بولیوی را از مدار نفوذ ایالات متحده خارج کند و به سمت بلوک شرق یا کشورهای غیرمتعهد بکشاند.

اما اوواندو خیلی زود با فشارهای اقتصادی مختلف روبه‌رو شد؛ از جمله کاهش یا قطع کمک‌های خارجی، مشکلات دسترسی به وام‌های بین‌المللی و تهدید تحریم‌های غیرمستقیم. در نتیجه جهت‌گیری سیاسی او تغییر کرد و به سمت راست متمایل شد. او ژنرال خوان خوزه توررس را که در آن زمان فرمانده کل نیروهای مسلح بود و گرایش‌های چپ‌گرایانه داشت، از سمت خود برکنار کرد تا کنترل ارتش را بیشتر به دست جناح محافظه‌کار و طرفدار آمریکا بدهد.

در اکتبر 1970، ژنرال خوان خوزه توررس خود دست به کودتا زد و قدرت را به دست گرفت. توررس سیاست‌هایی را دنبال کرد که به وضوح استقلال از ایالات متحده را تقویت می‌کرد. او روابط تجاری و اقتصادی با اتحاد جماهیر شوروی و برخی کشورهای بلوک شرق را گسترش داد و از جمله کمک‌های فنی و اعتبارات دریافت کرد. چندین شرکت و معدن متعلق به سرمایه‌گذاران آمریکایی از جمله معدن روی ماتیلده را ملی کرد. همچنین برنامه سپاه صلح آمریکا را که ظاهراً برای کمک‌های توسعه‌ای و آموزشی فعالیت می‌کرد، از کشور اخراج نمود؛ برنامه‌ای که بسیاری از نیروهای بولیوی آن را پوششی برای فعالیت‌های جاسوسی و نفوذ سیاسی سیا می‌دانستند.

او سازمان‌های کارگری وابسته به سیا و شبکه‌های تحت حمایت آمریکا را نیز تعطیل یا به شدت محدود کرد. این مجموعه اقدامات، بولیوی را به سمت سیاستی مستقل‌تر و کاهش وابستگی به ایالات متحده سوق داد و در واشنگتن به عنوان تهدید جدی تلقی شد.

پرتره هوگو بانزر، که تنها چند ماه پس از کودتای توررس در 1971 علیه او کودتا کرد؛ این تصویر نمادی از چرخه کودتاهای نظامی در بولیوی پس از به قدرت رسیدن توررس است

در ژانویه 1971، سرهنگ هوگو بانزر که در مدرسه قاره‌های آمریکا آموزش دیده بود، دوره‌هایی در ایالات متحده گذرانده و حتی مدال و تقدیر از پنتاگون دریافت کرده بود، تلاش کرد علیه توررس کودتا کند اما این تلاش شکست خورد. بانزر از ارتش اخراج شد و به آرژانتین تبعید گردید.

اما تنها شش ماه بعد، در اوت 1971، او با حمایت گسترده نظامی و سیاسی کودتای موفقی انجام داد و توررس را سرنگون کرد. اسناد رسمی منتشرشده توسط وزارت خارجه آمریکا و گزارش‌های تاریخی متعدد نشان می‌دهند که ایالات متحده در این کودتا نقش حمایتی داشت؛ از جمله تخصیص بودجه از طریق سیا برای مخالفان توررس و کودتاچیان، و گزارش‌هایی از در اختیار گذاشتن سیستم رادیویی نیروی هوایی آمریکا توسط یک افسر آمریکایی به کودتاچیان برای حفظ ارتباطات در روزهای بحرانی.

پس از به قدرت رسیدن، بانزر سیاست‌هایی کاملاً همسو با منافع آمریکا در پیش گرفت. او ملی‌سازی‌هایی را که اوواندو و توررس انجام داده بودند لغو یا به شدت محدود کرد و راه را برای بازگشت سرمایه‌گذاری‌های خارجی به‌ویژه آمریکایی باز نمود. روابط دیپلماتیک و هرگونه تماس با کوبا را قطع کرد. همزمان سرکوب گسترده‌ای را علیه مخالفان سیاسی اتحادیه‌های کارگری و فعالان اجتماعی آغاز نمود.

در این دوره بیش از دو هزار نفر بدون محاکمه بازداشت شدند، شکنجه به روش سیستماتیک به کار گرفته شد و صدها نفر کشته یا ناپدید گردیدند. حتی کلیسای کاتولیک که در آن زمان از حقوق بشر و قربانیان دفاع می‌کرد، هدف فشار و سرکوب قرار گرفت. سیا اطلاعاتی درباره برخی کشیشان فعال در زمینه حقوق بشر به دولت بانزر ارائه داد تا آن‌ها را تحت کنترل درآورد یا حذف کند.

ایالات متحده پس از این کودتا کمک‌های نظامی و اقتصادی قابل توجهی به رژیم بانزر داد تا بتواند آنچه «ثبات» نامیده می‌شد را حفظ کند؛ ثباتی که در عمل به معنای سرکوب هرگونه جنبش استقلال‌طلبانه بود.

بانزر تا سال 1978 در قدرت ماند و سپس در اثر فشارهای داخلی و اعتراضات گسترده سرنگون شد. اما الگوی تکراری مداخله آمریکا در این دوره به وضوح دیده می‌شود: هرگاه دولتی در بولیوی نشانه‌هایی از استقلال اقتصادی از طریق ملی‌سازی منابع، استقلال سیاسی از طریق برقراری روابط با شوروی یا کوبا، یا نزدیکی به جنبش‌های کارگری و مردمی نشان می‌داد، ایالات متحده با استفاده از ابزارهای مخفی سیا، فشار اقتصادی، حمایت از کودتاچیان آموزش‌دیده در آمریکا و ارائه کمک‌های نظامی، آن دولت را سرنگون یا تضعیف می‌کرد تا وابستگی ساختاری بولیوی به آمریکا حفظ شود.

این چرخه کودتا و مداخله یکی از روشن‌ترین نمونه‌های استراتژی ایالات متحده در آمریکای لاتین طی جنگ سرد برای جلوگیری از استقلال واقعی سیاسی و اقتصادی کشورهای منطقه بود.

انتهای پیام/