قیامت تهران
- اخبار فرهنگی
- اخبار ادبیات و نشر
- 13 بهمن 1404 - 15:47
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پیروزی انقلاب در دهههای پیشین عموماً از نگاه حلقه اهل سیاست در خاطرات روایت و در رسانهها پرداخته شده است. در حالی که میتوان دایره آدمهایی را که از آن خاطره دارند تا تکتک ایرانیانی که دهه 50 و بهمن پرشور 57 را درک کردند، گسترش داد. در یک دهه گذشته توجه به خاطرات زنان در تاریخ انقلاب و جنگ شتاب بیشتری به خود گرفت؛ اینبار وقایع تاریخی نه از زبان رجل سیاسی که از زبان افرادی بیان میشود که در کوچه و خیابان، فریاد آزادیخواهی سر دادند و نقش بیبدیلی در به ثمر رساندن انقلاب و سپس پیروزی در جنگ ایفا کردند.
این زنان، که عموماً مادر یا همسر شهید هستند، صرفاً نه به دلیل این نقش انتسابی، بلکه به دلیل ظرفیت وجودی و فعالیتهای اجتماعی خود مورد توجه نویسندگان متعدد قرار گرفتند و روایتهای آنان از تاریخ معاصر، دریچه جدیدی به روی ادبیات انقلاب گشوده است.
کتاب "تنها گریه کن" از جمله این آثار است. اکرم اسلامی در این کتاب پای خاطرات خانم اشرفالسادات منتظری نشسته؛ زنی در قم که از مبارزان انقلابی بود و پس از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی، با فرستادن فرزندش به جبهه و سپس راه انداختن پایگاه پشتیبانی جنگ در خانه خود، مورد توجه نویسنده قرار گرفته است.
خاطرات خانم منتظری، نمونهای است از خاطرات زنانی که نقش تعیینکننده اجتماعی سیاسی در دهه 50 و 60 داشتند، اما از قلم نویسندگان و وقایعنگاران افتادهاند. کتاب " تنها گریه کن" که تاکنون با استقبال مردمی توانسته به چاپ 215برسد، روایتی از انقلاب از زبان تودههای مردمی است که آجر به آجر این انقلاب را بنا کردند و صاحبان آن به شمار میآیند.
بخشهای مختلفی از این کتاب مخاطب را سر ذوق میآورد و همراه میکند. از جمله این بخشها، فصلی است که به آرزوی میلیونها ایرانی برای دیدار امام پس از بازگشت ایشان به وطن اختصاص دارد. این بخشها را میتوانید در ادامه بخوانید:
بهمن سال 57 دوباره بچهها را زدم زیر بغلم و برگشتم تهران. زمزمههایی شنیده بودم که امام برمیگردد. مگر میتوانستم قم بند شوم؟ همینکه فهمیدم قرار است بروند بهشت زهرا، مریم را گذاشتم پیش مادرم و با فاطمه و محمد و دوتا خواهرهایم راه افتادیم. معلوم نبود واقعا بگذارند هواپپمای امام بنشیند. کمی نان و سیب زمینی و تخممرغ آبپز هم برداشتیم. انگار از در و دیوار آدم میریخت. قیامتی شده بود.
با زحمت خودمان را رساندیم نزدیکیهای بهشت زهرا و مسیر زیادی را پیاده رفتیم. یک چیزی توی دلها شور و هیجان انداخته بود که سختی را آسان میکرد. با بچههایم دو روز ماندم توی بهشت زهرا(س)، بلکه بتوانم امام را ببینم. روز اولی که آنجا بودیم، خبری نشد. میگفتیم یک ساعت دیگر، دو ساعت دیگر، بالاخره میآید. ناامید نبودیم. وضع همه همین بود. هوا که تاریک شد، هرکسی یک گوشه گیر آورده بود و چرت میزد.
آفتابِ روز دوم بالا آمد و مردم دوباره به جنبوجوش افتادند. یکی میگفت امروز دیگر حتما کار تمام است. یکی میگفت تهدید کردهاند که هواپیما را میزنند. دیگری میگفت جرأت این کار را ندارند. یکی میگفت اگر نگذارند هواپیما بنشیند چه؟ دیگری هول میانداخت توی دلمان، اگر بنشیند و نگذارند امام پیاده شود چه؟ همهی این حرفها بود، اما امید داشتیم. باید صبر میکردیم ببینیم چه میشود. تا اینکه از بلندگوها صدای تکبیر بلند و دلمان روشن شد.
در انتظار دیدار امام؛ عکاس: رحمت قادری منبع: زن روز، شماره 709 تاریخ انتشار: بیست و یکم بهمن 1357
گفتند هواپیمای امام در فرودگاه مهرآباد به زمین نشسته است. ورودشان به بهشت زهرا(س) خیلی طول کشید. ما بعدها از تلویزیون دیدیم آن روز توی شهر چه خبر بوده. سیمکشی کرده بودند و بلندگو گذاشته بودند. مردم مدام شعار میدادند، تکبیر میگفتند. غلغلهای بود که نگو، ما هم مثل بقیهی جمعیت. از ذوق نمیدانستیم چهکار کنیم.
بعد از آن سخنرانیِ معروف امام و تمام شدن مراسم، تازه به فکر افتادیم که حالا چطور برگردیم خانه. تا چشم کار میکرد، آدم بود و از ماشین هیچ خبری نبود. خواهی نخواهی، با سیل جمعیت همراه شدیم. بچهها خسته شده بودند. کمی مینشستیم، دوباره راه میافتادیم. به زبان میگرفتمشان. چارهای نبود. به خودمان که آمدیم، رسیده بودیم شاه عبدالعظیم. اینها کار خدا بود. او بود که توان میداد، صبر و تحمل میداد؛ والّا مگر با عقل جور در میآید سه تا زن با دوتا بچه آنهمه راه را بتوانند پیاده بروند. بالاخره آنجا توانستیم یک ماشین پیدا کنیم و خودمان را برسانیم خانه. در را که باز کردیم و رفتیم داخل، حتی نتوانستیم با مادرم حرف بزنیم. نه حرفی زدیم، نه چیزی خوردیم. همینقدر بگویم که بیهوش شدیم و روز بعدش، بعدازظهر از خواب بیدار شدیم.
امام که وارد کشور شدند، همهچیز به هم ریخته بود. خیلی از طاغوتیها هنوز باورشان نشده بود که دورهشان به سر آمده، امید داشتند و مانده بودند سر خانه و زندگیشان. هنوز خیلی جاها کشمکش و درگیری بود. صبح که از خانه بیرون میآمدم، به مادرم سفارش میکردم اگر دیر کردم و خبری از من نشد، بدانید دیگر نمیآیم. خیلیها حتی جنازهشان هم نیامد. میگفتم خواستید دنبالم بگردید، بروید بهشت زهرا(س). شاید خدا به من لیاقت بدهد برای این انقلاب، جانم را تقدیم کنم.
توی شلوغیها و سقوط کلانتریها، کلی فشنگ جمع کرده بودم. شب که آمدم خانه، یک ساک بزرگ فشنگ همراهم بود. پدرم گفت: «دختر! آخرش یه کاری دست خودت و ما میدی ها. به بچههات رحم کن.» گفتم: «اتفاقا بهخاطر خودم و بچههام و شما، اینا رو آوردم. بیفته دستشون و سروصورت و سینهی پیر و جوون رو هدف بگیرن و بشکافن خوبه؟» یک جا قایمشان کردم. بعد که کمیته اعلام کرد، بردم و تحویلشان دادم. هرچند آنقدر زیاد بودند که میترسیدم یک جا تحویلشان بدهم. ...
علاقهمندان میتوانند برای تهیه این اثر به سایت انتشارات حماسه یاران مراجعه کنند.
انتهای پیام/