این هم وضع مملکت داریوش و کوروش!

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، جلال از معدود نویسندگانی است که در دهه‌های اخیر، روایت‌های متکثری از او در رسانه‌ها و منابع متعدد ارائه شده است، روایت‌هایی که گاه بیش از آنکه به آل‌احمد نزدیک باشد، برخاسته از برداشت راوی از اوست، ازاین‌رو، انتشار یادداشت‌های او درباره موضوعات مختلف که چندسالی است به‌کوشش محمدحسین دانایی، خواهرزاده آل‌احمد، صورت می‌گیرد، نه روایتی نزدیک به واقعیت که عین واقعیت و خود جلال است،

از جمله این آثار، مجموعه یادداشت‌های روزانه اوست که نخستین جلد آن سال گذشته منتشر شد و بازتاب‌هایی نیز میان اهل فرهنگ و ادب داشت. جلال در این یادداشت‌ها مانند همه انسان‌ها، گاه متغیر است، گاه عصبانی، گاه تنها نقد می‌کند و گاه نکاتی ارائه می‌دهد که نشان می‌دهد او تنها یک نویسنده صرف نبود، مردی بود اهل اندیشه و جست‌وجو.

او پروایی ندارد که در خلال این جست‌وجوها برای یافتن حقیقت، آنچه در ذهن داشته و گاه از خط قرمزها هم عبور می‌کرده است، عریان روایت و اشاره کند؛ و همین نکته، مزیت اوست. جزرومدهای فکری آل‌احمد شاید در نظر برخی یک عیب باشد و آن را از این جهت که ثبات قدم در یک مسیر نداشت، مورد نوازش قرار دهند، اما بر چه‌کسی پنهان است که انسان، با چنین جزرومدها و غلیان‌های فکری، انسان است و حیوان ناطق (ناطق به‌معنی دارای قوه ادراک و فکر و اندیشه)، و ارزش انسان بر این است.

دومین جلد از «یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد» که اخیراً از سوی انتشارات اطلاعات به چاپ رسیده، بیش از آنکه یک یادداشت روزانه صرف باشد، آینه‌ای است از اوضاع اجتماعی، فرهنگی و سیاسی عصر او؛ از 18 آذر 1337 تا 24 آذر 1339؛ یعنی دوره‌ای که ایران کودتای 28 مرداد را پشت‌سر گذاشته است و اولین تلاش‌ها برای شکستن این "زمستان" دارد کم‌کم شکل می‌گیرد.

جلال در این یادداشت‌ها به‌عنوان یک انسان ایرانی، واکنش‌های خود را به موضوعات مختلف نشان می‌دهد و گاه برای نشان دادن و مستند کردن این احوالات، بریده‌هایی از نشریات را نیز ارائه می‌دهد که موضوعات جذابی دارند. این یادداشت‌ها، ضمن نشان دادن احوالات درونی جلال در آن هنگام، روایتی است از تاریخ. مرور این یادداشت‌ها مانع از فراموشی تاریخ است؛ تاریخی که بر این سرزمین گذشته است و امروز به‌شکل دیگری جلوه داده می‌شود، مانند این بخش از یادداشت‌ها:

شنبه شش فروردین 1339 ـ 8/5 صبح

دیگر اینکه مقدمه «خارگ» را برای داریوش (پرویز) می‌خواندم، درآمده است که کار کله‌خری است، و صلاح نیست و می‌گیرند و از این حرف‌ها، مدعی بود که شاه و بختیار هر دوتاشان در کار خارگ شتل‌بگیر هستند و از این حرف‌ها. دیگر اینکه این کتاب «خلیج فارس» J.J.Berreby را دیروز تمام کردم، خیلی به دردم خورد، از تمام بزن‌وبخورهای کمپانی‌های نفت پرده برداشته است و حسابی، یعنی تا آن حد که دانستنش برای من لازم بود.

دیگر اینکه می‌گویند اسکناس‌هایی که سال گذشته سفارش چاپ‌زدنش به انگلستان داده شده بوده است، به موعد نرسیده بوده، چون گویا اعتصابی در یک جایی بوده است و دولت و بانک و دیگران درمانده بوده‌اند که چه کنند،

به این مناسبت یک ماه اضافه بانکی‌ها را نداده‌اند و خیلی از پول‌های دیگر را راکد نگه داشته بوده‌اند و ظهر روز 29 که کار بانک تمام می‌شود، رئیس بانک خوش و خوشحال به وزیر دارایی تلفن می‌کند که؛ "هنوز دو ساعت دیگر می‌توانیم پول بدهیم."، و کارمندها هم ساعت به ساعت موجودی‌شان را به رئیس خبر می‌داده‌اند و از این حقه‌بازی‌ها...، صلصالی نقل می‌کرد.

ایضاً می‌گفت کارمندهای بانک ملی مشهد تلگرافی به وزیر دربار کرده‌اند که؛ "شنیده‌ایم بانک چشم‌روشنی برای فرح‌خانم (فرح دیبا) تهیه کرده و این چشم‌روشنی را از پول معینی که آخر هر سال میان کارمندها باید تقسیم شود (سود ویژه) تهیه کرده، آیا این طور هست؟ چرا که اگر این‌طور باشد، ما هم می‌خواهیم بدانیم که در این امر عظمی و در این شادی شریک باشیم و شریک شده‌ایم و الخ..."، و کسی هم کاری‌شان نکرده جز اینکه رئیس‌شان را خواسته‌اند و مختصر حرف و سخنی و تمام.

سه‌شنبه 10 آبان 1339

...دیگر اینکه این زنک هم دیروز زایید، و پسر زایید و چه الم‌شنگه‌ای! پدر فلان‌فلان‌شده‌اش خیال کرده عهد اردشیر بابکان است و شاپور که به دل خودش وعده ولیعهدی کره‌خرش را می‌دهد! امروز تعطیل عمومی و مدارس تا فردا تعطیل و بوق و کرنا و چراغان و غیره....، حالا دیگر به‌جای آرزو به جوانان عیب نیست، باید گفت به امرا عیب نیست.

بریده‌های جراید، از دیگر بخش‌هایی است که آل‌احمد برای نشان دادن اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور در این برهه استفاده می‌کند. بریده‌هایی از روزنامه‌های سراسری که موضوعات مختلفی دارند اما در نهایت تکمیل‌کننده پازل روایت او از اوضاع و احوال مملکت در دوره پهلوی دوم و ایران پس از کودتاست، مانند ماجرای مرگ سرباز محمدتقی مرادی‌نسب که به‌گفته روزنامه کیهان در تاریخ 23 مهرماه 1339، بر اثر ضربه به سر فوت شده است:

«امروز جنازه سربازی که در اثر ضربات وارده به نقاط حساس بدنش در بیمارستان شماره 1 ارتش درگذشته بود، به سالن تشریح اداره پزشکی قانونی منتقل شد و در آنجا مورد معاینه قرار گرفت، این سرباز محمدتقی مرادی نام داشت که 13 ماه قبل به سربازخانه رفته بود و در قسمت بیسیم تیپ دوم هنگ پیاده نادری انجام وظیفه می‌کرد، چهار ماه قبل به‌عنوان مصدری به منزل یک سروان منتقل شد.

40 روز قبل به‌علت اینکه محمدتقی شیشه‌ای را شکسته بود، سروان قادری او را کتک زد و چون محمدتقی درشتی کرد، سروان مزبور او را مجروح کرد و فردای آن روز او را به هنگ پیاده برد و دستور داد او را زندانی کردند.

پس از 10 روز سر و صورت و بدن محمدتقی از ضربات وارده متورم شد، به‌طوری که چشم‌های او در اثر ضربه به مغزش نابینا شد، بالاخره او را به بیمارستان شماره یک ارتش بردند، پس از هشت روز محمدتقی به بیمارستان شماره 2 ارتش منتقل شد و پس از مدت کوتاهی او را به بیمارستان پهلوی فرستادند، چون روز به روز حالش وخیم‌تر می‌شد، روز چهارشنبه گذشته محمدتقی را به بیمارستان شماره 1 انتقال دادند، معالجات مؤثر واقع نشد، روز پنجشنبه محمدتقی درگذشت.»

نحوه ضربه دیدن، به‌نقل از روزنامه کیهان، توسط خود مرادی‌نسب برای خانواده نقل شده است. خانواده او پس از درگذشت فرزندشان به دادستانی ارتش شکایت کردند، اما نتیجه چندان به‌نفع آنها نبود:

کیهان ـ سه‌شنبه 26 مهر 1339
علت مرگ سرباز روشن شد

خبرنگار ما امروز در مورد مرگ سرباز سابق تقی مرادی گزارش می‌دهد؛ پس از معاینات پزشکی علت مرگ نامبرده چرک مغزی تشخیص داده شد. سرباز مزبور در سه ماه قبل به‌علت بیماری از ارتش مرخص شد و در بیمارستان پهلوی وسیله پروفسور عاملی مورد عمل جراحی قرار گرفت، ولی بیماری او علاج‌ناپذیر بود و آقای پروفسور عاملی پس از عمل، اعلام کرد که فقط می‌توان گفت که بهبود مختصری یافته است، به‌علاوه نامبرده در تاریخ 39/3/23 با اتومبیل شخصی شماره 35335 تصادف کرد که همین علل موجب فوت او گردیده. خبرنگار ما اضافه می‌کند که خانواده سرباز مزبور شکایتی به دادستانی ننموده است...».

جلال در شرح این ماجرا، عنوان می‌کند که روزنامه‌ها «سر و ته قضیه را جوری به هم آورده‌اند» و بعد تأکید می‌کند: «این هم وضع مملکت داریوش و کوروش!»، کنایه‌ای به فاصله شعارهای ملی‌گرایانه پهلوی از حرف تا عمل.

جلال حتی در جاهایی که صحبت از توده مردم و افکار سنتی و خرافات هم هست، گریزی به حکومت می‌زند و به سوءاستفاده حکومت از این عوام‌گرایی اشاره می‌کند، مانند قضیه مرگ دو زن باردار که برای معالجه، پناه به کوه برده‌اند تا خاک سفید بردارند، اما اهالی ده آنها را زیر تلی از خاک کوه می‌یابند که رویشان آوار شده اس، جلال از این فرصت استفاده می‌کند و به ماجرای به سربازی بردن مردان خانه اشاره می‌کند که برای حفظ جان شاه، آنها را از خانواده دور کرده‌اند.

دومین جلد از یادداشت‌های روزانه جلال پس از آن منتشر شد که این یادداشت‌ها برای سال‌ها گم شده بود و کسی از سرنوشت آن خبر نداشت، اما با جست‌وجوی خانواده، در نهایت نسخه تکثیرشده این یادداشت‌ها که در زمان پیش از انقلاب برای صیانت، در دو نسخه تکثیر شده بود، پیدا شد.
دو جلد نخست را انتشارات اطلاعات منتشر کرده است.

انتهای پیام/+