فرآیند هفت‌گانه وهم‌آفرینی دشمن در جنگ شناختی

خبرگزاری تسنیم ـ امیر ابوالفتحی*؛ در مثنوی معنوی، حکایتی عمیق و نمادین وجود دارد که از مضامین بلند آن می‌توان به ماهیت جنگ شناختی دشمنان پی برد. مولوی داستان کودکان مکتبی را روایت می‌کند که برای فرار از سخت‌گیری‌های معلم، نقشه‌ای زیرکانه می‌کشند: آنها هم‌دست و هم‌داستان می‌شوند تا با تکرارِ پیاپی این جمله که «استاد، رنگت زرد است و حال تو خوب نیست»، به او تلقین کنند که واقعاً بیمار شده است که در نهایت استاد علی‌رغم مقاومت اولیه، با افتادن در تله تکرار این تلقینات، در بستر بیماری می‌افتد و کلاس درس را تعطیل می‌کند. این حکایت را می‌توان آیینه‌ای تمام‌نما از سازوکار جنگ شناختی در عصر حاضر دانست؛ جنگی که در آن، دشمن با بهره‌گیری از شبکه‌ها و ابزارهای نوین ارتباطی، می‌کوشد «وهم» را به جان ملت‌ها بیندازد تا آنها را از حرکت بازدارد و حتی برخی از مردمان آن را علیه موجودیت خودشان بشوراند و می‌بینیم که از قضا شورانده‌اند. در این حکایت، می‌توانیم «استاد» را نماد «ملت و حاکمیت» بدانیم و «کودکان مکتب» را نماد شبکه‌های به هم‌پیوسته رسانه‌‌ها و اتاق‌های فکر دشمن که با هماهنگی کامل پروژه وهم‌آفرینی را پیش می‌برند.

گام نخست؛  طراحی نقشه در خلوت؛ شورای هماهنگی دشمن

اتاق‌های فکر و مراکز راهبردی دشمن، پیش از هرگونه اقدام علنی، نقشه‌ای دقیق و چندلایه برای ایجاد «اضطرار» و تزلزل در ارکان ملت و حاکمیت طراحی می‌کنند. این مراکز با مطالعه عمیق نقاط آسیب‌پذیر هویت ملی، تاریخی و اجتماعی جامعه هدف، استراتژی «تعویق کار» و ایجاد سکون در روند پیشرفت را تدوین می‌کنند. هدف، واداشتن ملت به تردید و دوگانگی در باورهای اصیل خویش است: مشورت کردند در تعویقِ کار؛ تا مُعلّم درفُتَد در اضطرار

گام دوم؛ تعیین روایت واحد؛ دستورالعمل هم‌نوایی

در این مرحله، دشمن برای تمامی رسانه‌ها، نهادهای به ظاهر مستقل، شبکه‌های اجتماعی و عوامل نفوذ خود، روایتی یکسان و از پیش تنظیم‌شده تعریف می‌کند. این دستورالعمل، ادبیاتی هم‌سان را تجویز می‌کند تا همه یک‌صدا پرسش‌ها، شبهه‌ها و انگاره‌های مشابه را تکرار کنند. این هم‌نوایی حساب‌شده، توهم «تعدد منابع و استقلال رأی» را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند و او را به صحّت ادعاها متمایل می‌سازد: چون درآیی از درِ مکتب بگو ؛ خیر باشد اوستا! احوالِ تو؟

گام سوم؛ ایجاد تواتر رسانه‌ای؛ اشباع فضای ادراکی

شبکه‌های خبری بین‌المللی، مؤسسات به ظاهر پژوهشی، سازمان‌های حقوق‌بشری، سلبریتی‌ها و صفحه‌های تأثیرگذار در فضای مجازی که نقش همان «سی کودک» هم‌نوا را بازی می‌کنند، با انسجامی قابل‌تأمل، روایت واحد را به‌صورت هماهنگ تکرار و بازپخش می‌کنند. این تکرارِ چندصداییِ ظاهراً مستقل، چنان «تواتر»ی ایجاد می‌کند که مخاطب، دروغ را به عنوان واقعیتی مسلّم و غیرقابل خدشه می‌پذیرد. این تواتر ساختگی، دروغ را در لایه‌های ناخودآگاه جامعه مستقر می‌سازد: تا چو سی کودک تواتُر این خبر / مُتّفق گویند، یابد مُستقر

از رهگذر همین تواتر ساختگی  و تأثیر قابل ملاحظه آن می‌توان به راز کثرت سکوهای دشمن پی‌ برد.

گام چهارم؛ پیمان بر حفظ همبستگی؛ اتحاد جبهۀ دروغ

تمامی بازیگران این صحنه گسترده، از رسانه‌های بزرگ گرفته تا کاربران عادی و بازنشرکنندگان، پیمانی نانوشته اما استوار می‌بندند تا روایت تحمیلی را بدون کوچک‌ترین شکاف، انحراف یا صدای مخالف درونی بازتولید کنند. این «عهد وثیق» درون‌گروهی، هرگونه صدای اصلاحی یا گزارش مبتنی بر واقعیت را خنثی می‌سازد و انسجامی آهنین به جبهه دشمن می‌بخشد. وفاداری به این پیمان، شرط اساسی موفقیت عملیات روانی است: مُتّفق گشتند در عَهدِ وَثیق / که نگرداند سخن را یک رفیق

گام پنجم؛ رهبری عملیات توسط استراتژیست‌ها؛ کانون‌های راهبردی

در رأس این شبکه گسترده، تحلیل‌گران، روان‌شناسان اجتماعی و طراحان جنگ شناختی (در حکایت مثنوی «کودک زیرک‌تر») قرار دارند که مسیر کلی، گفتمان اصلی و زمان‌بندی امواج رسانه‌ای را تعیین و مدیریت می‌کنند. این کانون‌های راهبردی، با بررسی دقیق واکنش‌های جامعه، طرح را اصلاح و حملات را تشدید یا تخفیف می‌دهند. ناگفته پیداست که عقل تدبیری آنان همواره از «رمه» یا همان توده مجری‌ها و بازنشرکنندگان پیش‌تر حرکت می‌کند و جهت کلی طوفان اطلاعاتی را هدایت می‌نماید: رأی آن کودک بچربید از همه / عقل او در پیش می‌رفت از رَمه

گام ششم؛ تأثیرگذاری خزنده؛ نفوذ به حریم شناخت

در این مرحله، هدف اصلی شکستن خط دفاعی نخستین مخاطب؛ یعنی نفی و ردّ اولیه  است. تکرار مداوم و همه‌جانبه روایت، همچون «غبار وهمِ بد» به آرامی بر صفحه شفاف اطمینان و خودباوری ملت می‌نشیند. این نفوذ تدریجی، نخست به شکل گزاره‌های ساده در جمع‌های دوستانه و خانوادگی ظاهر می‌شود: «شاید راست می‌گویند؟ شاید واقعاً مشکل داریم؟ یا خیلی بیراه هم نمی‌گویند». این تردیدهای به ظاهر کوچک، در حقیقت پیروزی‌های بزرگی برای مهندسان جنگ شناختی محسوب می‌شوند: نَفی کرد، امّا غبار وَهمِ بَد / اندکی اندر دلش ناگاه زد

گام هفتم؛ تحقق وهم؛ بازتعریف هویت توسط دشمن

نقطه اوج و خطرناک‌ترین مرحله، زمانی است که ملت یا بخش قابل‌توجهی از آن، روایت تحمیلیِ ناتوانی، عقب‌ماندگی، انزوا و بیماری را باور می‌کند. در این حالت، جامعه در شگفت می‌ماند که چگونه خویشتنِ توانمند، تاریخی و سربلند خویش را فراموش کرده و خود را در آینه تحریف‌شده دشمن می‌بیند. اینجاست که هویت، نه بر اساس واقعیت‌های عینی و تاریخی، بلکه توسط روایتی که دیگری طراحی و تزریق کرده، بازتعریف می‌شود و استقلال فکری ملت به مخاطره می‌افتد: هم‌چنین تا وَهم او قُوّت گرفت / ماند اندر حال خود بس در شگفت

اما رویارویی با این نقشه چند‌گانه و پیچیده، نیازمند هوشیاری جمعی و عزمی ملی است. راه شکست این پروژه، شکستن «تواتر دروغ» با «تواتر حقیقت» است. باید آیینه درخشان تاریخ، فرهنگ غنی، مقاومت جانانه و دستاوردهای علمی و اجتماعی ملت را چنان صیقل داد و در برابر این شبهه‌افکنی‌ها قرار داد که وهم در برابر واقعیت، خرد و نابود شود. همان‌گونه که همسرِ استاد در حکایت، آیینه را پیش روی او گرفت، ملت نیز باید با بازخوانی هویت اصیل خود، فریاد برآورد که این تلقینات، پوچ و بی‌پایه است. تنها با اتکا به خویشتن‌شناسی و اعتماد به عقل جمعی می‌توان پروژه حساب‌شده جنگ شناختی دشمن را به شکستی روایی مبدل ساخت و به یاد آورد که: وَهم و ظَن لاشِ بی معنی‌سْتَت

و آنگاه این تکرارهای مسموم، چیزی جز «سازِ» بی‌اثری نیست که بر گوش‌های آگاه، هیچ تأثیری ندارد.

* پژوهشگر حوزوی

انتهای پیام/