چرا رهبر انقلاب جوانان را به «فکر سیاسی» توصیه کرد؟

خبرگزاری تسنیم ـ محمد حائری شیرازی*؛ تحقق فکر سیاسی در جامعه اسلامی، پیش از آنکه مسأله‌ای اجرایی یا نهادی باشد، مسأله‌ای کاملا معرفت‌شناختی است. تجربه تاریخی جوامع اسلامی نشان می‌دهد که حتی در مقاطعی که اراده سیاسی، قدرت رسمی یا بسیج اجتماعی وجود داشته، فقدان یک دستگاه منسجم معرفتی مانع از آن شده است که فکر سیاسی به‌عنوان یک گفتمان پایدار و اثرگذار در متن جامعه نهادینه شود. از این منظر، پرسش از «لوازم تحقق فکر سیاسی» را باید از سطح سیاست‌گذاری و ساختار قدرت فراتر برد و آن را به سطح بنیادین‌تری یعنی نحوه فهم سیاست، قدرت و نظم اجتماعی بازگرداند. بدون بازسازی این سطح معرفتی، فکر سیاسی یا به مجموعه‌ای از شعارهای هنجاری فروکاسته می‌شود یا به ابزاری در خدمت توجیه وضع موجود تقلیل می‌یابد.

فکر سیاسی را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان مجموعه‌ای از احکام، توصیه‌ها یا مواضع سیاسی در نظر گرفت. فکر سیاسی، در معنای دقیق خود، یک نظام معرفتی است که امکان فهم، تفسیر و داوری درباره پدیده سیاست را فراهم می‌کند. چنین نظامی باید قادر باشد هم واقعیت قدرت را توضیح دهد، هم معیارهای هنجاری برای نقد و اصلاح آن ارائه کند و هم افق‌های بدیل را پیش روی جامعه بگشاید. در غیاب این سه کارکرد، آنچه به نام فکر سیاسی عرضه می‌شود، غالباً یا واکنشی و مقطعی است یا به صورت ایدئولوژیک منجمد می‌شود. یکی از مشکلات رایج در جوامع اسلامی آن است که فکر سیاسی نه به‌مثابه فرایندی تأمل‌ورزانه، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده به مسائل روز فهم می‌شود؛ امری که در نهایت به تضعیف توان نظری اندیشه سیاسی می‌انجامد.

در این چارچوب، مسأله نسبت عقل و وحی در معرفت سیاسی اهمیت محوری پیدا می‌کند. سنت اسلامی، برخلاف برخی برداشت‌های رایج، ظرفیت بالایی برای به‌رسمیت‌شناختن عقل در عرصه سیاست دارد. با این حال، در عمل، اندیشه سیاسی معاصر مسلمانان غالباً میان دو قطب افراطی در نوسان بوده است: از یک‌سو عقل‌گریزی و تقلیل سیاست به استنباط‌های نص‌محور، و از سوی دیگر عقل‌بسندگی و قطع پیوند معرفت سیاسی با منابع هنجاری دین. هیچ‌یک از این دو رویکرد، امکان شکل‌گیری فکر سیاسی پایدار را فراهم نمی‌کند. عقل سیاسی، اگر قرار است نقش خود را ایفا کند، باید به‌عنوان عقلی تاریخی، اجتماعی و انتقادی فهم شود؛ عقلی که نه در برابر وحی، بلکه در گفت‌وگو با آن معنا پیدا می‌کند. وحی می‌تواند افق‌های ارزشی و غایت‌مند سیاست را روشن سازد، اما جایگزین فرایند فهم عقلانی سیاست در بسترهای متغیر اجتماعی نمی‌شود.

از دل همین بحث، ضرورت عقلانیت انتقادی در تحقق فکر سیاسی آشکار می‌شود. عقلانیتی که صرفاً وظیفه‌اش توجیه نظم موجود یا مشروعیت‌بخشی به قدرت مستقر باشد، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت کارکرد سیاسی داشته باشد، اما در بلندمدت به انسداد اندیشه سیاسی می‌انجامد. فکر سیاسی زمانی زنده و مولد است که بتواند قدرت را نقد کند، مفروضات خود را به پرسش بکشد و نسبت به پیامدهای اجتماعی و تاریخی سیاست حساس باشد. فقدان چنین عقلانیتی در بسیاری از جوامع اسلامی، به تقدس‌بخشی به سیاست و فروبستن امکان نقد انجامیده است؛ وضعیتی که در آن، اندیشه سیاسی به‌جای آنکه نیرویی برای فهم و اصلاح واقعیت باشد، به بخشی از مسأله تبدیل می‌شود.

تداوم بحث لوازم معرفتی تحقق فکر سیاسی، ما را ناگزیر به توجه به مسأله تاریخ‌مندی مفاهیم سیاسی می‌کشاند. یکی از کاستی‌های جدی اندیشه سیاسی در جامعه اسلامی، نگاه فراتاریخی به مفاهیمی است که ذاتاً در بستر تحولات اجتماعی و تاریخی معنا پیدا می‌کنند. مفاهیمی چون دولت، مشروعیت، اقتدار، نظم سیاسی و حتی عدالت، واجد معنایی ثابت و ازلی نیستند، بلکه در تعامل با شرایط عینی جوامع شکل می‌گیرند و دگرگون می‌شوند. نادیده‌گرفتن این واقعیت، موجب می‌شود فکر سیاسی یا در گذشته‌ای آرمانی متوقف بماند یا در مواجهه با مسائل جدید، دچار ناتوانی تحلیلی شود. وفاداری به سنت فکری اسلام، تنها زمانی معنا دارد که با فهم تاریخی آن همراه باشد؛ در غیر این صورت، سنت به مجموعه‌ای از گزاره‌های منجمد بدل می‌شود که بیش از آنکه راهگشا باشد، مانع اندیشه‌ورزی است.

در همین چارچوب، تمایز میان فقه سیاسی و فکر سیاسی اهمیتی اساسی دارد. فقه سیاسی، با همه ظرفیت‌های ارزشمند خود، ناظر به استنباط احکام در شرایط معین است و منطق آن، منطق پاسخ‌گویی به پرسش‌های جزئی و موردی است. اما فکر سیاسی وظیفه‌ای متفاوت بر عهده دارد: فهم کلان سیاست، تحلیل مناسبات قدرت، و صورت‌بندی افق‌های نظم مطلوب. خلط این دو ساحت، یکی از عوامل اصلی فقر نظری در اندیشه سیاسی معاصر به‌شمار می‌رود. هنگامی که مسائل پیچیده سیاست مدرن صرفاً با ابزار فقهی تحلیل می‌شوند، نه فقه به‌درستی کارکرد خود را حفظ می‌کند و نه فکر سیاسی مجال رشد می‌یابد. تحقق فکر سیاسی در جامعه اسلامی، مستلزم آن است که فقه سیاسی در جایگاه خود حفظ شود و در عین حال، با دانش سیاست، جامعه‌شناسی و فلسفه سیاسی وارد تعامل معرفتی شود.

مسأله زبان و مفاهیم نیز از دیگر لوازم بنیادین معرفتی است. فکر سیاسی بدون زبان دقیق و مفاهیم روشن، امکان تبدیل‌شدن به گفتمان اجتماعی را ندارد. یکی از مشکلات رایج در این حوزه، استفاده تقلیدی از مفاهیم مدرن یا به‌کارگیری مفاهیم سنتی بدون بازتعریف معرفتی است. نتیجه چنین وضعیتی، تولید زبانی مبهم و ناسازگار است که نه توان توضیح واقعیت را دارد و نه قدرت اقناع اجتماعی. بازسازی فکر سیاسی، مستلزم بازاندیشی در دستگاه مفهومی سیاست و تولید زبانی است که هم ریشه در سنت فکری اسلامی داشته باشد و هم قادر به گفت‌وگو با جهان معاصر باشد.

در این میان، تأکید رهبر معظم انقلاب بر ضرورت تقویت فکر سیاسی، واجد معنایی مهم و راهبردی است. این تأکید را نباید صرفاً توصیه‌ای اخلاقی یا سیاسی تلقی کرد، بلکه باید آن را نشانه‌ای از درک مسأله معرفت در نسبت با سیاست دانست. تأکید ایشان بر «فکر» پیش از «عمل»، ناظر به همین ضرورت است که بدون بنیان نظری مستحکم، کنش سیاسی یا به روزمرگی فرو می‌غلتد یا به تکرار الگوهای ناکارآمد گذشته تن می‌دهد. تقویت فکر سیاسی، در این معنا، به‌منزله سرمایه‌گذاری بلندمدت بر عقلانیت سیاسی جامعه است؛ عقلانیتی که بتواند هم قدرت را بفهمد، هم آن را نقد کند و هم مسیرهای اصلاح و پیشرفت را ترسیم نماید.

در جمع‌بندی می‌توان گفت تحقق فکر سیاسی در جامعه اسلامی، بیش از هر چیز نیازمند بازسازی بنیان‌های معرفتی سیاست است. تا زمانی که سیاست به‌درستی فهم نشود، اندیشه سیاسی نیز مجال تحقق نخواهد یافت. جامعه اسلامی، پیش از آنکه به نسخه‌های آماده سیاسی نیاز داشته باشد، محتاج فهمی دقیق، تاریخی و انتقادی از سیاست است؛ فهمی که بتواند فکر سیاسی را از سطح شعار و واکنش، به سطح گفتمان پایدار و اثرگذار ارتقا دهد. چنین مسیری دشوار و تدریجی است، اما بدون تردید، شرط امکان هرگونه پیشرفت واقعی در عرصه سیاست به‌شمار می‌رود.

*استاد و پژوهشگر حوزه علمیه

انتهای پیام/