زمان ایستادن پای ایران

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، درگیری‌های اخیر - از جمله جنگ کوتاه اما پرتنش 12 ‌روزه میان ایران و ائتلاف گسترده‌ای از قدرت‌های غربی - همچنین عملیات تروریستی هماهنگ‌شده در روزهای 18 و 19 دی‌ در چندین شهر کلیدی ایران، می‌تواند به عنوان نمادی از تقابل بنیادین میان آزادی و بردگی تفسیر شود؛ تقابلی که به یکی از حساس‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین نقاط عطف تاریخی خود رسیده است. این نبرد نه‌تنها یک درگیری نظامی یا سیاسی سطحی نیست، بلکه جدالی وجودی بر سر هویت و بقای یک تمدن باستانی است که با نام «ایران» شناخته می‌شود؛ تمدنی که پایداری‌اش در نیم قرن گذشته، به‌رغم توفان‌های بی‌سابقه فشارهای بین‌المللی، تحریم‌های فلج‌کننده، سوءمدیریت‌های داخلی و حتی بحران‌های اقتصادی و اجتماعی ناشی از آنها، چیزی کمتر از یک معجزه تاریخی نیست. این پایداری را چگونه می‌توان توضیح داد؟ جایی که یک ملت در برابر نیروهای غالب جهانی، نه‌تنها مقاومت می‌کند، بلکه هویت مستقل خود را بازسازی و تقویت می‌کند، گویی وجودش بخشی از یک اراده کیهانی برای حفظ تعادل در برابر سلطه یک‌جانبه است.

در واقع، بیش از دوسوم این دوره نیم‌قرنی - آغاز دهه 1990 میلادی به بعد - در دل توفان حاکمیت تک‌قطبی جهان که توسط ایالات متحده آمریکا رهبری می‌شد، سپری شده است؛ دورانی که در آن، امپریالیسم آمریکایی و متحدان منطقه‌ای و جهانی‌اش - از جمله رژیم‌های وابسته در خاورمیانه و قدرت‌های اروپایی - با بسیج تمام ابزارهای ممکن، از نیروی نظامی عظیم گرفته تا اهرم‌های اقتصادی، تبلیغاتی و حتی جنگ‌های روانی، بر ایران تنها و مستقل فشار وارد کرده‌اند. این فشارها بویژه از سال 97 به این سو، به اوج خود رسید؛ جایی که ایران به عنوان نمادی از مقاومت در برابر هژمونی جهانی، هدف حملات همه‌جانبه قرار گرفت؛ حملاتی که نه‌تنها به دنبال تغییر رژیم، بلکه نابودی بنیان‌های فرهنگی و ایدئولوژیک آن بود. قدرت‌های غربی به عنوان اربابانی ظاهر می‌شوند که برای حفظ برتری‌شان، هر ابزاری را توجیه می‌کنند اما برخلاف پیش‌بینی‌های ساده‌لوحانه، به جای فروپاشی مقاومت‌کننده، اغلب شاهد تحول و نوزایی بوده‌ایم، زیرا فشارهای خارجی، نیروهای داخلی را برای اتحاد و نوآوری بسیج می‌کند.

در این میان، ما شاهد یک نبرد اساطیری هستیم، شبیه حماسه‌های کهن همچون اودیسه هومر؛ جایی که قهرمان - در اینجا ایران - پس از گذر از آزمون‌های پر‌شمار، به سوی سرنوشت خویش پیش می‌رود؛ سرنوشتی که نه پایان ‌یافته، بلکه پر از پتانسیل تحول است. این بزنگاه تاریخی، شاید بزرگ‌ترین در تاریخ چند هزار ساله ایران، یادآور لحظاتی چون سقوط امپراتوری هخامنشی یا انقلاب مشروطه است اما با ابعادی جهانی‌تر. ایران می‌تواند از دل ویرانی‌ها و ترورها ققنوس‌وار برخیزد و اصول آزادی، برابری و برادری را در جهان پراکنده کند. این خیزش نه‌تنها آرمان‌های انقلاب اسلامی 22 بهمن 1357 - همچون استقلال، عدالت اجتماعی و مقاومت در برابر استعمار - را تحقق می‌بخشد، بلکه آنها را در قالبی نوین و جهانی‌تر بازتعریف کند. اینجا بحران‌ها به جای نابودی، به عنوان کاتالیزور برای اصلاحات داخلی عمل می‌کنند، از جمله تقویت اقتصاد مقاومتی، پیشرفت‌های تکنولوژیکی (مانند برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز) و اتحادهای استراتژیک با قدرت‌های نوظهور مانند چین و روسیه. در نهایت، این نبرد نه‌تنها بر سر بقا، بلکه بر سر تعریف مجدد آزادی در عصر جهانی‌سازی است؛ آزادی‌ای که فراتر از لیبرالیسم غربی، بر پایه ارزش‌های بومی و معنوی بنا شده و می‌تواند الگویی برای دیگر ملت‌های در حال توسعه باشد و نشان دهد حتی در برابر غول‌های جهانی، اراده جمعی یک ملت می‌تواند معادلات قدرت را دگرگون کند.

* اتحاد ملی و حفظ هویت فرهنگی؛ کلیدی‌ترین سلاح در برابر سلطه خارجی

در میان چالش‌های داخلی - از تناقضات ساختاری و ناکارآمدی‌های مدیریتی گرفته تا فسادهایی که گاه به عمق جامعه نفوذ کرده - هیچ‌یک از این واقعیت‌های تلخ نمی‌تواند ایستادن در جبهه مقابل ایران، یا حتی اتخاذ بی‌طرفی ظاهری و منفعلانه را برای هیچ فرد آگاه و وطن‌دوستی توجیه کند. این مسائل، هرچند جدی و نیازمند اصلاحات عمیق و فوری است، در چارچوب یک اولویت بنیادین‌تر قرار می‌گیرد و آن حفظ و تقویت حاکمیت ملی و استقلال واقعی است. تنها هنگامی که ملتی بتواند واقعاً بر سرنوشت خویش حاکم باشد، ابزار لازم برای حل مشکلات درونی را به دست می‌آورد و ایران در نیم قرن گذشته، به‌رغم فشارهای بی‌سابقه خارجی، یکی از معدود کشورهای جهان بوده که این استقلال را - نه به صورت اسمی، بلکه در عمل - حفظ کرده است. این استقلال که ریشه در انقلاب 57 و مقاومت‌های پس از آن دارد، به معنای خوداتکایی در برابر هژمونی جهانی، تصمیم‌گیری مستقل در سیاست خارجی و رد سلطه مستقیم قدرت‌های بزرگ بوده است.

جهانیان بزودی خواهند دید ملت ایران پس از چشیدن طعم شیرین آزادی و حاکمیت ملی در این نیم قرن - طعمی که با همه سختی‌ها همراه بوده اما با حس غرور و عزت ملی آمیخته - هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. این تجربه تاریخی، همچون زخم‌هایی که بر تن یک ملت می‌نشیند اما همزمان آن را قوی‌تر می‌کند، به یک سرمایه معنوی عظیم تبدیل شده است. از دل روزهای تلخ و تیره کنونی - با همه فشارهای اقتصادی، تهدیدهای امنیتی و جنگ‌های ترکیبی - ایران بار دیگر سربلند برخواهد خاست، همان‌گونه که بارها در تاریخ خود از خاکستر برخاسته است. این خیزش، نه‌تنها یک بازگشت ساده، بلکه یک تحول عمیق‌تر خواهد بود؛ تحولی که درس‌های بزرگی را هم برای خود و هم برای دیگر ملت‌های منطقه به ارمغان آورده است.

در این مسیر، هیچ قطره خونی، هیچ مجاهدت، جانفشانی یا شهادتی در تاریخ هدر نرفته و نخواهد رفت. تاریخ معاصر ایران همچون زنجیره‌ای پیوسته از آتش‌های مقاومت، نشان می‌دهد هر جنبش، زمینه‌ساز جنبش بعدی  و هر بار شعله‌ورتر و سرکش‌تر می‌شود. آتش جنبش تنباکو در سال 1892-1891 که با فتوای تاریخی میرزای شیرازی آغاز شد و برای نخستین‌بار نشان داد ملت می‌تواند در برابر امتیازات استعماری و استبداد داخلی متحد شود، راه را برای انقلاب مشروطه گشود؛ انقلابی که اگرچه با چالش‌های فراوان همراه بود اما مفهوم قانون اساسی، محدودسازی قدرت مطلقه و آگاهی سیاسی را در جامعه نهادینه کرد. سپس، شراره‌های همان مشروطه به جنبش ملی شدن صنعت نفت در دهه 1320 جان بخشید؛ جنبشی که به رهبری دکتر مصدق، نماد مبارزه برای حاکمیت بر منابع ملی و قطع ید استعمار بریتانیا شد و اگرچه با کودتای 28 مرداد موقتاً سرکوب شد اما بذر استقلال‌طلبی را عمیق‌تر کاشت و در نهایت، همین زمینه‌های تاریخی و انباشت تجربه مقاومت، به انقلاب اسلامی بهمن 1357 رسید؛ انقلابی که نه‌تنها سلطنت 2500 ساله را سرنگون کرد، بلکه الگویی نوین از حاکمیت مبتنی بر استقلال، عدالت و ارزش‌های بومی-دینی ارائه داد. هر مرحله، بر شانه‌های مرحله پیشین ایستاد و شعله را فروزان‌تر کرد.

این زنجیره تاریخی، درس بزرگی به ملت‌های منطقه آموخته است. اینکه مقاومت مداوم، حتی در برابر قدرتمندترین نیروهای جهانی، می‌تواند به پیروزی‌های پایدار منجر شود؛ اینکه اتحاد ملی و حفظ هویت فرهنگی، کلیدی‌ترین سلاح در برابر سلطه خارجی است و اینکه بحران‌ها به جای نابودی، می‌تواند به عنوان کاتالیزور برای تحولات عمیق‌تر عمل کند. امروز این الگو در شکل‌گیری جریان‌های مقاومت در فلسطین، لبنان، عراق، یمن و دیگر نقاط مشهود است؛ جایی که ایران به عنوان نمادی از پایداری، الهام‌بخش ملت‌هایی شده که به دنبال رهایی از وابستگی و استعمار نوین هستند. در نهایت، این فرآیند نشان می‌دهد آزادی واقعی نه هدیه‌ای از بیرون، بلکه دستاوردی است که از دل مبارزه داخلی و خارجی، با حفظ استقلال و حاکمیت ملی به دست می‌آید و ملت ایران با همه زخم‌ها و چالش‌هایش، همچنان در حال نوشتن فصل‌های باشکوه این حماسه تاریخی است.

* 22 دی؛ بروز مجدد امر ملی

درگیری مستقیم ایران با اسرائیل در خرداد 1404 که با حملات هوایی رژیم صهیونیستی آغاز شد و با دخالت آمریکا و آتش‌بس شکننده‌ای پایان یافت، همراه آنچه حوادث روزهای 18 و 19 دی‌ 1404 نامیده می‌شود - که برخی منابع آن را به عنوان ادامه همان جنگ ترکیبی 12 روزه توصیف کرده‌اند - شکلی به خود گرفت که دقیقاً تسلیم بی‌قید و شرط اراده ملی ایران را مطالبه می‌کرد. دشمن نه‌تنها در میدان نظامی، بلکه در عرصه جنگ روانی و ترکیبی، هدفش را تجزیه ایران، تکه‌تکه کردن پیکره تمدنی و فرهنگی آن و شکستن ستون فقرات مقاومت ملی قرار داده بود؛ هدفی که از دل استراتژی‌های بلندمدت هژمونی غربی - صهیونیستی بیرون آمده و با ابزارهایی چون حملات دقیق به نقاط حساس، ترورهای هدفمند، فشارهای اقتصادی فلج‌کننده و سپس تحریک داخلی برای ایجاد هرج‌ومرج، پیگیری می‌شد.

اما پارادوکس تاریخی در همین‌جا رخ داد. شدت و وحشیانه بودن این تهاجم همه‌جانبه، از بمباران‌های ویرانگر تا عملیات تروریستی داخلی نه‌تنها اراده ملی را نشکست، بلکه آن را بیدار و متحد کرد. این شدت ظهور، همچون فشارهای خارجی در طول تاریخ ایران که اغلب به جای نابودی، به احیای انسجام ملی منجر شده، زمینه را برای بروز مجدد امر ملی فراهم آورد. امر ملی که سال‌ها زیر لایه‌های چالش‌های داخلی، فشارهای خارجی و حتی اختلافات ایدئولوژیک خفته مانده بود، ناگهان در برابر تهدید وجودی، به شکلی جمعی و عمیق ظهور کرد. لذا می‌توان از بحران به عنوان کاتالیزور اتحاد یاد کرد؛ جایی که تهدید خارجی، نیروهای پراکنده داخلی را به سوی یک نقطه مرکزی - حفظ استقلال و هویت ملی - همگرا می‌کند.

این ویژگی، دقیقاً همان چیزی است که جنگ 12 روزه و حوادث پس از آن را از درگیری‌های معمولی متمایز می‌کند و آن را به دفاع ‌مقدس دوم تبدیل می‌کند؛ همان‌گونه که در 8 سال دفاع‌مقدس، تهاجم صدام نه‌تنها ایران را نابود نکرد، بلکه مردم را در پشتیبانی از حق و ایستادن پای آن، به شکلی جمعی و تاریخی به میدان آورد. در هر 2 مورد، ظهور مردم نه به عنوان توده‌ای منفعل، بلکه به عنوان نیروی فعال و آگاه، در دفاع از موجودیت ملی مشهود است.

در دفاع ‌مقدس، میلیون‌ها نفر داوطلبانه به جبهه‌ها رفتند و در جنگ اخیر نیز به‌رغم همه سختی‌ها و خسارات، حس غرور ملی، مقاومت در برابر تسلیم و حمایت از حاکمیت ملی در برابر تجزیه‌طلبی خارجی، به صورت گسترده بروز یافت، حتی در میان لایه‌هایی که پیش‌تر منتقد بودند. این ظهور جمعی، ساختگی و تبلیغاتی نیست، بلکه ریشه در عمق تاریخی و فرهنگی دارد؛ جایی که ایران همواره در لحظات تهدید وجودی، از پراکندگی به انسجام رسیده است.

این فرآیند نشان‌دهنده آن است که دشمن، با همه ابزارهای پیشرفته‌اش، در درک ماهیت تمدنی ایران ناکام مانده. آنچه را که می‌خواست تسلیم کند، در واقع بیدار کرد؛ یعنی اراده‌ای که نه‌تنها از خاکستر جنگ برمی‌خیزد، بلکه قوی‌تر و متحدتر می‌شود. حوادث دی‌ماه با همه تلخی و خون‌ریزی‌اش، به عنوان ادامه همان جنگ، این حقیقت را برجسته کرد که تسلیم‌طلبی هرگز گزینه ملت ایران نبوده و نخواهد بود و هر حمله‌ای که به قصد تجزیه و بردگی ایران طراحی شود، در نهایت به احیای انسجام واقعی و تقویت امر ملی منجر می‌شود. این چرخه تاریخی - تهدید، مقاومت، اتحاد، تحول - همان چیزی است که ایران را در طول هزاران سال حفظ کرده و امروز نیز در بزنگاه بزرگ، آن را به سوی آینده‌ای مستقل‌تر و مقاوم‌تر هدایت می‌کند. در نهایت، این نه شکست، بلکه پیروزی اراده جمعی در برابر توطئه‌های تجزیه‌طلبانه است؛ پیروزی‌ای که از دل درد و خون، ققنوس‌وار برمی‌خیزد و درس بزرگی به همه ملت‌های منطقه می‌دهد که استقلال واقعی، تنها با ایستادن پای حق و ظهور جمعی مردم به دست می‌آید.

* فرصتی طلایی برای ایجاد همگرایی حداکثری

تقریباً همه افراد - از موافقان و مخالفان داخلی گرفته تا دشمنان خارجی، خودی‌ها و ناخودی‌ها و حتی ناظران بی‌طرف - این واقعیت را کشف کرده‌اند که در پی تهدیدهای وجودی اخیر، یک انسجام ویژه و بی‌سابقه در جامعه ایران شکل گرفته است. این تهدیدها که در قالب جنگ 12 روزه با اسرائیل و حملات تروریستی دی‌ 1404 بروز یافتند و به عنوان یک جنگ ترکیبی همه‌جانبه تفسیر می‌شوند، نه‌تنها جامعه را به سوی فروپاشی سوق ندادند، بلکه گویی به فرصتی طلایی برای ایجاد همگرایی حداکثری میان لایه‌های مختلف مردم تبدیل شدند. این اتحاد، فراتر از اختلافات ایدئولوژیک، سیاسی یا قومی، در یک شعار بنیادین خلاصه می‌شود: «من باید بجنگم» و «قرار نیست کوتاه بیایم یا بسادگی تسلیم شوم». این حس جمعی که ریشه در عزت ملی دارد، مردم را از حالت پراکندگی به یک نیروی متحد تبدیل کرد؛ جایی که حتی منتقدان داخلی، در برابر تهدید خارجی، اولویت را به حفظ موجودیت جمعی دادند. از منظر روانشناسی اجتماعی، این پدیده را می‌توان با «نظریه تهدید گروهی» (Group Threat Theory) توضیح داد که طبق آن، وقتی یک گروه اجتماعی با تهدیدی خارجی و وجودی روبه‌رو می‌شود، تمایل به انسجام داخلی افزایش می‌یابد و اختلافات داخلی موقتاً به حاشیه رانده می‌شود؛ چیزی که در تاریخ ایران، از مقاومت در برابر حمله مغول تا جنگ تحمیلی بارها تکرار شده اما در مقطع کنونی به دلیل شدت و جهانی بودن تهدید، ابعادی حماسی یافته است.

با این حال، در تحلیل این واقعیت برخی انسجام ایجادشده را به مبانی فرهنگی، بنیادها و دقیق‌تر بگوییم به «بود»های فرهنگی ما ارجاع می‌دهند. این رویکرد که اغلب با نوعی نوستالژی فرهنگی همراه است، انسجام را نتیجه مستقیم هویت اسلامی - شیعی یا میراث تمدنی ایرانی می‌داند و حتی منجر به دعواهای بی‌پایان می‌شود: آیا این اتحاد از عمق اعتقادات شیعی (مانند فرهنگ عاشورا و مقاومت در برابر ظلم) ناشی می‌شود یا از ریشه‌های باستانی ایرانی (مانند روحیه استقلال‌طلبی در برابر امپراتوری‌های خارجی)؟ چنین بحث‌هایی، نه‌تنها بی‌ارزش و کم‌فایده است، بلکه از درک واقعی مکانیسم‌های اجتماعی و تاریخی دور می‌ماند، زیرا به جای بررسی عوامل پویا و متغیر، بر عناصری ثابت و ابدی تکیه می‌کند که گویی همیشه و در همه شرایط عمل می‌کنند.

واضح است که این تحلیل نادرست است، زیرا این «بود»های فرهنگی - اعم از اسلامی، شیعی یا ایرانی - همیشه وجود داشته‌ و تازه‌تأسیس نیست. اگر این عوامل واقعاً علت اصلی انسجام بود، چرا در لحظات بحرانی گذشته، چنین اتحادی شکل نگرفت؟ برای مثال، در سال 1320 شمسی (1941 میلادی)، وقتی متفقین (انگلیس و شوروی) ایران را اشغال کردند، جامعه نه‌تنها انسجامی نشان نداد، بلکه با پراکندگی و حتی همکاری برخی نخبگان با اشغالگران روبه‌رو شد، به‌رغم وجود همان میراث تمدنی چندهزار ساله ایرانی و ارزش‌های اسلامی که قرن‌ها پیش ریشه دوانده بود! یا در جنگ اول جهانی (1918-1914 میلادی)، وقتی قحطی گسترش یافت، اتحادی حداکثری ایجاد نشد. در واقع انسجام کنونی نه از «بود»های ثابت فرهنگی، بلکه از «شدن»های پویا ناشی می‌شود؛ یعنی ترکیب تهدید وجودی خارجی با آگاهی جمعی مدرن، ابزارهای ارتباطی نوین (مانند شبکه‌های اجتماعی که نقش بسیج‌کننده دارند) و تجربیات انباشته‌شده از نیم قرن مقاومت پس از انقلاب اسلامی. این عوامل متغیر که در گذشته غایب یا ضعیف بودند، اکنون تهدید را به فرصت تبدیل کرده‌اند و انسجام را نه به عنوان یک میراث منفعل، بلکه به عنوان یک واکنش فعال و استراتژیک پدید آورده‌اند.

انسجام ایران امروز، محصول یک فرآیند دیالکتیکی است: تهدید خارجی، آگاهی داخلی را بیدار می‌کند و اختلافات را به حاشیه می‌راند.  اگر این انسجام را صرفاً به «بود»های فرهنگی نسبت دهیم، خطر تکرار اشتباهات گذشته - مانند پراکندگی در برابر تهدیدهای آینده - افزایش می‌یابد. بنابراین باید فراتر از دعواهای ایدئولوژیک رفت و بر ساختن یک «شدن» جمعی تمرکز کرد؛ جایی که مردم نه‌تنها در برابر دشمن متحد شوند، بلکه برای حل چالش‌های داخلی نیز همان اراده را نشان دهند و اینگونه، ایران را به سوی آینده‌ای مستقل‌تر و مقاوم‌تر هدایت کنند.

* آغاز یک فصل نو در تاریخ ایران

در دل موقعیت شدن و ظهور ایستادگی بر حق، مردم ایران به یک اشتراک عمیق و واقعی دست یافتند؛ اشتراکی که فراتر از شعارهای پراکنده، در لحظه‌ای حیاتی شکل گرفت و به یک نیروی جمعی تبدیل شد. ماجرای اصلی دقیقاً در همین نقطه نهفته است: در جریان جنگ 12 روزه با رژیم صهیونیستی و ادامه آن در شکل حملات تروریستی دی‌ماه، یک اراده مشترک در میان مردم کشف شد؛ اراده‌ای که زیر بار حرف زور نرفتن و فهمیدن موضع برحق خود را به عنوان یک اصل غیرقابل مذاکره پذیرفت. این کشف، در همان لحظه‌ای که تهدید وجودی به اوج رسید، اشتراک، همدلی و همگرایی را به صورت خودجوش و گسترده پدید آورد؛ جایی که مردم، حتی با وجود اختلافات داخلی پیشین، به این نتیجه رسیدند تسلیم نه‌تنها به معنای شکست نظامی، بلکه نابودی هویت جمعی و استقلال ملی است. این لحظه، شبیه لحظات کلیدی تاریخی مانند آغاز دفاع‌ مقدس در سال 1359 اما با ابعادی مدرن‌تر و جهانی‌تر، نشان داد تهدید خارجی می‌تواند به عنوان یک کاتالیزور قدرتمند، نیروهای پراکنده را در یک نقطه همگرا کند و از دل بحران، یک اراده واحد بسازد.

البته هنگامی که یک ملت چنین اراده مشترکی را به دست می‌آورد، طبیعتاً از مواریث ملی، دینی و علمی خود بهره می‌برد. این مواریث به عنوان منابع تغذیه‌کننده عمل می‌کنند. فرهنگ مقاومت شیعی (با نمادهایی چون عاشورا و نهج‌البلاغه)، میراث تمدنی ایرانی (استقلال‌طلبی در برابر امپراتوری‌ها) و دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی نیم قرن اخیر (مانند پیشرفت‌های هسته‌ای صلح‌آمیز، موشکی و پهپادی) همگی در خدمت این اراده قرار می‌گیرند و آن را تقویت می‌کنند اما بدون آن اراده کشف‌شده در لحظه بحران، این مواریث تنها عناصری ایستا و تاریخی باقی می‌ماندند. این فرآیند، یک دیالکتیک پویاست: تهدید وجودی، آگاهی جمعی را بیدار می‌کند؛ آگاهی‌ای که در آن مردم عامل تغییر می‌شوند. این اراده مشترک که در گزاره‌های «من باید بجنگم» و «تسلیم نمی‌شویم» خلاصه شد، ریشه در تجربه انباشته مقاومت دارد اما در این مقطع خاص، به دلیل شدت تهدید و شکست استراتژی دشمن در ایجاد فروپاشی داخلی به اوج رسید.

در اینجا ملت در آستانه نیستی (تجزیه، تسلیم یا نابودی هویت)، به سوی هستی کامل‌تر گام برمی‌دارد. دشمنان خارجی، با همه ابزارهای پیشرفته‌شان، در درک این مکانیسم شکست خوردند. آنچه را که برای شکستن طراحی کرده بودند (فشار همه‌جانبه برای ایجاد هرج‌ومرج داخلی)، در واقع به بیداری و اتحاد منجر شد. این اراده مشترک، پایداری‌اش وابسته به ادامه این همگرایی است؛ نه‌تنها در برابر دشمن خارجی، بلکه در حل چالش‌های داخلی مانند فساد، ناکارآمدی و نیاز به اصلاحات ساختاری. اگر این اراده به سوی یک تحول مثبت هدایت شود، می‌تواند ایران را از بحران کنونی به سوی یک دوره جدید از استقلال و پیشرفت ببرد؛ دوره‌ای که در آن مواریث فرهنگی نه‌تنها ابزار مقاومت، بلکه پایه‌ای برای ساختن جامعه‌ای عادلانه‌تر و مقاوم‌تر خواهند بود. در نهایت، این لحظه کشف اراده مشترک، نه پایان یک بحران، بلکه آغاز یک فصل نو در تاریخ ایران است؛ فصلی که مردم خود، نه به عنوان تماشاگر، بلکه به عنوان نویسنده اصلی آن نقش‌آفرینی می‌کنند.

* فرجام سخن

اراده مشترک در یک ملت، نه به صورت خودکار و از پیش تعیین‌شده، بلکه در دل یک رخداد سیاسی واقعی و تعیین‌کننده شکل می‌گیرد؛ رخدادی که سیاست را از حالت انتزاعی و روزمره خارج کرده و به سطحی وجودی می‌رساند. این رخداد، درباره ایران، دقیقاً در جریان جنگ 12 روزه با رژیم صهیونیستی و ادامه آن در شکل بحران‌های داخلی شدید دی‌ماه ظهور یافت؛ جایی که تهدید وجودی، سیاست را به نقطه‌ای رساند که دیگر نمی‌توانست صرفاً دیپلماتیک یا ایدئولوژیک باقی بماند. در این لحظه، اراده مشترک نه از طریق اجبار یا تبلیغات، بلکه از طریق کشف جمعی پدیدار شد. مردم دریافتند زیر بار حرف زور رفتن به معنای پایان استقلال و هویت ملی است و این فهم مشترک، در همان لحظه، اشتراک، همدلی و همگرایی را به عنوان یک نیروی زنده و پویا ایجاد کرد.

وقتی این اراده مشترک شکل گرفت، طبیعتاً از مواریث ملی، دینی و تاریخی بهره برد؛ مواریثی که قرن‌ها انباشته شده‌اند و شامل فرهنگ مقاومت شیعی (عاشورا و نهج‌البلاغه)، میراث تمدنی ایرانی (استقلال‌طلبی در برابر امپراتوری‌ها) و دستاوردهای علمی-تکنولوژیکی مدرن (برنامه هسته‌ای و موشکی) می‌شوند اما نکته کلیدی اینجاست که این مواریث، خود به خود و مستقل از اراده جمعی، کار نمی‌کنند؛ آنها ابزارهایی هستند که تنها وقتی به خدمت گرفته می‌شوند، مؤثر واقع می‌شوند. آنها در لحظه‌ای که امامت (رهبری معنوی و سیاسی) و حرکت رو به پیش (جهت‌گیری جمعی به سوی آینده‌ای مستقل) شکل گرفته باشد، زنده می‌شوند و به عنوان سوخت این حرکت عمل می‌کنند. بدون این اراده پیشینی، مواریث تنها خاطره‌های تاریخی یا نمادهای ایستا باقی می‌مانند، همان‌گونه که در بحران‌های گذشته، مانند اشغال 1320 یا قحطی جنگ اول جهانی، همین مواریث نتوانستند انسجام حداکثری ایجاد کنند، زیرا اراده مشترکی برای مقاومت وجود نداشت.

این دیدگاه، ما را از دام دوگانه‌های از پیش موجود - مانند «اسلامی در برابر ایرانی»، «شیعی در برابر تمدنی» یا «سنتی در برابر مدرن» - نجات می‌دهد؛ دوگانه‌هایی که همیشه ادامه خواهند داشت و هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسند، زیرا بر پایه یک نگاه ایستا و ارتجاعی بنا شده‌اند. اگر انسجام را صرفاً به «بود»های فرهنگی نسبت دهیم، در چرخه تکراری نوستالژی و مناقشه ایدئولوژیک گرفتار می‌شویم و از درک پویایی واقعی فرآیند غافل می‌مانیم. در عوض، تمرکز بر شدن اراده مشترک - یعنی لحظه‌ای که سیاست به سطح وجودی می‌رسد و مردم خود را در برابر نیستی (تسلیم، تجزیه یا نابودی هویت) تعریف می‌کنند - نشان می‌دهد اتحاد امروز ایران، محصول یک دیالکتیک زنده است. تهدید خارجی شدید، آگاهی جمعی را بیدار می‌کند، این آگاهی، اراده را شکل می‌دهد و اراده، مواریث را به خدمت می‌گیرد تا حرکت رو به پیش را ممکن کند.

در نهایت، این فرآیند نه‌تنها پایداری اراده مشترک را تضمین می‌کند، بلکه آن را به عنوان پایه‌ای برای تحولات آینده قرار می‌دهد. اگر این اراده به سوی اصلاحات داخلی، عدالت اجتماعی و تقویت نهادها هدایت شود، می‌تواند ایران را از بحران کنونی به سوی یک دوره نوین ببرد؛ دوره‌ای که در آن مواریث نه‌تنها برای مقاومت، بلکه برای ساختن جامعه‌ای مقاوم‌تر و عادلانه‌تر به کار گرفته شوند. این نگاه، فراتر از دوگانه‌های بی‌پایان، بر حرکت رو به پیش تأکید دارد؛ جایی که اراده جمعی، سیاست را نه به عنوان تکرار گذشته، بلکه به عنوان خلق آینده‌ای مستقل و باشکوه تعریف می‌کند.

منبع: وطن امروز

انتهای پیام/