خانواده شهید مرادزاده: اغتشاشات ادامه جنگ 12 روزه بود

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهید مسعود مرادزاده پنجشنبه 18 دی توسط اغتشاشگران به شهادت رسید و دو فرزندش در سن چهار سالگی برای همیشه از وجود پدرشان محروم شدند. مسعود بسیجی بود و وظیفه‌اش حکم می‌کرد در روزهای سخت کرونا کنار مردم باشد. در روزهای سخت مردم زلزله زده سر پل ذهاب همراه دیگر دوستان بسیجی‌اش برای کمک به آنجا برود و خلاصه هر جا کمکی لازم بود به حکم بسیجی بودن، می‌رفت و با جان و دل خدمت می‌کرد. این بار هم در اغتشاشات کمک لازم بود. تروریست‌ها مثل شغال و کفتار و گرگ به جان ملت افتاده بودند و به نام مردم هر بلایی که می‌توانستند در همین  مدت کوتاه می‌کردند. او با دوستانش رفت تا اوضاع را آرام کند که تیر خیانت از پشت سر مسعود مرادزاده را هدف قرار داد و به شهادت رسید. پیکر او در محله قدیمی‌اش، در محوطه امامزاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

آقا مسعود پدر و مادرش را سال‌ها پیش از دست داده و خانمش حال مساعدی برای صحبت کردن نداشت. دقایقی پای صحبت پدرخانمش نشستیم تا او را از نگاه خودش برای ما تعریف کند. 

*مسعود جای پسر نداشته‌ام بود

15 سال پیش داماد برادر خانمم که با آقا مسعود دوست بودند، او را به خانواده ما معرفی کرد. خودمان هیچ آشنایی قبلی نداشتیم و فقط می‌دانستیم بسیجی هست. تعریف‌های زیادی از او شنیدم با این حال با توجه به حساسیت‌هایی که داشتم در موردش تحقیق هم کردم تا بدانم چقدر به نظام و ولایت فقیه معتقد است. الحمدالله همه در موردش خوب می‌گفتند. علاوه بر شنیده‌ها، در برخوردهایی هم که با هم داشتیم و مدتی که برای خواستکاری در رفت و آمد بودیم رفتارش طوری بود که متوجه شدیم آدمی نیست که بخواهد از موقعیتش سو استفاده کند.

خدا به من سه دختر داده و پیش از آقا مسعود من دو داماد دیگر هم داشتم. آنها و خصوصا مسعود جای پسرم را برایم گرفته بود. رابطه‌مان با هم خیلی صمیمی بود و شبیه روابط رسمی داماد با پدرزن نبودیم. هر کاری داشتیم برایمان انجام می‌داد و خیلی اهل شوخی بود.

* در کارها همیشه جلودار بود

مسعود آدمی بود که هم قبل ازدواج در موردش شنیده بودم و هم بعدش خودم دیدم که در کارها همیشه جلودار بود. با همه انعطافی که در روحیه اش خبر داشتم، در رابطه با دفاع از نظام و خط و خطوط هایش و اعتقاداتی که داشت محکم بود. آنقدر خوبی از او دیده بودم که حس کنم ممکن است روزی شهید شود، البته هیچ وقت از این حسم به دخترم حرفی نمی‌زدم اما گاهی در مورد شهادت با او صحبت می‌کردم، می‌گفت: حاج آقا آدم که عاشق می‌شود بهایش را هم می‌دهد. دوستانش قبلا شهید شده بودند و دیدم که خیلی متأثر می شد و به زبان هم می‌آورد. 

*در جنگ 12 روزه یک روز خانه نماند

در جنگ 12 روزه یک روز خانه نماند. با اینکه آن منطقه‌ای هم که کار می‌کرد جای خطرناکی بود. حتی منازل مسکونی اطراف آنجا را هم زده بودند. با اینکه خیلی نگران خودش و خانواده اش بودم اما  نمی‌توانستم به خاطر دختر جوانم که ممکن است طوری شود، مسعود را از رفتن منع کنم. نه ما این کار را می‌کردیم نه او می‌پذیرفت. او در حوزه فرهنگی و پشتیبانی در جنگ فعالیت می‌کرد. 

*ناموس دیگران، ناموس خودش بودند

مسعود دو فرزند دوقلوی حدودا 4 ساله به نام نفس و صدرا دارد اما در راه اعتقادش و اینکه سید الشهدا را الگو قرار داده بود لحظه‌ای تعلل نمی‌کرد. به من می گفت خانواده من عزیزتر از خانواده امام حسین(ع) نیستند. شهادتش هم مرا یاد امام حسین(ع) انداخت. آنطور که برایم گفتند از پشت سر تیر خورده بود. قدش بلند بود و تا می‌آید پنهان شود تیر می‌خورد. 

مسعود قلب کسی را نمی‌شکست. اگر بدی هم می‌دید درصدد جبران بر نمی‌آمد. حتی وقتی عصبانی هم می‌شد می‌خندید. بسیار مقید به حرام و حلال بود. در محله چیذر از چشم پاکی زبانزد بود. همه او را می‌شناختند. در این گذر همه می‌دانستد داماد من است. سرش را بی‌خودی بالا نمی‌آورد و ناموس دیگران، ناموس خودش بودند. 

*دلتنگی بچه‌هایش

این چند روز بچه‌هایش خیلی سراغ او را گرفتند اما سعی کردیم فعلا یک طور سرشان را گرم کنیم تا کم کم با واقعیت رو به رو شوند. خدا کمک کند طوری تربیت می‌شوند که راه پدرشان را ادامه دهند.

*اغتشاشات ادامه جنگ 12 روزه بود

دشمن در جنگ 12 روزه با اینکه مردم و دانشمندان و فرماندهان ما را به شهادت رساند اما نتوانست کارش را تمام کند و می‌خواست با این اغتشاشات به اهدافش برسد که الحمدالله باز هم موفق نشدند.

*گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

همانطور که گفتم رابطه خیلی خوبی داشتیم و واقعا دوستش داشتم، من اهل اشعار حافظ هستم. وقتی هم که مسعود زنده بود بارها این غزل را برایش می خواندم: «گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید/ گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید/ گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/ گفتا نگو با کس تا وقت آن سر آید»  

*روایت شب شهادت

روال کار مسعود اینطور بود که با همسرش قرار گذاشته بودند هر وقت با او تماس گرفت اگر جواب نمی‌داد یک ربع بعد خودش تماس بگیرد و از حالش خبر دهد. شبی که این موضوع پیش آمد دخترم به من گفت: بابا مسعود امشب آماده باش است، اما گفته ساعت 3 می‌آید. گفتم می‌خواهی بیایم تنها نباشید گفت نه لازم نیست. 

نزدیک صبح دخترم دلواپس می‌شود و زنگ می‌زند به مسعود اما دوستانش  گوشی را بر می‌داشتند و قطع می‌کردند. دخترم بیشتر نگران می‌شود. من آدم سخرخیزی هستم و دخترم معمولا ساعت 7 صبح زنگ می‌زند حال ما را می‌پرسد. اما آن روز دیدم گوشی ساعت 5 و خورده‌ای زنگ خورد. جواب دادم دیدم دخترم می‌گوید: بابا می‌شود من بچه‌ها را بیاورم بگذارم خانه شما؟ پرسیدم چه شده؟ گفت هیچی از مسعود خبری نیست می‌خواهم بروم سراغی از او بگیرم. گفتم: باشه و قطع کردم. چند دقیقه بعد دیدم برادر مسعود زنگ زد. پرسید: حاجی منزلی؟ گفتم: بله. گفت: بمان دارم می‌آیم آنجا. پرسیدم چه شده؟ گفت: می‌آیم توضیح می‌دهم. دخترم در این فاصله آمد که بچه‌ها را بگذارد و برود. گفتم: صبر کن برادرشوهرت زنگ زده دارد می‌آید اینجا. در این فاصله تعدادی از اقوام آمدند خانه ما و فهمیدیم که دیگر اتفاقی که منتظرش بودیم افتاده است. 

مسعود پنجشنبه شب در یکی از کلانتری‌های تهران پارس از پشت سر با شلیک یکی از اغتشاشگران به شهادت رسیده بود و شنبه صبح  خانواده رفتند معراج و پیکرش را دیدند. دخترم می‌گفت دست که به صورتش کشیدم حس کردم چشمانش را بست.  

* به قاتلش می‌گویم فکر نمی‌کردی وقتی ماشه را فشار دادی؟

جوانان اغفال شده ما معمولا با مادیت گمراه می شوند نه اعتقادی. اما اگر قاتل مسعود را ببینم می‌گویم تو فکر نمی‌کردی وقتی ماشه را فشار دادی؟ من با توجه به شغلم با اینکه حکم قانونی داشتم اما وقتی می‌خواستم تیری شلیک کنم باز فکر می‌کردم ایا می شود شلیک نکرد؟ آنها فکر نمی‌کنند جوانی که به شهادت می‌رسد خانواده دارد؟ بچه دارد؟ علی ایحال ما در برابر قانون تسلیم هستیم.

انتهای پیام/