سند مظلومیت ایران/ ملینا دردت به جانم کجایی ...

به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرمانشاه، منافقین تروریست با سوءاستفاده از اعتراض مسالمت‌آمیز مردم به مشکلات اقتصادی و معیشتی، با انواع سلاح‌های سرد و گرم، نارنجک و... مطالباتشان را تبدیل به اغتشاش کردند و با اجرای سناریوی «کشته‌سازی» و آسیب زدن به اموال بیت‌المال و حملات کور به هموطنان در نقاط مختلف کشور، بسیاری از آنها از جمله کودک سه ساله «ملینا اسدی» در کرمانشاه را به شهادت رساندند.

در این راستا با پدر و مادر این شهیده عزیز به گفت‌وگو نشستیم.

مادر شهیده «ملینا اسدی» با نگاهی به عکس تولد ملینا، اظهار داشت: من و احسان سال 1394 با هم ازدواج کردیم. بعد از هفت سال در بیست‌ و‌ هفتم مردادماه سال 1401 خداوند ملینا را به ما هدیه داد.

22ساله بودم که مادر شدم. کلی ذوق و شوق داشتم؛ الآن 25 ساله‌ام؛ داغ ملینای شیرین‌زبان را دارم... چه کار کنم؟! کجا بروم؟! هر روز کلمه‌ای تازه یاد می‌گرفت. خودش می‌گفت می‌خواهم دکتر شوم. اسباب‌بازی‌های پزشکی خریده بود. خانم دکترم با آنها ما را معاینه می‌کرد. دخترم شام نخورده از خانه زد بیرون؛ به خدا چند روزه خودم هم نمی‌توانم لب به چیزی بزنم؛ گلوی دخترم خشک است.

مادر با دخترش حرف می‌زند: ملینا مادربزرگ برایت غذایی که دوست داشتی پخته؛ بلند شو. دردت به جانم تو غذا نمی‌خوری من چطور بخورم؟!

مادر زیر لب زمزمه می‌کند: خون دختر کوچولوی سه‌ساله‌ام به ناحق ریخته شده؛ گناه دختر من چی بود؟! خدایا! چه کار کنم؟! کجا برم؟! چگونه این دوری را تحمل کنم؟! چند روزه دخترم تنها است؛ ملینا از تنهایی می‌ترسد...

در گوشه اتاق اشک‌ها به بابا احسان امان نمی‌دهد که سخن بگوید. احسان خواهر ندارد؛ ملینا هم خواهرش بود هم دخترش. دخترها چقدر برای باباها خودشان را لوس می‌کنند؛ مخصوصاً ملینا جان که بابایی هم بود.

بابا احسان راننده تاکسی است؛ می‌گوید: به محض اینکه صدای دزدگیر ماشینم را می‌شنید خودش می‌دوید که به استقبالم بیاید. با همان شیرین‌زبانی‌اش بدون اینکه کسی چیزی بهش بگوید بغلم می‌پرید؛ می‌گفت «بابا خسته نباشی... قربونت برم می‌دونی خیلی دوستت دارم» دختر کیف و کفش قرمزیم؛ کلمات را خوب ادا نمی‌کرد ولی ما خودمان کاملاً می‌فهمیدیم چه می‌گوید.

عادت شبانه‌مان بود که هر شب چه خسته باشم چه نباشم باید حتماً ملینا را برای خرید خوراکی بیرون می‌بردم؛ تابستان‌ها یک شب نبود که پارک نرود.

پنجشنبه‌شب هم به همان عادت همیشگی بابا و دختری‌مان، برای خریدن خوراکی رفتیم بیرون؛ البته برادرش آرسام هم شیرخشک نداشت و خودش هم سرما خورده بود. گفتم برویم شربت سرماخوردگی و شیرخشک هم بخریم. برگشتنی خوراکی هم می‌خریم. مادرم هم با ما آمد. صدای تیراندازی از سر خیابان بلوار می‌آمد؛ می‌گفت «مادربزرگ از صدای تیر می‌ترسم» مادرم هم دل‌داریش می‌داد که دردت به جانم ترس ندارد با ما کاری ندارند. ماشین را تو کوچه پارک کردم؛ شلوغ بود.

دست ملینا در دستم، سر کوچه داشتیم راه می‌رفتیم که یکدفعه در یک لحظه از پشت به ملینا زدند. نمی‌خواستم باور کنم. باورش سخت بود. ملینا را روی دستم گرفتم دویدم به سمت مادرم. گفتم ملینا ترسیده بی‌هوش شده. خون دخترم روی دستم ریخته بود.

مادرم بغلش کرد، خونی شد. نمی‌دانم به هر طریقی بود خودم را رساندم بیمارستان. ولی دخترم جان نداشت همان لحظه تمام کرده بود. من نمی‌خواستم باور کنم. الآن هم باور ندارم؛ ملینا برای من زنده است. چند روز است وقتی آرسام را صدا می‌زنم، ملینا را نیز صدا می‌زنم می‌گویم «ملینا بابا!»

بابا احسان طاقت نمی‌آورد. بغضش می‌شکند. عکس ملینا را بغل می‌کند؛ به آرامی با دخترش حرف می‌زند: «ملینا دردت به جانم کجایی؟ چند روزه دنبالت می‌گردم، شب‌ها می‌خوام ببرمت فروشگاه خوراکی بخریم. چند روزه می‌رم همان پارکی که شب‌های تابستان می‌بردمت تا بازی کنی. ملینا دیگه به بابا زنگ نمی‌زنی دردت به جانم. ملینا داره باران می‌باره تو از باران می‌ترسی. بیا تو بغل بابا.»

خون ملینا روی کاپشن صورتی‌اش تازه است و کلاهی که به آن گلوله خورده، آخرین یادگاری‌های بابا احسان از دخترش است که برایش به جا مانده.

بابا یادگاری‌های به جا مانده ملینا را بلند می‌کند و با صدایی رسا و محکم می‌گوید: ملینا سند مظلومیت کشور و وطنم است. ملینا هیچ گناهی نداشت. در یک لحظه مقابل چشمانم پرپر شد و به شهادت رسید. هم‌وطن بچه سه‌ساله را نمی‌کشد. معترض از اغتشاشگر جدا است.

انتهای پیام/؛