«دو تا هستند...» روایت بغضی که در مصلی شکست
- اخبار استانها
- اخبار کرمان
- 16 دی 1404 - 09:57
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرمان، دیر رسیدم. نه آنقدر دیر که مراسم تمام شده باشد، آنقدر دیر که دیگر هیچ فرصتی برای آماده شدن نداشتم. دوربین را بالا آوردم و شروع کردم به تصویربرداری؛ بیمقدمه، بیحاشیه، درست وسط صحنه.
مصلی امام علی(ع) پر بود از آدمهایی که هرکدام، تکهای از زندگیشان را در دست گرفته بودند؛ قاب عکسهایی که سبک نبودند، حتی اگر کوچک بودند. بیشترشان خانواده شهدا بودند. چهرهها آشنا. اسمها آشنا و بغضها تکراری.
بعضیهایشان را میشناختم. قبلاً با آنها حرف زده بودم. از همان حادثه، از همان روز، از همان لحظهای که همه چیز عوض شد. امروز اما دیگر قرار نبود چیزی بپرسیم؛ فقط نگاه میکردیم.
حادثه 13 دی برای من فقط یک خبر نبود. من آنجا بودم. جنازه روی جنازه. پیکرهایی که گناهشان فقط زیارت بود. کودکانی که دست در دست پدر و مادر آمده بودند و دستشان خالی برگشت. آن صحنهها هنوز از ذهنم نرفتهاند؛ هر بار عکس شهیدی را میبینم، دوباره زنده میشوند.
بین جمعیت، مردی نشسته بود. سرش پایین بود، نه گریه میکرد و نه حرفی میزد. گوشی تلفن همراهش را با هر دو دستش نگه داشته بود؛ انگار میترسید زمین بخورد. روی صفحه، عکس یک دختر بود.
رفتم جلو. فلاش اولی را که زدم. نگاه کردم ببینم تصویر درست افتاده یا نه. خواستم دوباره عکس بگیرم.
از داخل لنز دیدم تصویر عوض شد؛ این بار یک پسر.
سرم را بالا آوردم. با تعجب به او نگاه کردم، نگاهم کرد و گفت: «دو تا هستند.»
همین.
نه بیشتر.
به ناگاه فرو ریختم، بغض سنگینی گلویم را فشرد. اشک، بیاجازه، راهش را باز کرد. لنز تار شد و قاب از دستم رفت.
پرسیدم اسمشان چیست.
گفت: «همسرم هم هست.»
سمیه سلطانینژاد.
مهدی.
فاطمهزهرا.
سه اسم که دیگر پشتشان زندگی نیست؛ شهادت است.
یک خانواده کامل که با هم رفتند.
دیگر صدای مراسم را نمیشنیدم. مصلی از جلوی چشمم کنار رفت. برگشتم به 13 دی. به آن لحظهها. به پیکرهایی که روی هم افتاده بودند. به بدنهایی که تکهتکه شده بودند. به کودکانی که آمده بودند زیارت و رسیده و نرسیده به زیارت، شهید شدند.
تمام آن تصاویر دوباره زنده شدند. همانطور بیرحم. همانقدر سنگین.
من آنجا خبرنگار نبودم.
دوربین فقط یک بهانه بود.
آدمی بودم که ایستاده بود روبهروی داغی که نمیشود روایتش کرد.
و مردی که هنوز گوشی را محکم گرفته بود.
انگار اگر رهایش میکرد، آخرین نشانههای زندگیاش هم از دست میرفت.
آنجا فهمیدم بعضی بغضها، وقتی میشکنند، دیگر هیچ قابی نمیتواند جمعشان کند.
آنجا فهمیدم بعضی داغها را نمیشود گزارش کرد. نه با تصویر، نه با متن. فقط میشود ایستاد، نگاه کرد و فهمید که بعضی زخمها، حتی برای خبرنگار بودن هم اجازه عبور نمیدهند.
مصلی، پر از آدم بود؛ اما بعضیها، تمام خانوادهشان را تنها در یک گوشی جا داده بودند.
و من مانده بودم و «دو تا هستند...» جملهای که مرتب در ذهنم تکرار میشد ...
13 دی 1402؛ ورودی طریق الشهدای گلزار شهدای کرمان. ساعت 15:17.
ثارالله انکوتی
انتهای پیام/511/