فلسفه رنج «شوپنهاور» و راه‌های رهایی از آن به روایت هدایت علوی‌تبار

خبرگزاری تسنیم:

شوپنهاور، مارکس و نیچه، سه فیلسوف منتقد آلمانی، از فلاسفة نیمة دوم قرن نوزده هستند. از نکات مشترک این سه فیلسوف، توجه آن‌ها به مشکلات دوران و انتقاد از آن است. علاوه بر نگاه متنقدانة این سه فیلسوف، جست‌وجو برای رهایی انسان از سختی‌ها و رنج‌ها از وجوه مشترک این سه فیلسوف است. این نکته در شوپنهاور، به صورت دو راه حل موقت و دائم برای رهایی از این درد و رنج، متجلی می‌شود. متن پیش رو، خلاصه‌ای است از سخنرانی «هدایت علوی تبار» عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و متخصص فلسفه دین، که دوران فکری شوپنهاور را تحلیل می‌کند؛

شوپنهاور، متفکر آلمانی نیمة دوم قرن نوزده است. نخستین مطلبی که در مورد وی باید مطرح کرد، زندگی، آثار و ریشه‌های فکری اوست. ابتدا دو نکته را در مورد شوپنهار باید ذکر کنیم. یکی این‌که افکار او خیلی متأثر از کانت و افلاطون و اُپانیش شادها (یکی از متون هندی) است و خود او به این اثرپذیری تصریح دارد. نکتۀ دوم این‌که شوپنهاور از نظر فردی، شخصیتی تند و عصبی است و معمولاً افکار و به‌خصوصش انتقاداتش را به تندی بیان می‌کند. شوپنهاور افکار فیخته، هگل و شیلینگ را مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد. نظام فکری که شوپنهاور ارائه می‌دهد، در نقطۀ مقابل فلسفۀ هگل است. هگل متفکری عقلگراست، اما شوپنهاور این جنبه از تفکرات هگل را مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد. شوپنهاور عقلگرا نیست و به هیچ وجه قائل نیست که این عالم، باید یک نظام عقلانی داشته باشد؛ بلکه اراده‌گرا است.

شناخت‌شناسی شوپنهاور

دیدگاه شوپنهاور در شناخت‌شناسی -به جز در مواردی- مانند دیدگاه‌های کانت است. یک تفاوت عمده میان کانت و شوپنهاور، این است که شوپنهار، فنومن و نومن کانت را قبول دارد، اما از نظر او، نومن همان اراده است. او در این‌جا خود را از کانت جدا می‌کند، زیرا کانت هرگز چنین چیزی نگفته بود. پس اصل اساسی در فلسفة شوپنهاور این است که وجود فنومن و نومن را می‌پذیرد، اما نومن را همان اراده می‌داند. کانت معتقد است که عالم نومن، همان خدا و روح هستند که بنیاد عالم را تشکیل می‌دهند، اما شوپنهاور اراده را به جای آن‌ها قرار می‌دهد، زیرا خدا و نفس را قبول ندارد. کانت این‌ها را به علت تدین خود قبول داشت و نومن را از طریق اخلاق اثبات می‌کرد، اما شوپنهاور یک فیلسوف ملحد است.

از نظر شوپنهاور حتی در انسان، اراده بر عقل مقدم است و چنین نیست که انسان ابتدا از طریق عقل به درستی کاری پی ببرد و سپس آن را اراده کند، بلکه نخست اراده می‌کند و آن‌گاه برای آن دلیل می‌آورد. چون در انسان، اراده اصل است. از نظر او بنیاد عالم نیز بر اراده است. دلیل او این است که کار اصلی انسان‌ها در جهت بقای خودشان یا در جهت حفظ نوعشان است. از این‌رو اراده‌ای که در پشت صحنه وجود دارد، تمام انسانها را به این سمت می‌کشاند.

اراده‌ای که شوپنهاور می‌گوید، به نوعی با آن روح مطلق که هگل می‌گفت، مترادف است، تنها با این تفاوت که کر، کور و بی‌شعور است. در واقع آن روح مطلق که هگل می‌گفت، نوعی قوة آگاهانه بود که عالم را به سمت تعالی سوق می‌داد. تفاوت دیگر در این است که آن روح در هگل، به سمت آزادی و آگاهی بیشتر انسان می‌رفت؛ به این معنا که هدف هگل یک هدف خوش‌بینانه بود، اما در شوپنهاور این‌طور نیست. نوع زندگی برای شوپنهاور مهم نیست.

این نظام شوپنهاور عقلانی نیست. هگل تمام عالم را به صورت عقلانی تفسیر می‌کند و توضیح می‌دهد، اما از نظر شوپنهاور این‌طور نیست و زمانی که این عالم را نگاه می‌کنیم، نظام عقلانی نداریم. ما بر اساس مقاصد عملی خودمان یک نظام عقلانی را مانند یک چتر روی عالم قرار می‌دهیم یا این‌که لباسی را به تن این عالم می‌کنیم، اما این لباس در واقع بر تن عالم نبود و ما آن را پوشانده‌ایم. در واقع، افرادی مانند شوپنهاور معتقدند که حقیقت مطلق وجود ندارد، بلکه حقیقت، چیزهایی هستند که ما بر اساس مقاصد عملی خود در می‌آوریم و به این عالم تزریق می‌کنیم، چیزهایی که به عنوان حقیقت تلقی می‌شوند.

انسان‌شناسی شوپنهاور

شوپنهاور از این‌جا وارد بحث انسان می‌شود و می‌گوید که چون نظام عالم عقلانی نیست، پس در انسان نیز همین‌گونه است و اراده، راهبر انسان است نه عقل؛ به این معنا که انسان ابتدا چیزی را اراده می‌کند و آن‌گاه عقل آن چیز را توجیه می‌کند. البته این‌که انسان چه چیزی را اراده می‌کند نیز به ارادة فی نفسه باز می‌گردد که در کل عالم وجود دارد.

ارادة فی نفسه در عالم، در ارادة انسان تأثیر می‌گذارد و به آن می‌گوید که چه چیزی را اراده کند. در واقع، ما در عالم فنومن هستیم و ارادة فی نفسه، نومن است که از پشت صحنه ما را کنترل می‌کند. از نظر شوپنهاور، فایدة عقل این است که از یک‌سو امکانات برای رسیدن به آن هدف فراهم می‌کند و از سوی دیگر، ارزیابی می‌کند که نتایج این عملی که انجام شده، چه بوده است، اما در این میان فرمانده اراده است. بحث‌های انسان‌شناسی شوپنهاور در روان‌شناسی فروید خیلی اثرگذار بود.

بدبینی حاکم بر تفکر شوپنهاور و فلسفۀ رنج

نتیجۀ این ارادة کر و کور و بی‌شعور جاری بر جهان، بدبینی حاکم بر فلسفة شوپنهاور است. شوپنهاور یک فیلسوف بدبین است و به تمام عالم ناسزا می‌گوید. البته این بدبینی شوپنهاور در واقع واکنشی به خوش¬بینی قرن هجدهم است. در قرن هجدهم که عصر روشن¬گری بود، نوعی خوش¬بینی وجود داشت. در قرن نوزدهم «آنتی‌تز» را داریم که همین بدبینی فلسفة شوپنهاور است.
او معتقد است با توجه به این‌که تمام زندگی بر پایة ارادۀ شرور استوار شده، پس کل زندگی بی‌معناست. برای چه چیز باید تلاش کنیم؟ آیا ما خودمان تلاش می‌کنیم یا این‌که یک عروسک خیمه‌شب‌بازی هستیم. چنین به نظر می‌آید که ما عروسک خیمه‌شب‌بازی هستیم و در پشت صحنه یک ارادة فی نفسه، حرکات ما را کنترل می‌کند بدون این‌که ما بدانیم. پس زندگی بی‌معناست.

به این دلیل که این ارادۀ شرور، زندگی انسان‌ها را به سمت خود می‌کشاند، اکثر انسان‌ها بدبخت هستند و رسیدن به خوشبختی دست نایافتنی است، زیرا انسان می‌خواهد خود را با ارادۀ فردی خود حفظ کند. هم‌چنین انسان‌های دیگر نیز برای بقای خود و حفظ نوع، این اراده را دارند. از این‌رو تنازع بقا به وجود می‌آید و حاصل این جز درگیری نیست. خوشبختی در این دنیا هم آمیخته با رنج است و هم این‌که انسان وقتی به آن می‌رسد، احساس می‌کند دوباره چیز دیگری می‌خواهد. در واقع خوشبختی به منزلۀ سراب است. شوپنهاور معتقد است که زندگی، دویدن به دنبال سراب‌هاست و موجودات هر چقدر کامل‌تر باشند، بیشتر در رنج هستند.

او معتقد است انسان‌ها برای این‌که تداوم نسل بدهند، باید عمل جنسی انجام دهند. عمل جنسی نیز دست‌کم در زمان شوپنهاور منوط به ازدواج بود. سخن شوپنهاور این است که در این عالم، نوعی فریب وجود دارد. ارادة فی‌نفسه انسان‌ها را فریب می‌دهد تا ازدواج کند و نوع تداوم یابد. اگر این فریب نبود، نوع نیز تداوم پیدا نمی‌کرد، زیرا هیچ‌کس به سراغ ازدواج نمی‌رفت. به همین دلیل او زن را موجودی فریب‌گر می‌داند. شوپنهاور در نهایت به این نتیجه می‌رسد که این جهان عالمی است که انسان در آن به خوشبختی نمی‌رسد و انسانی سعادت‌مند است که به دنیا نیاید و در درجة دوم، کسی سعادت‌مند است که زودتر بمیرد، به این معنا که اگر فردی در این عالم زود بمیرد، سعادت بزرگی نصیبش شده است.

راهکار شوپنهاور برای رهایی از درد و رنج

او دو راه‌حل برای رهایی از شر ارادة فی‌نفسه ارائه می‌دهد که یکی موقت و دیگری دائم است. راه موقت آن، هنر است؛ ما از طریق هنر می‌توانیم بر ارادة فی‌نفسه غلبه کنیم. هنر می¬تواند برای انسان میل خوشبختی موقتی را فراهم کند، به این معنا که زمانی که انسان ادراک زیبایی‌شناختی و هنری انجام می-دهد، خود را از ارادة فی‌نفسه رها کرده است. این رهایی باعث لذت و خوشبختی است.

اما هنر، راه حلی موقتی است و تمام می‌شود. انسان نمی‌تواند در تمام زندگی ادراک هنری داشته باشد. شوپنهاور معتقد است زمانی که انسان به موسیقی گوش می‌دهد، خود را از ارادة فی‌نفسه جدا کرده است، زیرا در آن لحظه هیچ میل عملی در او نیست. در واقع به همین دلیل است که انسان لذت می‌برد، زیرا احساس می‌کند از این دنیا خارج شده است. تمام این‌ها به این دلیل است که انسان خود را از آن میل جدا کرده و به همین خاطر احساس خوشی و آرامش به او دست می‌دهد. پس یک مسئله، مسئلة هنر است.

راه حل دوم دو مرحله دارد، ابتدا اخلاق و بعد از آن زهد است. با این توضیح که در عالم نومن، وحدت است و کثرت وجود ندارد، زیرا در آن‌جا زمان و مکان نیست. چیزی که تکثر را در فلسفة شوپنهاور ایجاد می¬کند، زمان و مکان است که در عالم فنومن است، نه در عالم نومن. حال اگر انسان¬ها چنین رابطة شفقت با یکدیگر داشته باشند، تمام انسان‌ها یکی می‌شوند؛ کثرت میان آن‌ها از بین می‌رود و تبدیل به وحدت می‌شود. این تبدیل به وحدت و یگانه‌شدن، در واقع نوعی رفتن از عالم فنومن¬ها به عالم نومن است و این خود مبارزه با اراده است.

بنابراین اخلاق باعث می‌شود تا ما با ارادة فی‌نفسه مقابله کنیم ما از طریق اخلاق از عالم فنومن به عالم نومن راه پیدا می‌کنیم و از این جهت با ارادۀ فی نفسه مقابله می‌کنیم. پس این راه دائمی است و به همین خاطر، انسان می‌تواند همیشه متخلق به اخلاق باشد. در مورد هنر، ما همیشه نمی‌توانیم ادراک هنری داشته باشیم. ممکن است گاهی داشته باشیم و گاهی نداشته باشیم، اما فرد متخلق به اخلاق، همیشه می¬تواند اخلاقی باشد.

جنبة دومی که شوپنهاور مطرح می¬کند تا ما بتوانیم به طور دائمی از ارادة فی‌نفسه رها شویم، زهد است که درک آن روشن است. گفتیم که آن‌چه ارادة فی‌نفسه مدام در انسان ایجاد می¬کند، میل است و اگر زمانی میل نداشته باشیم، ناراحت می¬شود. این ارادة شر مانند شیطان است که مدام می‌خواهد انسان از یک هدف به هدف دیگر فعال باشد، اما فعالیتش در جهت بقای فرد یا حفظ نوع باشد. پس ما در زندگی به دنبال امیالی هستیم که با بقای فرد یا با حفظ و تداوم نوع سنخیت دارد. حال که می‌خواهیم با ارادة فی‌نفسه مبارزه کنیم، باید هر میلی را در خود بکشیم و این راه مقابله است. این جنبه را شوپنهاور، تحت‌تأثیر اُپانیش شادها و ادیان شرق مطرح می‌کند.

در پایان، اگر بخواهیم نمایی کلی از فلسفه شوپنهاور ارائه دهیم، باید بگوییم شوپنهاور عالم را مانند کانت، عالم نومن و فنومن می‌داند، اما از نظر شوپنهاور نومن، اراده می‌باشد. اراده نیز شر است و اهداف خود را -که بقای فرد و تداوم نوع است- از طریق چرخة رنج و ملال پیاده می‌کند و مدام انسان را به امیال متعدد و به سمت زندگی‌کردن و تداوم نوع می‌کشاند. در نتیجه انسان چون در آن چرخه اسیر است، همیشه بدبخت می‌باشد. سپس برای رهایی از این رنج، دو راه‌حل ارائه می‌دهد که راه‌حل موقت، هنر و راه حل دائم، یک جنبة آن اخلاق و جنبة دیگر آن زهد است.

انتهای پیام/