ببینید| مادر شهید: گفتم صبوری میکنم بهشرط رجعت
- اخبار فرهنگی
- 16 خرداد 1405 - 00:49
خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ «سخت است، صبوری میکنم، اما هم خوشحالم که به آرزویشان رسیدهاند و هم از آنها قول گرفتهام که بهازای این صبوری، در رجعتشان همراهیشان کنم.»، اینها را مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی؛ دانشمند و متخصص فیزیک هستهای گفت، روز عید غدیر، توی گلزار شهدای بهشت زهرا(ع)، قطعه 42.
ساعت حدود 5 عصر بود، کنار خانواده شهید زهراسادات موسویِ 7ساله ایستاده بودم و صحبت میکردیم که چندبار چشمم به یک ردیف جلوتر، سمت چپ و انتهای ردیف افتاد، انگار برای اجرای مراسمی آماده میشدند، برو و بیایی بود و چند دختر نوجوان و چند مرد جوان در حال چیدن یک میز بودند، یک میز که به یک پارچه سبزرنگ با نقش «أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولیَّالله» مزین شد و رویش یک سبد بزرگِ گلهای رز سپید و زرد و صورتی و یک کیک آبیرنگ چیده شد، جلوی میز هم سه دسته بادکنک آبیِ پررنگ و کمرنگ روی زمین پا گرفت.
از هُرم هوای یک روز داغ خردادی ریز ریز کم میشد و قطعه 42 شلوغ و شلوغتر و جمعیتِ حوالی آن میز و بادکنکهای آبیرنگ هم بیشتر و بیشتر.
طاقت نیاوردم، از خانواده زهراسادات موسوی جدا شدم و رفتم سمت بادکنهای آبیرنگ، مراسم که گویا مراسم جشن بود سر مزار خانواده شهیدان ساداتی ارمکی بود؛ شهدایی که شامگاه عید غدیرِ سال گذشته در جنگ 12روزه، خانوادگی به شهادت رسیده بودند.
راستش کمی جا خوردم، چون پیشازظهر وقتی پایم به قطعه 42 رسید، اول برای عرض تبریکِ روز عید رفتم سر مزار این خانواده عزیز و اهلعلم، اما کسی از خانواده و بستگان آنجا نبود! برایشان گل خریده بودم، که بهرسم روز عید غدیر گل بدهم و عیدی بگیرم، گلها را یکی یکی روی مزارشان گذاشتم، روی سه سنگ قبر کنار هم، روی سنگ قبر اول که نوشته، شهید سیدمصطفی ساداتیارمکی و شهیده فهمیه مقیمی. سنگ قبر دوم، ریحانهسادات ساداتیارمکی، فاطمهسادات ساداتیارمکی و سیدعلی ساداتیارمکی و سنگ قبر سوم هم حمید مقیمی و ربابه عزیزی، یعنی آقای سیدمصطفی ساداتیارمکی؛ دانشمند و متخصص فیزیک هستهای، همسرش فهیمه مقیمی، فرزندانشان ریحانهسادات 14ساله، فاطمهسادات 10ساله و سیدعلی 4ساله و پدر و مادر فهیمه خانم.
تا غروب چندینبار قطعه 42 را دور زدم و به شهدای سید و غیرسید سلام دادم، چندبار هم سر مزار خانواده شهیدِ دانشمند سادات ارمکی رفتم، یعنی که حواستان به ما باشد. به چشم مادی که ظاهراً آنجا نبودند، اما معلوم بود از همیشه حاضرترند، آنهم روز عید غدیر. تا عصر مزارهای شهیدان ساداتیارمکی خلوت بود و کسی از خانواده و بستگان نیامده بود! فکر کردم خب، پدر آقامصطفی هم سید است و هم پدر شهید و شاید حسابی مهماندار بودهاند و نرسیدهاند...
اما نگو که آقا و خانم ساداتیارمکی برنامهریزی کرده بودند که مراسم عیدانهی هرسالهشان را امسال سر مزار آقامصطفی و خانوادهاش برگزار کنند؛ یک مراسم مفصل، با کلی گل و عیدی و شیرینی که بین مردم حاضر قسمت شد.
البته فقط مراسم عید غدیر نبود و انگار تولد آقای سیدعلی 5ساله هم چاشنی مراسم بود. آن کیک آبیرنگِ روی میز هم کیک تولد سیدعلی بود با تصویری از خودش و نقاشیِ درخت و سبزه و ابر و خورشید، گویی که خودش روی کیکش نقاشی کشیده است.
پدربزرگ و مادربزرگ برای سیدعلی 5ساله و خانواده شهیدش سنگِتمام گذاشته بودند. یک گروه سرود از دختران و پسرانِ کودک و نوجوان با لباسهایی همرنگ بادکنکها بهدعوت میزبان آماده بودند تا چند سرود ولایتی در مدح حضرت امیرمؤمنان علی(ع) بخوانند؛ شاید بهنیابت از علی کوچولوی شهید و خواهران شهیدش.
مراسم کوچک، اما تمام و کمال بود و هم چیز عالی؛ از کیک و شیرینی و بادکنکها و عیدیهای تسبیح و جانماز گرفته تا گروه سرود و عکاس و فیلمبردار.
یک ردیف صندلی هم چیده شده بود برای میزبانان مراسم؛ برای خانواده شهید ساداتی ارمکی؛ مادر و پدر شهید، مادربزرگ و خاله و عمه و عمو و دایی و...
جایی که ایستاده بودم، درست پشت صندلی مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی بود، شناساییشان سخت نبود؛ با آن روسری سبزِ سیدی و صورت بشاش و آرام که به دیگران خوشامد میگفت و مثل خورشیدِ داغ خردادماه انرژی و گرما میپاشید.
سلام کردم، روبرگرداند، بعد بلند شد و ایستاد و جواب سلام داد، با آن صورت پرانرژی مشخص بود که میشود گپوگفت کوتاهی کرد، اگر صدای بلندگو و سرودخوانیِ گروه سرود میگذاشت البته.
کارت خبرنگاریام را که دید و مطمئن شد خبرنگار هستم دیگر مثل یک دوست قدیمی، صمیمی شد و آماده برای یک گفتوگوی کوتاه در آن مجال اندک و هیاهو و سروصدا که صدا به صدا نمیرسید.
یک سال؛ درست یکسال از شهادت خانواده دانشمند هستهای؛ سیدمصطفی ساداتی ارمکی گذشته بود، شامگاه 24 خرداد 1404 یعنی دو روز پس از شروع جنگ تحمیلیِ 12روزه، خانوادگی به شهادت رسیده بودند که مصادف بود با شامگاه عید غدیر 1446.
یک سال زندگی در فراق 7 عزیز که 5 نفرشان جگرگوشههایت باشند، سخت است و طاقتفرسا، حتی اگر شهید باشند و خیالت راحت باشد که در بهشت اعلی در بهترین حال و مقام و مرتبهاند، با این حال، مادر؛ مادر است دیگر حتی اگر روی لبانش لبخند باشد و صورتش گشاده و کلامش پر از صفا و آرامش، مثل مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی: «نمیگویم خوب گذشت، سخت گذشت و دیدن جای خالیشان هم سخت است، اما چیزهایی هست که در طول یکسال گذشته باعث خوشحالی و دلگرمیام شده است، مثلاً اینکه میدانستم آرزوی پسرم و خانوادهاش در تمام طول زندگی شهادت بود و هر روز بهیاد آقاامامزمان(عج) بودند. خب، اینکه میبینم به آرزویشان رسیدهاند خیلی خوشحالم میکند، یا اینکه میدانم سرشان بر دامن آقااباعبدالله است و میدانم 5 تنِ فرزندان خودم اکنون با 5 تنِ آلعبا هستند.»
داغ عزیز سخت است و جانکاه، مادر که باشی جانکاهتر، برای همین خلوت و تنهاییِ مادر شهید سیدمصطفی لبریز از اشک است و آه، این را خودش میگوید و تأکید میکند: «آنها همچنان کنارم هستند، حضورشان را حس میکنم؛ صبح تا شام، اصلاً هر روز با آنها حرف میزنم و برای آنچه به ذهنم نمیرسد، کمک میخواهم و آنها راهنمایی میکنند و راهوچاه نشانم میدهند، همین امروز هم از اول صبح حضورشان را حس میکردم، روز عید غدیر پارسال از صبح تا عصر منزل ما بودند، تا نیمههای شب که آن اتفاق افتاد. امروز به آنها گفتم که؛ "میخواهم سالگرد شهادتتان را با مراسم عید غدیر و تولد بچهها یکی بگیرم"، و خواستم کمکم کنند، یادم هست که سیدعلی عید غدیرِ پارسال برای مهمانهای پدربزرگ، عطر خریده بود؛ از آن عطرهای کوچک و هنگام توزیع بین مهمانها تأکید میکرد هر کسی یکی بردارد تا به همه برسد که همه زدند زیر خنده».
مادر شهید سیدمصطفی تأکید میکند که خوشحال است چون بهقول امام شهیدمان؛ سیدعلی جان خامنهای، فرزندانش مرگ تاجرانهای داشتند و با خدا تجارت کردند: «من به پسرم و خانوادهاش گفتم که؛ "در داغ فراق شما صبوری میکنم بهشرط آنکه هنگام رجعتتان، من همراهتان باشم."»، و مطمئن بود که رجعتشان صددرصدی است؛ 100درصدی و خیلی زود: «اگر به حضور و ظهور مولایمان امام زمان(عج) باور داشته باشیم، رجعت شهدا را هم قبول میکنیم. من گرچه همین حالا هم دارم با آنها زندگی میکنم، اما میدانم بهزودی زود برمیگردند، یعنی اینطور احساس میکنم که در بودن خودم؛ در بودن حال خودم و با همین خودِ جسمانی، رجعتشان را خواهم دید؛ یعنی اینقدر زود!»
سیدعلی ساداتی ارمکی فرزند کوچک دانشمند شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی بود که سه روز دیگر یعنی 18 خرداد میشود سالروز تولدش. سیدعلی؛ حاج قاسمِ مادربزرگش بود و مثل شهید حاج قاسم سلیمانی بدنش ارباً اربا شد.
فهیمهخانم، عروس خانواده است و از «فهیمهجان»هایی که هنگام گفتوگو از دهان مادر آقامصطفی بیرون میریزد، میشود فهمید که یکدل نه(!) صددل عاشق عروسش بوده است. تولد فهیمه خانم هم 21 خرداد است؛ یعنی 6 روز دیگر، تولد دوبارهشان (بهقول مادر آقا مصطفی) که همان شهادت باشد، هم 24 خرداد است که سال گذشته مصادف بود با عید غدیر و امسال میشود 28 ذیالحجه و دو روز مانده به محرم 1448 هق.
حالا مادر خانواده تصمیم گرفته بود تولد نوه عزیز و عروس نازنین و سالگرد شهادت خانواده سیدمصطفی را با جشن عید غدیر یکجا برگزار کنند، تا بگویند که؛ "ما اگر خانوادگی هم به شهادت برسیم؛ از کوچک تا بزرگ؛ از پیر تا نوجوانمان، نه دست از علی(ع) و اولاد علی(ع) برمیداریم، و نه با داغ این فراقها و شهادتها از دین و آیین و اعتقاد و باور و خاک و سرزمین پاکمان ایران روبرگردان میشویم و بر همان باوریم که پیر جماران؛ امام خمینی(ره) بر آن بود که: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود»".
انتهای پیام/+