به گزارش خبرگزاری تسنیم از سنندج، در سالهایی که کردستان هر شب بوی باروت و کمین میداد، بعضی نامها فقط یک فرمانده نبودند؛ تکیهگاه روحی نیروهایی بودند که میان کوه و گلوله، برای امنیت مردم میجنگیدند. نام «ابراهیم مرادی» برای بسیاری از رزمندگان آن روزها، یادآور آرامشی بود که درست وسط آتش و اضطراب معنا پیدا میکرد.
روایت رزمندگان قدیمی از او، بیشتر شبیه توصیف مردی است که مرگ را باور کرده بود و همین باور، ترس را از وجودش گرفته بود. فرماندهای که نه پشت نیروها، بلکه کنار آنها حرکت میکرد؛ با همان لباس خاکی، همان غذای ساده و همان شبی که ممکن بود آخرین شب زندگیاش باشد.
عباس رستمی، از همرزمان شهید مرادی، هنوز بعد از سالها وقتی از شبهای عملیات حرف میزند، قبل از هر چیز لبخند او را به یاد میآورد؛ لبخندی که در سختترین لحظهها از صورتش جدا نمیشد.
او میگوید: شب عملیات که میشد، حال و هوای «ابراهیم» عوض میشد. انگار نه انگار قرار است تا چند ساعت دیگر دل به دلِ کوه و گلوله بزند. بین بچهها راه میرفت، شانه به شانهشان میزد و میگفت:
ـ آماده باشید... امشب عروسیِ من است!
همین جمله کوتاه کافی بود تا خستگی از تن نیروها بیرون برود. در شبهای سرد و تاریک کردستان، وقتی ترس آرامآرام روی دل آدم مینشست، او با همان لبخند، آرامش را به جمع برمیگرداند.
به گفته عباس رستمی، کسی که «ابراهیم مرادی» را نمیشناخت، باور نمیکرد فرمانده باشد. کنار نیروها مینشست، با آنها غذا میخورد، اسلحه به دست میگرفت و مثل یک بسیجی ساده حرکت میکرد؛ اما پشت آن آرامش، قلبی بود که فقط برای خدا میتپید.
رستمی روایت میکند: محال بود خبری از تحرک ضدانقلاب برسد و «ابراهیم» آرام بماند. نیمههای شب آرام صدایمان میزد:
ـ بلند شوید بچهها... وقت راز و نیاز است.
بعد، وسط تاریکی و سرمای کوهستان، روی سنگهای سرد نماز شب میخواند. صدای گریههای آرامش با زوزه باد درهم میآمیخت و آدم حس میکرد کوهها هم شنوندهاند.
او میگوید بسیاری از جوانهایی که گرایش به گروهکها داشتند، نه با اجبار و برخورد تند، بلکه با اخلاق و رفتار شهید مرادی جذب میشدند؛ رفتاری که بر پایه صداقت، احترام و ایمان بود.
یکی از روایتهای ماندگار عباس رستمی، مربوط به مأموریت شناسایی ارتفاعات «قوچسلطان» در غرب مریوان و در نزدیکی مرز عراق است؛ مأموریتی که هر لحظه امکان لو رفتن نیروها وجود داشت.
او میگوید: هنگام برگشت، در موقعیت بسیار خطرناکی گیر افتاده بودیم. همه مضطرب بودند که ناگهان «ابراهیم» ایستاد و گفت:وقت نماز است.
همه با تعجب نگاهش کردیم. آنجا حتی جرئت سرفه کردن نداشتیم. اما او چند نفر را نگهبان گذاشت و کنار چشمهای در دامنه کوه گفت:
ـ وضو بگیرید.
صدای شرشر آب در سکوت کوهستان پیچیده بود. وضو گرفتیم و نماز خواندیم. بعد از نماز، نگاهی به ما کرد و گفت:
ـ حالا که تکلیفمان را انجام دادهایم، حرکت میکنیم.
رستمی میگوید: همانجا فهمید «ابراهیم مرادی» قبل از هر چیز، بنده خدا بود؛ مردی که حتی وسط خطر، انجام تکلیف را فراموش نمیکرد.
اما شاید یکی از مهمترین عملیاتهایی که نام او را در ذهن همرزمانش ماندگار کرد، مربوط به زمستان سال 1365 در روستای «هزارخانی» باشد؛ شبی که تنها هشت نفر، وارد منطقهای شدند که رفتوآمد عناصر کومله در آن زیاد بود.
برف همهجا را پوشانده بود و سرمای تندی میان درختها میپیچید. به محض رسیدن به ورودی روستا، شهید مرادی چهار نفر از نیروها را در نقاط مختلف مستقر کرد و خودش همراه چند نفر دیگر به سمت خانه یکی از اعضای شورای روستا رفت.
عباس رستمی میگوید: مرد تا «ابراهیم» را دید، رنگش پرید. با صدایی لرزان گفت:
ـ ابراهیم! اینجا چهکار میکنی؟
وقتی فهمیدیم چند نفر از عناصر کومله داخل یکی از خانههای روستا هستند، فضا بهشدت متشنج شد. مرد روستا از ترس، حضور «ابراهیم مرادی» را به آنها گفته بود و همین باعث شد ناگهان افراد کومله از خانه بیرون بریزند و کورکورانه تیراندازی کنند.
در آن شرایط، تعداد نیروها کم بود و هر لحظه امکان محاصره وجود داشت؛ اما به گفته همرزمش، شهید مرادی کوچکترین نشانی از اضطراب نداشت.
رستمی میگوید: او اسلحه را بالا آورد و شلیک کرد. گلولههایش یکی پس از دیگری به هدف نشست. در همان درگیری کوتاه، شش نفر از سران مزدور کومله کشته شدند و بقیه، وحشتزده فرار کردند.
بعد از پایان درگیری، سکوت سنگینی، روستا را فرا گرفت. فقط بخار نفسها در هوای سرد دیده میشد. در همان وضعیت، «ابراهیم مرادی» با همان خونسردی همیشگی گفت:
ـ حرکت کنید... معطل نمانید.
آن عملیات بدون هیچ آسیبی برای نیروهای همراه پایان یافت؛ اما آنچه بیش از هر چیز در ذهن همرزمانش باقی ماند، نه فقط موفقیت عملیات، بلکه آرامش مردی بود که در سختترین لحظهها، تکلیف را بر ترس ترجیح میداد.
انتهای پیام/481